تبلیغات
korean-love - MAGIC HIGH SCHOOL---___---___---27
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391 | 09:38 ب.ظ | نویسنده : TANNAZ

اول سلام.......بچه ها شرمنده که دیر شد.......آخه من تصادف کردم

و متاسفانه یکم آسیب دیدم ولی جدی نیست.....حالا برین ادامه که

داستان از دهن افتاد.......

- بیا پانسیون........
- ها؟
- نشنیدی؟؟؟زودباش.......
- هیون جونگ شی من کار دارم.....نمیشه هر دفعه شما میگی من پا شم بیام اونجا.......
- لی نارا......وضعیت خرابه.......زودباش.....
- چیزی شده؟؟؟
- برسی میفهمی......
نارا سریع بلند شد و از لئا عذرخواهی کرد و حرکت کرد......لئا خیلی عادی مشغول خوردن بستنی شد که متوجه یه صدای آشنا شد.....
- لئا تویی؟؟؟
- شیوون سونبه......
- میتونم بشینم؟؟؟
- معلومه.......
لئا و شیوون مشغول خوردن بستنی هاشون شدن و همونجور حرف میزدن که یه دفعه لئا که داشت از خنده میترکید با هیچول روبرو شد......هیچول همراه یه دختر که صورتش معلوم نبود وارد بستنی فروشی شد و سفارش بستنی داد.....دختر تا سرشو برگردوند لئا از تعجب خشک شد.....
- کیم جاندی؟
- چیزی گفتی؟؟؟
- نه.....ولی اون معلم کیم نیست؟؟؟
- چرا.....خودشه.....هیونگ.....
هیچول که تازه متوجه شیوون و لئا شده بود با تعجب بهشون نگاه کرد.....بعد چند دقیقه موبایل شیوون زنگ خورد......
- لئا من باید برم......عذرمیخوام......
- باشه.....مشکلی نیست......
تا شیوون از در خارج شد یه پسر قد بلند وارد شد و با دیدن جاندی دست تکون داد و نشست کنار جاندی......لئا که با دقت به اونا نگاه میکرد متوجه نشد هیچول بلند شده و کنار اون نشسته......
- خب چی میگه؟؟؟؟
- آآاااآاه.....ترسیدم......شما اینجا چیکار میکنین؟؟؟
هیچول خندید و گفت
- اینقدر محو کارای اونا شدی که منو ندیدی؟؟؟من برات توضیح میدم چه خبره.....تو اینطوری از چشمات کار نکش.....کور میشی.....
- ایش........
- ببین......من جاندی رو از خیلی وقت پیش میشناختم.....پدرش سونبه ام بود و بعد از مرگ پدرش هر چندوقت یه بار بهش سر میزنم و براش مثل برادر بزرگم......این پسره هم مین هو(لی مین هو)چند وقته از جاندی خوشش اومده......منم ترتیب یه قرار دادم.....
- چه غیرتی......
- ها؟؟؟؟
- هیچی......
- میای اردو؟؟؟
- اردو؟؟؟
- آخ هنوز اعلام نکرده بودن.....
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووون.....من عاشق اردوئم......کجا میبرن؟؟؟
- دریا.......
- واقعا؟؟؟ولی دور میشه......
- چیه داداشت نمیذاره؟؟؟؟
- مگه میتونه؟؟؟هیشکی نمیتونه منو از اردو جدا کنه.....
- پس میای؟؟
- البته.......
- خوبه.....پس منم میام......
- (نگاهی پر از تعجب که یعنی چون من میام شما هم میاین؟)
- فکرای الکی نکن......فقط چون یکم سربه سرت میذارم خوش میگذره......
- (نگاهی غمگین و ناامید)
- هی.....من دیگه وقت ندارم......من رفتم بااای......
لئا دست تکون داد و با تعجب به هیچول که اینقدر مهربون شده بود خیره شد......بعد چند دقیقه جاندی اومد کنارش نشست و خیلی آروم گفت
- سلام.....
- واااااای.....ترسیدم.....
- ببخشید......
- نه چیزی نیست......میبینم قرار میذاری......
- ^__^
- چچچ......چه قرمزم شده........
- اونی........
- باشه بابا......من دارم میرم.....تو هم برو درس بخون......امتحانا سخته....
- باشه.......خدافظ......
لئا رفت سمت خوابگاه......فقط تنها چیزی که تو ذهنش بود این بود که هیچول چرا از اون پرسید واسه ی اردو میاد یا نه......اینقدر خوشحال بود که نمیدونست باید چیکار کنه......همین که رسید به خوابگاه بدو بدو رفت سمت مین وو......
- اوپا.......میخوام برم اردو......
- مبارکه........
- نه منظورم اینه که بهم پول بده......
- تازه پول تو جیبی گرفتی بچه پررو.......
- ایش......این فرق میکنه.....میخوام برم مایو بخرم......
- مگه میخوای کجا بری؟؟؟
- دریا^__^
- لئا؟؟؟؟؟؟غرق نشی.......
- اوپااااااااااااااا......
- باشه بابا......مایوی دو تیکه نخر......خیلی هم گرون نباشه.....برو.....
- ممنووووون.......نارا کجاست؟؟؟
- نمیدونم.....مگه با تو نیومد؟
لئا با نگرانی شماره ی نارا رو گرفت......ولی خاموش بود......با عصبانیت رفت پانسیون دابل اس......(البته چون خیلی دور بود وقتی رسید اونجا که هوا تاریک شده بود)......زنگ زد به هیون جونگ و اون هم در رو براش باز کرد......
- تو اینجا چیکار میکنی؟؟
- نارا کجاست؟؟؟
- چرا از من میپرسی؟؟؟مگه من واقعا دوست پسرشم؟؟؟؟
- مگه تو بهش امروز زنگ نزدی؟؟
- آها......اون؟؟چیز خاصی نبود.....نیم ساعت اینجا بود و بعد رفت.......
- چی بهش گفتی؟؟؟
- به تو ربطی نداره بچه......
- به کی گفتی بچه احمق؟؟؟دلت میخواد از این بچه کتک بخوری؟؟؟یا جوابمو میدی؟؟؟
- جواب نمیدم تا بیای کتکم بزنی ببینم چیکار میکنی......
لئا که از دست هیون جونگ خیلی عصبانی شده بود یقه اش رو گرفت که کیوجونگ اومد و جلوشو گرفت.....
- داری چیکار میکنی لئا؟؟؟
- این آشغال چیکار کرده که نارا برنگشته خونه؟؟؟
- باور کن چیزی نشده......نگران نباش......مدیر برنامه ی ما فقط بهش گفته که دیگه باعث نشه تو مدرسه پشت سرش حرف بزنن که فقط با تقلب میتونه امتحان بده......هیون جونگ هم بهش گفت بیشتر درس بخونه......
- چی؟؟؟؟شما همچین چیزایی رو به نارا گفتین؟؟؟
لئا توجهی به بقیه ی حرفای اونا نکرد و از پانسیون رفت بیرون......هرچی به نارا زنگ میزد گوشیشو برنمیداشت.......همه جا رو گشت ولی اثری از نارا نبود......رفت دم پانسیون سوپرجونیور ولی پیش خودش گفت چرا نارا باید اونجا باشه؟پس رفت سراغ بقیه ی جاها......به همه ی کلوپ ها سر زد.....داخل یکی از کلوپ های نزدیک پانسیون شد......همه جا رو گشت و خواست بره بیرون که یه نفر دستشو گرفت......
- خانم کوچولو با من بیا.......
- ولم کن......
یه دفعه یه نفر دست لئا رو گرفت و گفت
- ولش کن.......



طبقه بندی: MAGIC HIGH SCHOOL،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس