تبلیغات
korean-love - داستان:نفرین ارواح:قسمت اول
تاریخ : جمعه 3 شهریور 1391 | 11:54 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

خب برین بخونین اینم داستان ترسناکم که اسمش نفرین ارواح هستش راستی اینو بجای funny loveمیذارم به بچه های زیر12 سالم توصیه نمیشه هه هه البته شایدم15 سال

راستی دوستان گلم ممنونم دیبا جون ولی از نظر من خصوصی نظر دادن خوب نیست بیایین همگی عمومی باشیم کوماوو که پشتیبانیم میکنین حتی خصوصی ام برای من عالمیه

زیاد ترسناکم نیست و اینکه برین ادامه

طناز لطفا وارد موضوعاتش کن دوست خوبم

بچه ها این داستانم به گروهمون ربط داره سانی و هانی جون زود نرتونو بگیناااااا گل رزا!!!(هه هه خوبه خودم از   گل ساعتم ناز ترم)

برین ادامه

 

http://up.vatandownload.com/images/98urc2e3d3csjxi1cp2.jpg

نفرین ارواح:قسمت اول:

با صدای جیغی از خواب پرید. دستاشو بهم مالید و بلند شد و بسمت تخت خواب کیو رفت. با دیدن صورت رنگ پریده ی کیوجونگ و شکم دریده شده اش دادی زد و شروع به فرار کرد. همه چیز واقعی بنظر میرسید. اشکاش به سرعت میومدن. نه این حقیقت نداشت.همان لحظه بود که...

خاطرات کیم کیوجونگ:صفحه ی 49 در تاریخ 9/7/2006

امروز خیلی خوب بود. با لبخند بیدار شدم. من و هیونگ جون باهم به سمت خونه ی خارج از شهرمون رفتیم. اونجا پر بود از لجنزار و از شهرم خیلی دور بود. فضای تاریکی داشت. هیونگ همیشهه میترسید و میگفت نکنه اینجا خون آشامی چیزی داشته باشه..منم میخندیدم بهش..ما دوتا دوست عاشق کتابای ترسناکیم ولی هیونگ اونارو باور میکنه و من..نه!! اون خونه خیلی قدمت داره و خونه ی قدیمی ای هم بود. واقعا باحال بود. شبیه خونه های ارواح و یا اشباح سرگردان! اونجا کلی مسخره بازی در اوردیم. اول که داخلش شدیم پر از دوده و تار عنکبوت بود. منم هیونگو از پشت ترسوندم. سه روز بعدش قرار بود یسانگ و هیچول بیان و یونگ سنگم که کاری براش پیش اومده بود. کانگینم خیلی رو مخ بود از بس که از درساش میگفت!!!!!!!!

من و هیونگ زودتر از همه رفتیم....ولی میخواستیم دیر تر برگردیم...با این حال با دیدن اون سایه که شب روی در معلوم بود ترسیدم. داشتم با موبایلم ور میرفتم که دیدم یه سایه ای مانند چادر روی در معلوم شده..ترسیده بودم و کف دستم عرق کرده بود. به سمتش که رفتم ناگهان صدای جیغی در گوشم طنین انداخت و برگشتم و با دیدن کله ی اویزون شده ای از نرده های تراس دادی زدم که هیونگ مثل فنر از جا بر خاست و به طرفم دوید. خیلی ترسیده بودم. ولی دیگه اون سایه نبود. اون سرم وجود نداشت..موضوع چی بود؟ هیونگ کلی مسخره ام کرد و برام آب قند هم اورد ولی....این موضوع جدی بود. چیزی فراتر از توهمات داخل سرم!حداقل..من این فکر را میکردم شما چطور؟

زمان حال:ساعت دو و نیم شب..

که همان لحظه از خواب پرید و جیغی زد که نانا با جیغش مثل جت پرید هوا

نانا:یاااااااااا....کیم هیچول..چته تو؟

هیچول:نانایو..من کی باید برم به اون خونه؟

نانا:آآآآآآآآآه..توهم...ترسوندی منو..دوروز دیگه

هیچول:جدی؟دوروز دیگه؟

نانا:چیه؟میترسی منو تنها بذاری؟

هیچول:یا کیم نانا..

نانا:خب گفتم تو ابجیتو دوست داری..حرف بدی نزدم..منو دوست نداری؟

هیچول:کیم نانا...تو تنها خواهر منی که دوستت دارم..آراسو؟

نانا:معلومه..از بس که بد.بو.ی هستی

هیچول:یاااااااااا

نانا:بگیر بخواب الان لئا و آرانو بیدار میکنی

هیچول:اا..راستی تو بیدار بودی؟

نانا:اومم..آره داشتم اس ام اس بازی میکردم

هیچول با غیرت:اونوقت با کی؟

نانا:نترس مناسب تو نیست دختره!!!!!!!!!!!

هیچول:یاااااااااا..

نانا:ایشش داداشی بس کن دیه..مسخره..

هیچول سرشو روی بالشت گذاشتو به نانا که وسط اون و لئا بود پشت کرد. نانا لبخندی زد و روی اس نوشت:کیم کیوجونگ ما زود میاییم آنیو^_^

و خندید. ناگهان صدایی خیلی آروم توی گوشش اومد که میگفت..هس..هسشو..هفس..(من یبار این اتفاق برام افتاده فکر کنین..ترسناکه)

نانا:ک..کسی اونجاست؟(با صدای آروم)

بلند شدو اروم آروم راه رفت. پاشو بر روی پله ی چوبی انداخت که صدای قیژ قیژش بلند شد. ناگهان در پنجره بی اختیار باز شدو و دفتری به داخل پرت شد

نانا خم شد و به دفتر نگاه کرد و اونو باز کرد

دفتر خاطرات..ک...م..

انگار کلمه رمزی بود.نانا شروع به خوندن کرد

بیست و پنج آگوست:ساعت 12 شب:نوشته ی ک...م...:

باز هم سلام به خواننده ی عزیز. امروز نیز روز خوب و جذابی بود. هه! ولی امروز متوجه ی رفتار های غیر معقول دیانا شدم. نمیدونم چرا ولی اون نگاهاش اذیتم میکرد طوری منو نگاه میکرد که انگار یک قاتلو نگاه میکرد. این دیگه چه رفتاری با آدمی مثل من بود؟ هان؟ مثل اینکه دوس دخترم بود! باز هم یه راهنمایی در مورد اسمم ...من توی اسمم کلمه ی گ!رو خیی دوست دارم اگه گفتی چرا؟بعدا میفهمی..اوه راستی وقتی داخل سینما شدیم فیلم خیلی ترسناک بود با این حال من توی ردیف جلویی با دیدن دونفر حالم بد شد. تو مکان عمومی بازهم داشتن کثافت کاری میکردن و گردن دختره رو..می..خ.ورد ...یدفه سرشو عقب برد و با دیدن خون و اسکلت روی گردن دختره دهنم باز شد. این دیگه چی بود؟ یه آدم خوار. به پسره نگاه کردم. ترسیده بودم و میخواستم هرچه زودتر فرار کنم ناگهان دیانا گفت:پاپکورن میخوری؟

سرمو بر گردوندم و گفتم:نه ممنون

و دوباره سرمو برگردوندم و دیدم که نه دختره بود نه پسره!باخودم فکر کردم حتما توهمی شدم..آره خودش بود ولی واقعا منظره ی ترسناکی رو داشت..واقعا ترسناک بود...

زمان حال:

نانا با تعجب به خونی که روی دفتر قدیمی و کهنه خشک شده بود زل ز. وحشت کرد. این خاطرات چی بود؟چطور از توی پنجره پرت شده بود؟سرشو برگردوند و ناگهان یکی را دید که با لباس مشکی ای پشت پنجره بود و سایه اش معلوم نبود. ناگهان جیغی زد و اون سایه ناپدید شد. چشماشو باز کرد و با دیدن صورت نگران لئا همونطور نگاش کرد. لئا لبخندی زد و گفت:خوبی؟

نانا با خودش گفت:حتما خواب بوده

آره شایدم خواب بوده! آران دفتری با جلد چرم رو به طرف نانا گرفت و گفت:راستی دفترت ...

نانا با دیدن دفتر صورتش مثل گچ شد..پس همه ی اون اتفاقات واقعیت داشته؟نویسنده ی اون کتاب چی؟اون کی بوده؟

ک....م....گ؟ این معنیش چی بود؟

نظر یادتون نره وگرنه خماری میذارما

بای




طبقه بندی: My Lovely Boy،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس