تبلیغات
korean-love - milkshake ep5.2
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : pargol
سلامممممم...حرفی ندارم فقط نظرررررر فراموش نشه سرعتش اول سرسام آور بود ولی کم کم آروم تر شد ومن هم که تازه حالم جا اومده بود(بدبخت تو شوک بوده هههه)رومو بهش کردم وگفت:یااااااا دیوونه شدی؟این چه وضعشه؟؟شوک کردن من هم جزو تنبیهاتته؟اصلا بگو ببینم من مگه چند تا آبمیوه روت ریختم که این همه تنبیه برام درنظر گرفتی؟
جیون شین:مگه تنبیهاتو میدونی؟
-نه خیر ولی ازآدمی مثل تو کمتر از اینا بعیده
جیون شین:بسه دیگه هی میگی همچین آدمی همچین آدمی..مگه تو منو چقدر میشناسی؟هان؟
-خوب از سال اول تاحالا
جیون شین:خوب چی ها ازم میدونی؟آمارمو حتما داری تو این چندساله دیگههه؟
-نه خیرم ...من از همون اول مثل بچه های دیگه هی تو نخ تو نبودم (ما که فضول نیستیم ولی از کجامعلوم؟؟؟)
جیو.ن شین:آره میدونم...تو هیچوقت مثل بقیه هی دم به دقیقه تو کف من نبودی واز کنار من خیلی عادی عبور میکردی و همینت واسم کافی بود تا برم تو کفت!
-هه هههه ههههههه پی الان تو تو کف کنی نه؟؟
جیون شین:آره راستش خیلیییی
-ههههههه هههههههه هههههههه
جیون شین:هههههههههههه
-مررررررررگ ببند اون دروازه رو...چچچچچچ
جیون شین:ببین دیگه داری میزنی تو جاده خاکی هاااا...من به تو دارم اعترا ف میکنم اونوقت تو...چچچچچچ
-تقلید کار هی مثل من چچچچچچ چچچچچ نکن بگو حالا تنبیهمان چیست؟میخوای اتاقتو تمیز کنم؟؟مشقاتو بنویسم؟؟؟شب واست لالایی بخونم؟؟؟هان بگو دیگهههه..
جیون شین :اگه اون آخری رو انجام میدادی که خیلی خوب بود ولی....حالا صبر کن برسیم
خونه ی آقای مدیر وجیون شین از مدرسه نسبتا دور بود...جیون شین مادر نداشت...پدر و مادرش خیلی با هم دعوا داشتن همون موقع که جیون شین 2یا3 سالش بوده مادرش ولشون میکنه و به کانادا میره و اونجا با یه مرد کانادایی ازدواج میکنه و برای حرص دادن بابای جیون شین عکسای خودش وشوهرشو برای اونا پست میکنه اما از شانس بد جیون شین اون عکسارو میگیره ومیبینه و خیلی ناراحت میشه و تاچندوقت همش گریه میکرده ومیگفته :مامانم منو دوس نداشته ونداره که فکر کنم هم همینطور بوده(کلک تو که گفتی اصلا تو نخ جیون شین نبودی پس اینارو از کجامیدونی هوممممم؟جواب بده زود تند سریع...!!!)
جیون شین دم در یه خونه ی خیلی بزرگ قصر مانند نگه داشت
جیون شین :خوب رسیدیم پیاده شو لطفا
به آرومی پیاده شدم دهنم باز مونده بود خونشون واقعا بزرگ بود...پشت سر جیون شین راه افتادم ویه خانوم نسبتا تپلی به استقبالمون اومد اول سرش پایین بود ولی وقتی بالا آورد دیدم که این پومی خدمتکار سابق بابابزرگه
........................................................................................................................
-پومی...خودتی؟؟؟منو میشناسی؟؟
جیون شین:باید بشناسدت؟؟؟
پومی:تو ...تو سونگ جین نیستی؟؟؟سونای آقا آره عزیزم وااای خدای من چه بزرگ شدی
اه اه اه الان جیون شین هم اسم مستعار منو میفهمه خدا جووووون دیگه حوصله ی این یکی رو ندارم
جیون شین:آقا؟؟؟کدوم آقا؟؟؟تو سونایی؟؟؟اسمت سونائه؟؟
-نننننننه..چیزههههه ..من..
پومی:من سالهای سال پیش پیش پدربزرگ سونگ جین عزیزم کار میکردم سونگ جین همیشه پیش ما بود آقا خیلی اونو دوس داشت به خاطر همین سونا صداش میکرد..
واییییی پومی حیف که دوست دارم وگرنه...
جیون شین:ههههه (مرررررررررگ)چه قضیه ی بامزه ایی....خب آجوما ما گرسنمونه غذامونو میاری؟ (چه زود هم جمع میبنده پر رو)
پومی :بله بله همین الان
جیون شین:خب....دنبال من بیا
من هم به ناچار دنبالش به اتاق بزرگ و زیبایی رفتم

 
جیون شین:به اتاقم خوش اومدی
-اتاق خوبیه
جیون شین:فقط همین؟؟؟
-خب آره
جیون شین:هر دختر دیگه  ای بود الان یه عالمه تعریف میکرد واز این اینکه به اتاق من میاد با دمش گردو میشکوندولی تو..
-خب من آدمم و دم ندارم که باهاش گردو بشکنم(چش بسته غیب گفتی هههه)
جیون شین:هوففففف من که حریف تو نمیشم
-میدونم
جیون شین بادی به غبغب انداخت و گفت :خب بگم برناممو برای تنبیهت؟
-بگو خواهشا
جیون شین:مثل اینکه خیلی عجله داری
-پ ن پ منتظرم هر وقت عشقت کشید بگی
جیون شین:تو خیلی با من تلخ برخورد میکنی ..خب من هم مثل یکی از همکلاسیهات ببین که به کمکت احتیاج داره...
-چییییی؟به کمک من؟؟؟
جیون شین:آره من ...من خیلی تنهام احساس افسردگی دارم..نیاز به یه نفر دارم که گاهی باهاش حرف بزنم ..از کارام بگم...باهم درس بخونیم و مشقامونو بنویسیم و...
-وایسا وایسا جانم یکم استپ کن نفس بگیر...اونوقت خب طرف هم باید بخواد نه؟
جیون شین:خب میدونم که تو نمیخوای ولی ...حالا که تنبیهته مجبوری
-خیلی بدی...محبت که زوری نیس
جیون شین:من که نمیخوام بهم محبت کنی...مگه من حیوونم (ههههه چه مثالی..)
-آهان پس چی میخوای مثل فیلم دیو و دلبر من رو پیش خودت زندانی کنی هومم؟
جیون شین:نه خیرم ...میخوام گاهی بیای اینجاووتوی درسها بهم کمک کنی ..به حرفام گوش بدی...کارایی که انجام میدموببینی...کارایی که پدرم نمیتونه برام انجام بده ...باور کن من قصد دیگه ای جز این کار ندارم اگه چند وقت این کارو قبول کنی به واقعیت حرفم پی میبری...
دلم واسش میسوخت بعضی بچه ها راست میگفتن...پشت چهره ی شاد اون یه آدم افسرده بود !!!یکم قیافه ی متفکرانه به خودم گرفتمو گفتم:خب من الان تنبیهمو باید قبول کنم پس...از امروز تنبیهمو شروع کن ارباب ولبخند کوچیکی زدم(مگه لبخند هم کوچیک بزرگ داره؟؟لبخند لبخنده دیگهه)
جیون شین از خوشحالی شروع به خندیدن کرد(دیوونس شما به دل نگیرین ههههه)
پومی صدامون زد:بچه ها بفرمایید نهار..
من هم که واقعا گرسنم بود نگاهی به جیون شین انداختمو گفتم:صدامون میزنن
جیون شین:آره...بریم...
و باهم به سمت نهار خوری رفتیم

 

 
 


طبقه بندی: Milkshake،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس