تبلیغات
korean-love - stupid neighbors
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 02:56 ب.ظ | نویسنده : Elh@M

بچه ها این داستان رو گذاشتم چون عشق جادویی مورد انتقاد بود كه طنز نیست اینم گذاشتم تا ببینید كدوم بهتره تا ادامش بدم سعی كردم این بهتر باشه امیدوارم خوشتون بیاد.راجع به پنج تا خواهره كه تو یه ساختمون كه بهشون ارث رسیده با شوهراشون زندگی میكنن و البته یه داداش هم دارن كه چون بعد از پنج تا دختر بوده كلی بین همه عزیزكرده و لوسه البته اونم زن داره ها.فقط پرگل جون واسه تو من نمیدونستم كی رو بذارم از نظرات بهار دیدم گفتی كیو جونگ اگه میخوای یكی دیگه باشه لطفا بهم بگو.بهار و تینا هم من چه كنم شما رو هوو بذارم یا یكیتون كوتا میاد سر هیوون؟
طناز بابت طبقه بندی هم شرمنده ولی احتیاجی نیست حذفش كنی چون من عشق جادویی رو هم ادامه میدم.

با صدای افتادن یه چیزی رو زمین از خواب پرید با در موندگی به سقف خیره شد و بعد به صورت هیچوول كه كنارش خواب بود زل زد از اینكه انقدر خوابش سنگین بود حسابی كفری شد دوباره صدای افتادن یه چیزی همراه با شكستن ظرف اومد كه باعث شد هیچول هم بیدار شه

- باز چه خبر شده؟

- میخواستی چی بشه باز داداشم و اون دختره ی ور پریده دعواشون شده.(با حرص)

آخ آخ مامانجون كجایی ببینی این نیم وجب دختر چه بلاهایی سر تنها پسرت داره میاره

- ول كن توام نصفه شبی داداش توام همچین آش دهن سوزی نیستا

- یااااااااا كیم هیچول مین وو بعد از پنج تا دختر دنیا اومده تنها نواده ی پسری بعد از چهار نسله چطور جرات میكنی راجع به اوپام اینطوری حرف بزنی؟ همه ی امید مامان بابام به اون بود

لئا این رو گفت و به نشونه ی قهر پشتشو كرد كه بخوابه هیچول هم كه اینطوری دید شروع كرد به پاچه خواری تا شاید مجبور نشه تمام هفته ی دیگه رو مبل بخوابه.

- لئا؟ خوابیدی؟بابا من غلط كردم.خانومی؟قهر نكن دیگه

هیچول غلطی زد و به لئا نزدیكتر شد كه یه دفعه جفتشون با شنیدن یه صدا از زیر پتوشون شیش متر پریدن هوا

- آخخخخخخخخ آیییییییی عمو هیچول آخخخخخخخخخخ عمو لهم كردی

هیچول و لئا با چشای وق زده به چیزی كه زیر پتوشون تكون میخورد و بیرون میومد خیره شدن.

- كره خر تو این وقت شب اینجا چیكار میكنی؟

- كاری نمیكردم عمو هیچول مراقب شما بودم

- مراقب ما؟یااااااا شین وو مامانت میدونه اینجایی؟

- هه هه نه خاله وایسادم مامانمینا بخوابن بعد اومدم

- از دست تو ما شبا هم ارامش نداریم خرمگس آیشششششش

- مگه چیه عمو هیچول اگه من نبودم كه الان باز یه بچه به بچه هاتون اضافه شده بود

 یاااااااااااا كی این حرفارو به تو نیم وجبی یاد داده هان زود باش معذرت خواهی كن

- نمیخوام.اووووووووووووم(زبون درازی بود) 

و بعد دویید رفت بیرون لئا و هیچول چند دقیقه به جایی كه شین وو بود خیره شدن كه هیچول گفت این چی بود آران و هیونگ پس انداختن؟(الان گرفتین دیگه بچه ی من بود الهی فدا ادبش بشم)

- یادت باشه فردا یه كلید ساز بیاری قفل اتاق خوابمون رو عوض كنه یه وجب بچه آرامش برامون نذاشته

- فایده نداره بابا این بچه رو از در بندازی بیرون از پنجره میاد اگه پنجره نباشه بالاخره یه سوراخی گیر میاره یادت نیست سری قبل از كانال كولر اومد؟ دفعه بعدشم با قاشق كچ راهرو رو میتراشید تا یه سوراخ وا كنه تو اتاقمون؟

- آخ راست میگی.ولش كن بگیر بخواب.

........................................................................................................

وااااااااااااااااااااااااای چقده غذا یعنی همش مال منه؟آخ خدا مردم از خوشی

دستاشو از خوش حالی بهم مالید و شروع به خوردن كرد حالا نخور كی بخور

- یه تنفس بینش بگیر میترسم خفه شی

برگشت و به هیونگ كه پشتش بود نگاه كرد

-نمیخواد نگران باشی چیزیم نمیشه

هیونگ به سمت هاهیچه ای كه اونورتر بود رفت و خواست بخورتش كه آران به نشونه ی تهدید انگشتشو تكون داد

- از غذاهای من دور شو همش مال خودمه

- خسیس این همه غذا خب بذار من اینو بخورم

- عمرا مال خودمه و به سمت هیونگ حمله كرد تا ماهیچه رو از دستش بگیر حالا هی هی هیونگ بكش هی آران بكش.(كلا كش تو كش بودا)

-آران ولش كن

-نمیخوووووام مال خودمه پسره ی بوووووووووووووووووق(سانسور شد)

- آران تو رو خدا ولش كن

یهو همه جا سفید شدو اران از خواب پرید دید بازوی هیونگ رو داره گاز میگیره و اون بدبختم التماس میكنه بازوش رو ول كنه و از درد گریه میكنه.

- اوه هیونگ جون معذرت میخوام داشتم خواب غذا میدیدم

- چیییییییییی دوباره؟آیشششششش مطمئنم بالاخره یه روزی تو خواب من بیچاره رو تو همین تخت میخوری

- یاااا مگه آدم خوارم من

- باور كن گاهی مطمئن میشم هستی.من بیچاره هم تو خوابت بودم نه؟

- از كجا فهمیدی؟

- واسه این كه هرچی از دهنت میومد داشتی بهم میگفتی

- حقت بود داشتی غذاهای منو میخوردی(با حرص) تو واقعیت كه توانایی خریدن اون همه غذارو نداری

هیونگ كه ناراحت شده بود پشتشو كرد بخوابه آران هم نیم خیز شد نشست تا از دلش در بیاره كه یه دفعه چشمش به پایین تخت افتاد و جیغ كشید هیونگ هم شیش متر پرید

- گلاب بابایی تو اینجا چیكار میكنی؟از كی اینجا بودی؟

- بابایی از همون موقع كه مامان میخواست تو رو بخوره و  گریه میكردی

- گلاب من كی خواستم بابات رو بخورم اصلا چرا اینجایی؟از داداشت یاد بگیر رفته خوابیده

-هه هه مامانی شین وو كه خواب نیس

- خواب نیست؟پس كجاس؟

گلاب نگاهشو به سقف دوخت كه اران زد تو سرشو گفت باز رفته سراغ لئا و هیچول؟فردا آبجی لئا بیچارم میكنه.توام برو بخواب دیگه فوضول خانومی.(كلا بچه های من رو عشق كردین یكی از یكی پارازیت تر)

........................................................................................................




طبقه بندی: Stupid neighbors،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس