تبلیغات
korean-love - LOVE LIKE THIS(قسمت اول)
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 11:14 ق.ظ | نویسنده : tina

سلااااااااام!!!!یه داستانه جدید نوشتم!همینطوری یهو اومد ایدش منم فعلا یکمی نوشتم و فعلا اولین قسمتشو میذارم اگه خوشتون اومد بگید بقیشم بذارم اگر هم نه که هیچی دیگه!!!!!!راستی هر مشکلیم داشت بهم بگین خب؟؟؟؟داستانه قبلیو که همه میگین خوبه،خوبه کسی ایراداشو نمیگه اما این یکی رو خواهشا اگه ایرادی داشت که حتما داره بهم بگید لطفاااااااااااا!!!!!حالا هم بفرمایییییییییید ادامههههه!!!

               گفته باشم!من درد میکشم....

                   اما تو چشماتو ببند....

       سخته که ببینم،میبینی و بیخیالی....!!!

بچه ها یه سوالم دارم!!!به نظرتون کاکا و انریکه شبیه نیستن؟؟؟میشناسید کاکا رو که؟؟؟بازیکنه تیم ملی برزیل!!

 

شربتی که تویه دستم بود رو کمی مزه مزه کردم و در حالی که اطرافه خونه رو نگاه میکردم لیوان رو رویه میزی که جلوم بود گذاشتم!!!

بعد از چند دقیقه در حالی که داشت از کسی که پشته تلفن بود خداحافظی میکرد از اتاقش بیرون اومد!از رویه مبل بلند شدم و رو به روش وایسادم،نگاهی گذرا بهم انداخت و در حالی که به آشپزخونه میرفت گفت:کارِت؟؟؟

هانا:چی؟؟؟

پسر:اَه!هنوزم مثه قبلنا خنگی!!بهت گفتم کارِت چیه؟؟چیکار داری؟؟

سعی کردم آروم باشم آبه دهنمو قورت دادمو گفتم

هانا:میخواستم مطمئن بشم!!

لیوانه آب رو رویه اپن گذاشت و سرش رو از بالایه اپن تویه هال آورد و به من نگاهی انداخت

پسر:از چی؟؟؟؟درضمن من وقتی واسه تلف کردن ندارم حرفتو که زدی زود از اینجا برو،خب حالا بگو!!!

خنده ی غمگینی کردم و گفتم

هانا:از اینکه دیگه واست هیچ ارزشی ندارم!!!

پوزخندی زد و گفت:خب،حالا مطمئن شدی؟؟؟

هانا:تقریبا!!

پسر:خب،پس هر چقدر زحمت دادی بسه!!برو بیرون!!!

خم شدم و کیفم رو از رویه مبل برداشتم،نگاهی بهش کردم و سرم رو به نشانه ی احترام کمی خم کردم و میخواستم از خونش بیرون برم که با صداش متوقف شدم!

پسر:وایسا!!

برگشتم و بهش نگاهی کردم.روشو برگردوند و گفت

پسر:امممم....خواستم بگم دیگه اینجا نیا!!تو دیگه نباید احساسی به من داشته باشی!!تویه این چند سال خیلی چیزا تغییر کرده.حالا من دیگه همون پسره مهربون و شاده چندساله پیش نیستم!!دارم تبدیل به یه هیولا میشم،نمیخوام تورو هم با خودم به این باتلاق ببرم!!تو حق داری زندگی کنی پس منو فراموش کن و سعی کن که دیگه هیچوقت به این خونه نیای!!

بعد همونطور که پشتش به من بود به اتاقش رفت!

یعنی چی؟پس دیگه همه چی تموم شد؟نههههه...اون چطوری میتونه این کارو با من بکنه؟؟من...من...من هنوزم عاشقشم!!نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم،نمیتونم دیگه بهش فکر نکنم!!!نه...نمیتونم....محاله!!من هیونو از دست نمیدم!!کیفم رو رویه زمین پرت کردم و به سمته اتاقه هیون دوییدم و بدونه در زدن وارد شدم!!!رویه تختش دراز کشیده بود و با اومدنه من از جا پرید و رویه تخت نشست  و با چشمایی که تعجب توشون به وضوح دیده میشد داشت به من نگاه میکرد!!بعد از چند ثانیه که از شوک در اومد(!!!!)با صدایی تقریبا بلند گفت

هیون:کی بهت اجازه داده بیای تو اتاق؟؟اونم بدونه اینکه در بزنی!!!برو بیرووووووووووون!!!

هانا:نمی تونم،نمی رم،نمی خوام!!هیچوقت...هیچوقت از پیشت نمیرم!!تو نمیتونی به همین راحتی منو پس بزنی!!نمیتونی عشقمو نادیده بگیری!!من ...من بهت اجازه نمیدم که به همین آسونی فراموشم کنی...ما یه روزی حتی فکر اینکه بدونه هم زندگی کنیم آتیشمون میزد...حالا...حالا چی شده که تصمیم به جدایی گرفتی؟؟اصلا نباید قبلش با من مشورت میکردی؟؟ها؟؟؟نباید قبلش نظره منم میپرسیدی؟؟؟یعنی اینقدر برات بی ارزش بودم؟؟؟ها؟؟؟چرا جوابمو نمیدی؟؟؟

اشکام که مثه سیل از چشمام جاری میشدن و حرفایی که میزدم باعث شدن که از رویه تختش بلندشه و بیاد رو به رویه من وایسه!!همونطور که اشک میریختم گفتم

هانا:درسته که من یه دختره فقیرم،یه دختر که تمامه عمرش حسرته داشتنه یه خونه ی گرم تو زمستون و یه تخته خوابه نرم و خیلی چیزایه دیگه آتیش به جونش کشیده اما تو که میگفتی هیچکدوم از اینا واست مهم نیست!حالا چی شده؟؟حالا که تو یه آدمه مشهور و پولداری دیگه منو نمیبینی؟؟؟واست خجالت آوره که بگی من دوست دخترتم؟؟مگه فقیرا آدم نیستن؟؟مگه آدمایه فقیر دل ندارن؟؟؟مگه نمیتونن مثه بقیه عاشق بشن؟؟عشق فقط واسه پولداراست؟؟

دستام رو جلویه صورتم گذاشتم تا صدایه هق هقم بیشتر از این تویه خونه نپیچه!!!

هیون جلوتر اومده بود و دستام که جلویه صورتم بودن رو کنار زد و اشکام رو خیلی آروم پاک کرد!!بازوهامو گرفت و کمکم کرد که رویه تختش بشینم!!موهامو از جلویه صورتم کنار زد و گفت

هیون:هانا،تو بهترین و زیباترین دختری هستی که تا حالا دیدم!!تو هیچ عیبی نداری که بخوام بخاطرش باهات بهم بزنم!!!اما تو لیاقته بهترین ها رو داری من نمیتونم تو رو خوشبختت کنم!!اگه بفهمن که تو دوس دخترمی اتفاقایه خوبی واست نمیفته!من دوس ندارم آسیب دیدنتو ببینم!!

هانا:پپس فکر کردی من دوس دارم ببین که تو هر روز غمگین تر از دیروز میشی؟نگو همچین چیزی نیست چون باور نمیکنم...!!!

هیون که روبرویه من نشسته بود دستاشو پشته کمرم حلقه کرد و منو به سمته خودش کشید و داشت آروم آروم صورتش رو بهم نزدیک میکرد!!منم چشمامو بسته بودم که با صدایه باز شدنه دره اتاق جفتمون از جا پریدیم!!!




طبقه بندی: Love like this،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس