تبلیغات
korean-love - i'm coming to you ?.ep 9;final
تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1391 | 03:05 ب.ظ | نویسنده : .::HAni Y㋡unG::.

خف خف  سیــــــــــلام.......این قسمته اخر میباشد......بسی درد ناک میباشد و گریه داار... هیون جونگیا منو نزنن چون  این قسمت هیون جونگی.........فوت میشه.....بلی بلی....... برید ادامه.....




_چییییییییییی؟؟

_اومدم از سره راه برت دارم

_هیون جونگ داری شوخی میکنی دیگه نه......؟؟

_کاملا جدی میگم......

_پس خودت خواستی.....اسلحه شو ازپشته کمرش بیرون کشید و سمته هیون گرفت...

هیون پوزخندی زد و گفت:جالبه ...من موندم تو از کجا میدونستی که قراره بمیری .....مسلحه شدی..... خیله خب.....فک کنم....بهتره جنگ بینه من و تو باشه هیو ریم.......

یونگ سنگ که تا اون موقع کناره جاندی و سویی  ایستاده بود گفت: هی چیکار میکنید.....؟؟ میخواید هم دیگه رو بکشید؟؟ دیوونه شدین....؟؟

جاندی داد زد:هی هیو ریم......مطمئن باش هیون تورو از بین میبره.......مطمئن باش......

یونگ سنگ  خواست جلو بره اما سویی  دو دستی دسته یونگ سنگ  رو گرفت و سمته خودش کشید و گفت:نه.....یونگ سنگ تو نرو......

_اگه نرم هیون اسیب میبینه......

_تورو خدا تو نرو.......

جاندی نگاهی به سویی کرد و رو به یونگ سنگ گفت:بابا تورو خدا این هندی بازی رو تموم کنید .یونگ سنگ هیون در خطره کمکش کن..........

اما سویی دسته یونگ سنگ رو ول نکرد....... یونگ سنگ رو به روی سویی ایستاد و دستاشو دو طرفه شونه ی سویی گذاشت و گفت:سویی......من هیچیم نمیشه...... نگران نباش........میدونم... یه کم سخته ولی باید صبر کنی.... من باید بهش کمک کنم.......

سویی  بهش خیره شد .......اشک توی چشماش جمع شد..... مشتشو کمی بالا برد و گفت:فاییتینگ یونگ سنگ.......

یونگ خندید و   مشتشو بالا گرفت و گفت:فایتینگ.......

 سمته هیون رفت....... هیو ریم اسلحه رو سمته یونگ گرفت و گفت:از بازی برو بیرون....بینه من و هیون جونگه نه تو.......نزار دستم به خونت اغشته بشه.......

یونگ سنگ جلوی هیون ایستاد و گفت:اگه میخوای اونو بکشی.....باید اول منو بزنی.......

 هیون دستشو روی شونه ی یونگ گذاشت ودمه گوشش زمزمه کنان گفت:یونگ سنگ خودتو به کشتن میدی پسر.....برو کنار......

یونگ سرشو تکون داد.......

سویی که دیگه کم بود گریه کنه جلوی یونگ سنگ ایستاد وگ فت:اول باید منو بزنی.......

هیو ریم با تعجب بهش نگاه کرد........جاندی جلو رفت و گفت:اول منو میزنی.....بعد دستت به هیون جونگ میرسه.......

و هر چهارتاشو با اخم به هیو ریم نگاه میکردن........

هیو ریم بلند خندید و گفت:این بازی جای کوچولو ها نیست......پس شما دوتا دختر.....برید کنار.......یونگ سنگ....تو هم برو کنار.......من با اصله قضیه کار دارم..........

اما هیچ کس تکونی نخورد.......

_من به اندازه ی کافی گلوله توی اسلحه ام دارم.. میتونم با  دوتاش یه نفرو بکشم.....پس خودتونو  سد معبر نکنید و.....گمشید کنار........

 هیون  دسته جاندی رو کشید و عقب فرستاد.......:جاندی.......از پسش بر میام....نگران نشو.....و لبخنده پر رنگی زد......

جاندی که واقعا عصبی شده بود عقب رفت.......  هیون  اهسته دمه گوشه یونگ گفت:اون فقط میخواد بگه قدرت منده....شماها برید عقب نترسید چیزی نمیشه.......... سویی و یونگ سنگ عقب رفتن......  هیون برگشت سمته  یونگ سنگ و گفت: هی پسر...... اگه مردم  یادت باشه تو لیدر گروهی.......و خندید.......

یونگ سنگ:_ هیون جونگ.....تو همیشه هستی و لیدر هم خواهی بود.......سویی و یونگ سنگ و جاندی رو به هیون جونگ  هم زمان گفتن:فایتینگ هیون جونگ........هیون سمته هیو ریم برگشت...... اسلحه رو بالا گرفت...... هیو ریم لبخنده شیطونی زد و گفت: هم زمان شلیک میکنیم..........

هیون سرشو تکون داد و گفت:ارسو..... هیو ریم با صدای بلند شروع کرد  به شمردن.........

_1................2....................و............3...............

صدای شلیکه دو اسلحه به صدا در اومد......

 سویی روی زمین نشست و گوشاشو گرفت....جاندی فقط اشکی روی گونش چکید.......  یونگ سنگ با بهت به صحنه نگاه میکرد........

هیو ریم از پشت روی زمین افتاد............ هیون سمته بچه ها برگشت.......لبخندی روی لبش بود..... سویی و جاندی و یونگ سنگ با لبخند بهش نگاه کردن.....اما خندشون محو شد...... هیون  دو زانو روی زمین نشست ....... دستشو سمته شکمش گرفت.........دستشو جلوی صورتش گرفت..... داشت از پشت میوفتاد  که جاندی  سمتش دویید و   هیون توی بغلش افتاد...... سویی و یونگ سنگ کنارش نشستن....یونگ سنگ دسته هیون و توی دستش گرفت و گفت:هیووووون......حالت خوبه؟؟ سعی کن نفس بکشی....... سویی به زخمه هیون نگاه کرد و با گریه گفت:یه کاری بکنید داره از دست میره.....هیون جونگ شی....... طاقت بیار..... جاندی دستشو زیره سره هیون گرفته بود ......اروم اشکی روی گونش چکید و روی صورت هیون افتاد.....هیون به سختی و صدای ضعیفی گفت: یونگ.......سنگ.......مراقبه گروه و....جاندی باش........

اروم نگاهش رو به سویی  انداخت و گفت:مراقبه سویی باش...دختره خوبیه....از دستش نده پسر.....از برادرش معذرت بخواه که... نتونستم.....حضوری...ازش معذرت بخوام...... سرفه ای کرد و خون از دهنش بیرون ریخت.....سویی دوتا دستاشو جلوی دهنش گرفت تا هق هقش بلند نشه.... دستاش میلرزید.گوشی رو از جیبش بیرون اورد و با اورژانس تماس گرفت......

یونگ سنگ  دستشو روی زخمه هیون فشار میداد تا خون  کمتری از بدنش خارج بشه....... سویی  گفت:هیون جونگ الان اورژانس میاد توروخدا طاقت بیار...... هیون جونگ دستشو سمته گونه ی جاندی برد و اشکش و پاک کرد و گفت:هی.... جاندیا.....گریه نکن...... من که نمردم....

_تو به من ....قول داده بودی که از پسش بر میای..چرا نیومدی.........هیون جونگ....خیلی نامردی......

موهای جاندی رو پشته گوشش زد.....کمی خودشو بالا برد و لب های جاند رو بوسید........ جاندی فقط اشکاش روی صورته هیون میریخت....... اروم گفت: جاندی......با این که ......خیلی حرصمو در میوردی....اما خیلی دوست دارم........و خواهم داشت........ دستش روی گونه ی جاندی ثابت موند... سرش توی بغل جاندی کج شد و چشماشو بست.......... سویی با بهت نگاهش  کرد و گفت: هیون جونگ...؟؟ هیون جونگ.؟؟؟ .....یونگ سنگ تکونش داد و با صدای ارومی گفت:هیون جونگ؟؟ حرف بزن......اما اعصابش خورد شد و  با فریاد  گفت:هیون جونگا........حرف بزن لعنتی....... اما

 دیگه تموم شده بود......

اورژانس رسید.....(طبق معمول  دیر رسیدن اه اه)

 اما دیگه دیر شده بود....بهش اکسیژن دادن.....  توی ماشین گذاشتنش و پارچه ی سفیدی روش کشیدن...

هیو ریم رو هم  بلند کرد ن و بردن......

سویی  دوزانو نشسته بود  و اشک میریخت.....یونگ سنگ  و جاندی هم همینطور.........مردم جمع شده بودن دوره هم..... بینه شلوغی  پسری با سرعت سمته اونا رفت...... خم شد و بازوی سویی رو گرفت و با داد گفت:سویی؟؟ بگو ببینم چی شده؟؟

یونگ سنگ برگشت سمته پسر........ گریش گرفت و گفت:هیون ووک...........هیون جونگ........رفت.......

هیون ووک با بهت نگاهش کرد..........:ی ی یعنی چی رفت؟ این....این امکان نداره.........برا چی رفت......؟؟

سویی توی بغله هیون ووک شروع کرد گریه کردن.....

.

.

.

جاندی قدمی برداشت و گله رز قرمزی که دستش بود رو روی سنگه قبره  هیون جونگ گذاشت.....یونگ سنگ و کیو جونگ و جونگ مین و  هیونگ جون دستاشونو جلوی خودشون گرفتن و سرشونو پایین انداختن.....از گونه ی  هر چهارتاشون اشکی فرود اومد..... بعد از پایان مراسم همه متفرق شدن و رفتن.....دابل اس سمته ون مشکی رنگ راه افتادن..... جاندی  رو به سویی کرد......سویی جلو رفت و  محکم توی اغوشش گرفت و گفت:واقعا متاسفم جاندی.....جاندی اروم بغلش کرد و گفت:ممنون سویی..... از هم جدا شدن..... یونگ سنگ از ون پیاده شد و سمته سویی رفت و گفت: میخواستم  بگم ...اما حرفش تموم نشده بود که متو جه ی سویی  شد..... سویی محکم یونگ سنگ رو بغل کرده بود  و گفت:ببخشید که  این اتفاق افتاد...... و ممنونم.......برای همه چی..... یونگ سنگ خندید و  گفت:خواهش میکنم......اروم ازش جدا شد و خواست برگرده که یونگ سنگ سمته خودش برگردوند و لبهاشو روی لبهای سویی گذاشت......سویی با تعجب بهش نگاه کرد

یونگ سنگ: منم ممنونم........برای همه چی....... جاندی خندید و گفت:خیله خوب حالااااا..بیاین بریم سوار ون بشین الان جا میمونیما.......یونگ دستشو روی شونه ی سویی گذاشت و سمته ون هلش داد:خونه  رفتن با دابل اس هم....زیاد بد نیست....

خب ......این داستانمم تمومید مونده یکی دیگه از داستانام که یه جای دیگه میذارمش.......

الان خیالم راحت شد....هوووووووف...... سه تا داستان با هم   تموم کردم..........نظر بدهید....




طبقه بندی: I'm coming to you،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس