تبلیغات
korean-love - نفرین ارواح قسمت دوم
تاریخ : شنبه 4 شهریور 1391 | 06:32 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

 

به به نظرات چرا کمه؟هااااااااااااااااااااااااا؟(با داد)

خب برین ادامه

 

(اینم عکس نانا(عکس خودم در گروهم شین هه جونه)

خببببب برین ادامه دوستای گلم(راستی یه نکته ی کلیدی((سلام))هه)

برو ادامه بزن بریم

آنچه در قسمت قبل خواندید:

نانا با دیدن دفتر صورتش مثل گچ شد..پس همه ی اون اتفاقات واقعیت داشته؟نویسنده ی اون کتاب چی؟اون کی بوده؟

ک....م....گ؟ این معنیش چی بود

قسمت دوم:

نانا با جیغ:اون دفترو ازم دور کن

آران با جیغ نانا شوکه شد و دفتر از دستش افتاد

آران:چ..چیه؟

نانا:نگاش کنین..نوشته هاشو بخونین!

 و دفترو رو به لئا و هیچولو آران گرفت

هیچول:نانا این که برگه هاش سفیدخه سفیده

نانا:چییی؟

 و ورقو با آشفتگی و تعجب و ترس تند تند ورق زد داد زد:ولی من..من..

هیچول:نانا حالت خوب نیست بیا این آب قندو بخور

نانا با داد:نه من اون پسره رو دیدم..درست پشت پنجره

هیچول:نانا حالت بده..

نانا:نههه من دیدمش

 لئا آب قندو داد به نانا و گفت:الان وضعت خوب نیست اینو بخور بعد حرف میزنیم

نانا به آب قند خیره شد و اونو با عصبانیت پرت کرد و صدای شکسته شدن لیوان اومد.

هیچول با  عصبانیت دست نانارو گرفت و داد زد:تو چرا اینکارو کردی؟هان؟

نانا دستشو از تو دست هیچول در اوردو گفت:وقتی حرف منو باور نمیکنین باید پاش هم بایستین

 و داخل اتاقش شد. شب شده بودو نانا بیرون نیومده بود. هرکدوم به اتاق خودشون رفتن..شب پیشش با اصرار نانا بغل هم خوابیده بودن..

نانا توی تخت همونطور غلط میزد که یدفه از بیرون صدای کوبیدن شنیده شد. سرشو بلند کرد و پرده رو کشید و صدا قطع شد. عصبانی شد و داد زد:خودتو نشون بده لعنتی

 و دوباره پرده رو کشید و با عصبانیت روی صندلی نشست. ناگهان صدا توی گوشش طنین انداخت و تا بلند شد صدا قطع شد. به دفتر خاطرات نگاهی انداخت و اونو باز کرد. به نوشته ها نگاه کرد.شروع به خوندن کرد

بیست و شش آگوست:ساعت3 و نیم نصفه شب:نوشته ی ..ک...م..:

داخل اتاقم شدم. همیشه عاشق اتاقم بودم. توی اتاقم صندوقچه ای بود که هیچ وقت موفق به باز کردنش نشده بودم و همیشه تلاش میکردم اونو باز کنم. روی تختم علامت اسکلت داشت و منم عاشق اون علامت بودم. خواهرم چونهی مشغول تمیز کردن اتاقم بود. من و چونهی زیاد باهم حرف نمیزدیم. لبخندی زدم و گفتم:چرا اومدی اتاقم؟برای فضولی؟

چونهی بهم زل زد و گفت:تو حق نداری اینطوری با خواهرت رفتار کنی

منم اهمیتی ندادم و سمت در رفتم و ازون بیرون رفتم. خونه ی ما یه خونه ی خیلی قدیمی دور از شهر بود و واقعا نمای ترسناکی داشت. تاریخچه ی قدیمیشو توی یه کتاب توی کتابخونه اش خونده بودم. واقعا مسحور کننده بود. این خونه قبلا برای یه شخص ثروتمند یعنی یه لرد بوده! لرد افکبتوس!وافقعا اسمش مسخره بودش چیششش! بعدش..ولش کنید بعدا براتون میگم..امروز اتفاقات زیادی نیوفتاد. دیانا زیاد دور و برم نمیومد. رفتارش یجورایی منو میترسوند.

زمان حال:ساعت11شب:

نانا به عکسی که اونجا چسبونده بودن نگاه کرد. عکس دختره که با ماژیک نوشته بود((دیانا)) معلوم بود ولی عکس پسر بغلیش محو شده بود و صورتش معلوم نبود. نانا کتابو بست و همان لحظه صدا دوباره شروع شد. بلند شدو بسمت تخت رفت و پتو رو تا آخر روی سرش کشید تا بلکه خوابش ببره!

خانه ی شاهانه ی متروکه بیرون از شهر:ساعت12 شب:کیم کیوجونگ:

لبخندی زدم و به هیونگ که  داشت با گاز ور میرفت نگاه کردم. به سمتش رفتم و گفتم:چیزی شده؟

هیونگ:گاز روشن نمیشه

گازو براش روشن کردم و یه لحظه با تعجب به گاز نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت با تعجب پرسیدم:چیزی گفتی؟

هیونگ که وحشت تو چشماش موج میزد گفت:آآآآآآ امم نه

با دیدن کسی که پشت هیونگ بود رنگ از صورتم پرید. یه پسر با لباس و ماسک مشکی پشت هیونگ ایستاده بود. ماسک قسمت بالایی صورت  و بینیشو کامل پوشونده بودو بهمون لبخند زد. چشماش سیاه بودو خط چشمشم سیاه بود. لبخندی زد. با تعجب دیدم لباس هیچ رنگی نداشت. ناگهان شروع به داد زدن کردم و هیونگم برگشت و ناگهان محو شد. اون پسره نبود. هیونگ با تعجب گفت:کیوجونگا ترسوندیم

ناگهان  دردی رو  روی بازوم حس کردم و داد زدم و به اون زخم نگاه کردم. با دیدن اون کلمه که با چاقو روی دستم نوشته شده بود دهنم باز شد. هیونگ با ترس گفت:ا..این چیه؟

از دستم خون میومد و اون کلمه..نوشته شده بود که:خطر نزدیکه

هیونگ باندوبقیه ی وسایل کمک های اولیه رو اوردو با باند دستمو بست. دستم خیلی درد میکرد و سوزش وحشتناکی داشت. به هیونگ نگاه کردم و گفتم:ب..بهتر نیست برگردیم؟

هیونگ سرشو تکون داد و گفت:نه امشب نه..شاید پس فردا با بچه ها برگردیم ولی تنهایی من میترسم.

سرمو تکون دادم و ناگهان صدایی که میلرزید را شنیدم:دور شین...

صداش خیلی ضعیف بود و لرزش داشت..منظورش چی بود با تعجب گفتم:ت..تو هم شنیدی؟

هیونگ سرشو تکون داد و گفت:کیو جونگ توهم زدی

همون لحظه صدای کوبیده شدن درو شنیدم و بهم زل زدیم. هیونگ با ترس درو باز کرد و با دیدن دختری با لباس سفید و موهایی که توی صورتش ریخته بود دادی زدیم و..

بیانه بچه ها اینجاش ترسناک نبود آخه خندم گرفته امروز نمیدونم چرا هه هه!!!!!!!! راستی...نرگس جون...دیدی داستان من بهتره حسودیت شده؟من که میدونم گوگولی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شوخیدم...داستان توهم بامزه است گفتم بروت نیارم پررو میشی ولی همینجوریش هستی هاهاهاااااااا

بای تا های

 




طبقه بندی: My Lovely Boy،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس