تبلیغات
korean-love - my life فصل سوم داستانa life of a dreamقسمت آخر
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 01:09 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

 سلام سلام نظرا کمه شاید دیگه ادامش ندماااا...

خب دیه برین ادامه که اعصابم خط خطیه

....................................

وقتی که گریه ام میگیره دلم میگه مبارکه

قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بی کلکه

وقتی که گریه ام میگیره یه آسمون بارونی ام

اما به کی بگم خدا من تو خودم زندونی ام

سرمو بالا می گیرم کسی جوابم نمیده

خیلی شب هاست یه رهگذربه گریهام نخندیده

یه روزو روزگاریه منو یه دنیا بی کسی

شدم یه مشت خاطره یه کوره ی دلواپسی

می خوام تلافی نکنم حرمت دل رو میشکنم

دارن به جرم ساده گیم چوب حراجم می زنن

تو این ولایت غریب دل مرده ها عزیز ترن
قحطی عشق عاشقاست قلب های سنگی می
خرن

نویسنده:نامعلوم

قسمت آخر:زندگی من:ا 

چولیلی بدید عشق مجنون

جدا گردید ز مقامات والا

چو شیرین دید عشق فرهاد

ز یاد برد خسرو پرویز

چو منیژه دید بیژن را

ز دیگران گریست

عشق چه ها که نکرد

تا آنها از هم جدا گردند

لبخندی زدم و به شعری که نوشته بودم نگاه کردم. زیاد وقت نداشتم برای زنده موندن...با خودم فکر کردم:سرنوشت...تو باهام چیکار کردی

به عکس لای دفتر نگاه کردم. عکس خودم بود. عکس من و جونگمین!

راستش وقتی فهمیدم حقیقت بیماریم چیه بازهم جای خوشحالی نداشت. دکتری که بهم گفته بود این بیماری سرطانه..یه آدم خیلی احمق بود. راستش من قلبم درست کار نمیکرد ولی دلیل خون هایی که از بینیم میومد چی؟اونا چی میتونست باشه؟ البته دکتر گفتش که باید یکی از رگ های بینیمو با میله ی داغ بسوزانند ولی من که میترسیدم قبول نکردم. همون بهتر که خون دماغ میشدم. این چند وقت توی بیمارستان بستری بودم. بعضی اوقات احساس خفگی میکردم و تا سرحد مرگ هم میرفتم. واقعا من..چرا به اون دکتر اعتماد کردم؟ چرا؟

یکی درو باز کرد و گفت:تق تق..سلام کیم جاندی مهربون

لبخندی زدم و گفتم:جونگمینا...مسخره بازی در نیار

جونگمین لبخندی زد و گفت:باید مواظبت باشم کیم جاندی...

خندیدم که ساحل درو باز کرد و گفت:سلام

بهش زل زدمو لبخندی زدم و گفتم:هیون جونگ کی میاد؟

ساحل لبخندی زد و گفت:حدودا دو سه ماه  دیگه

لبخندی تلخ زدم. حدود یک سال و نیم توی بیمارستان بودن خیلی بد بود. واقعا نمیتونستم تحمل کنم.

ساحل:

لبخندی زدم و صندلی بغل تخت جاندی نشستم و جونگمین هم با انرژی زیاد بالا پایین میپرید و مسخره بازی در میورد و جاندی رو میخندوند. میدونستم چقدر افسررده است وقتی از بیمارستان بیرون میومدیم حتی به آب هویجم لب نمیزد و حالش بد بود ولی جلوی جاندی چنان پر انرژی بود که خودم هم تعجب میکردم.

جاندی هم باز میخندید انگار نه انگار که مریضی قلب داشت ولی پس چرا خودم خوشحال نبودم؟ بر گشت هیون جونگ برام مهم بود واقعا میخواستمش و دلم براش تنگ شده بود ولی میترسیدم..میترسیدم که منو فراموش کرده باشه!جاندی در حال خندیدن بود که ناگهان قفسه ی سینشو چنگ زد و  رنگش کمی عوض شد.متوجه ی حالتش شدم و  به دکمه ای که پرستار می اومد نگاه کردم و با ترس و لرز اونو زدم. جونگمین با نگرانی گفت:جاندی..خوبیآروم نفس بکش..جاندی طاقت بیار..خواهش میکنم طاقت بیار..

متوجه ی اشکاش شدم. تاحالا ندیده بودم یه پسر گریه کنه..مخصوصا هیون جونگ...با تعجب  بهجاندی نگاه کردم که با لبخند اشکای جونگمینو پاک کرد و ناگهان دکتر اومد و گفت:زود ببرینش به اتاق عمل..زود..

جونگ مین ناگهان گفت:دکتر هرکاری از دست من بر میاد بگین..میتونم ..میتونم قلبمو پیوند اعضا کنم..هرکاری

عشق چه ها که نمی کند

از جان خود میگذری

تا معشوقت سالم بماند

قلبت را میدهی

تا عشقش را نگه داری

به جونگمین زل زدم. همونطور که اشک میریخت حرف میزد. ناگهان دکتر گفت:شما مطمئنین؟

وحشت تموم وجودمو گرفت چون ممکن بود با عملشون هم جونگمینو از دست بدیم هم جاندی!!! ناگهان یکی از پشتم گفت:من اینکارو میکنم

بر گشتم و به  کیوجونگ نگاه کردم. اون دیگه از کجا یداش شده بود؟

لبخندی زد و گفت:من حاضرم اینکارو کنم

به کیوجونگ نگاه کردم رنگش پریده بود ولی هنوزم اون لبخندو داشت. موضوع چی بود؟ رابطه ی اون و جاندی چی بود که اینطور مطمئن بود؟ میدونستم چیزی فراتر از دوستیه معمولیه! کیوجونگ  لبخندی زد و گفت:ساحل شی ..اگه من مردم مواظب جاندی باش..و جونگمین باهاش خوب باش..ساحل شی بهش بگو..متاسفم

جونگمین در حالی که گریه میکرد گفت:نه هیونگ(داداش)نمیخوام تو آسیبی ببینی من اینکارو میکنم

با خودم فکر کردم:چه فیلم هندی شد ماجرا

با اینکه گریم گرفته بود ولی از فکر خودم داشت خندم میگرفت. واقعا دختر کله شقی ام! (خب راست میگی دیه..)

همون لحظه یدفه دیدم سر جونگمین گیج رفت و یدفه از حال رفت()

با چشمای از حدقه درومده نگاش کردم که کیوجونگ همون لحظه پیشونیمو بوسید و بهش زل زدم. منظورش ازینکار چی بود؟ لبخندی زد و گفت:خدافظ

و با دکتر دور شد. میدونستم برای بار آخره که میبینمش ولی فکر نمیکردم اینقدر داستان اونو جاندی گریه دار باشه!

جاندی:

چشمامو باز کردم و به دستگاه تنفسی که بهم وصل بود زل زدم. موضوع چی بود؟ م...من زنده بودم؟ واقعا تعجب کردم و به بغلم نگاه کردم و با دیدن اینکه جونگمین سرشو روی پام گذاشته بود لبخندی بر روی لبم نشست. دستمو سمتش بردم که ناگهان ساحل با دیدنم  از روی صندلی ای که بغل جونگمین بود بلند شد و بهم نگاه کردیم. چشماش سرخ بود. با تعجب گفتم:چیزی شده؟

ساحل سرشو پایین انداخت و ناگهان گفت:رابطه ی تو و کیوجونگ چی بوده؟

با شنیدن این حرف انگار همه چی روی سرم خراب شده بود. نکنه فهمیده بود...نکنه...آروم پرسیدم:برای چی میپرسی؟

ساحل بهم زل زد و گفت:کیوجونگ...الان مرده..قلب اون توی سینه ی توئه..حس میکنی؟آره؟

 و دستشو سمت قفسه ی سینم برد و گفت:اینجا

باورم نمشد کیوجونگ اونکارو کرده بود...چطور میتونست بخاطر من از جونش بگذره..چشمامو بستم و اشکام سرازیر شدند. ساحل روی صندلیش افتاد و اشکاش سرازیر شد. آروم گفت:اون گفت مواظبت باشم..اون گفت که بهت بگم که متاسفه..رازتون چیه؟

چشمامو دوباره بستم تا توی چشماش نگاه نکنم. کیم کیوجونگ...چرا بخاطر من..آآآآآآآآآآآآآه!

به ساحل نگاه کردم و آروم گفتم:کیوجونگ فرشته ی نجاتم بود. ولی اونم منو تنها گذاشت..فقط همینو میتونم بگم

به اینکه در مورد فن هاش چقدر با خنده حرف میزد فکر کردم. اون گفتش که عاشقه فن هاشه ولی چرا باید اینطور میشد؟ اون..تازه از سربازی برگشته بودو خوشحال بود.کیم کیوجونگ..متاسفم...منو ببخش!!!!!!!!!!!!!

ساحل:

دوماهی  از اون ماجرا میگذشت هنوز هم فن ها براش گریه میکردند و وضع سانی،دوس دخترش،خیلی بد بود و تکیون شی بهش قوت قلب میداد. هنوز هم از اونکار کیوجونگ سر در نمیوردم ولی هیچکس به هیون جونگ چیزی نگفت با این حال اون برگشت و برای مرگ کیوجونگ عزاداری کرد! فکر کردن به حرفای کیوجونگ منو میلرزوند. اون راز چی بود؟ فرشته ی نجات؟ و حتی احساس تاسف!یه چیزی مشکوک بود و اون...رابطه ی جاندی وکیوجونگ بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خب دیگه این فصلم تموم شد بمونین تو خماریش هاها که الانا نمیذارمش

فعلا بای




 




طبقه بندی: My Lovely Boy،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس