تبلیغات
korean-love - magic love 3
تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1391 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : Elh@M

و اما اینم پارت سوم عشق جادویی.دیگه همین دیگه

بعد از این كه همه اومدن به تصمیم بچه ها قرار شد واسه دو روز بریم لب ساحل واقعا نمیدونستم دارم چیكار میكنم یه حسی بهم میگفت نباید الان اینجا باشم ولی از طرفی هم یه حس قوی منو وادار به موندن میكرد لئا هم متوجه حالم شده بود و واسه همین كمتر سربه سرم میذاشت.شب هممون لب ساحل دور آتیش نشسته بودیم كه بلند شدم و رفتم لب آب روی یه كنده ی درخت قدیمی كه  اونجا بود نشستم و به دریای تاریك  روبه روم  خیره شدم  از عظمت دریایی كه روبه روم بود و به خاطر تاریكیه هوا نمیتونستم ببینمش بدنم به لرزه افتاد نمیدونم چه مدت اونجا بودم همه جا تاریك بود و فقط گاهی صدای جیغ و داد بچه ها كه دور آتیش بودن میومد و البته صدای گیتار بهتر كه گوش دادم دیدم صدای لیتوك میاد داشت یه آهنگ عاشقانه ولی شاد رو میخوند و بقیه هم همراهیش میكردن.

سنگینیه یه نگاه رو رو خودم حس كردم  برگشتم و نگاه كردم.

- مزاحم كه نشدم؟

به زور لبخندی زدم و گفت نه.اومد و كنارم نشست

- از آخرین بار كه اینجا باهم بودیم خیلی میگذره

- آره تقریبا شیش  هفت سال

- آره

دلم تنگ شده بود واسه همه چیز.از كیوجونگ شنیده بودم با لیتوك دوست شدی ولی امیدوار بودم دروغ باشه.

- كی برمیگردی؟

- هه خیلی دوست داری برگردم نه؟

- منظورم این نبود.

- نمیدونم شاید هیچ وقت دیگه برنگردم شاید هم برگشتم نمیدونم.

- .................

- عاشقشی؟

با تعجب بهش زل زدم معنی این حرفا و این سوالش چی بود؟به زحمت به خودم مسلط شدم

- معلومه كه دوسش دارم

- دوسش داری یا عاشقشی؟یادمه تو عاشق من بودی مثل من.یادته؟

- دیگه از اون موقع خیلی میگذره چیزی یادم نیست.(الكی میگه ها). دوسش دارم چون دوست داشتن بهتر از عشقه.عشق برام بی معنی شده دوست داشتن خیلی بهتره چون بهم امنیت و آرامش میده.آرامشی كه با شادی همراهه و همینطور دوست داشتن دروغ نمیگه چیزی كه عشق هیچ وقت نتونست بهم بده.(بچه ها اینجا حرفش ایهام داره)

خنده ای عصبی كرد و گفت دروغ میگی توام هنوز عاشقمی هنوزم میتونم اون حس رو از چشمات بخونم.بی توجه به حرفش از جام بلند شدم به طرف بقیه راه افتادم كه مچ دستمو گرفت و به سمت خودش كشید.بهم نزدیكتر شدو منو بوسید تمام بدنم قفل كرد قدرت هیچ كاریو نداشتم انقدر سریع اتفاق افتاده بود كه نمیدونستم باید چیكار كنم.یه دفعه به خودم اومدم و از خودم جداش كردم با تمام توانم زدم تو گوشش و در حالی كه گریه میكردم ازش دور شدم.چه مرگم شده هم ناراحت بودم هم خوش حال بیشتر از پنج سال در حسرت تكرار همچین لحظه ای بودم ولی حالا خودم خرابش كرده بودم.هرچی بود از كارم پشیمون نبودم به سمت بچه ها رفتم و پیش لیتوك نشستم.

نانا- یااااا آران گریه كردی؟

- نه نكردم یكم شن رفت تو چشمم

لیتوك نگاهی بهم كردو سرشو پایین انداخت انگار كه میدونست چند دقیقه قبل چه اتفاقی واسم افتاده نگاهش پر از غم بود سرمو رو شونش گذاشتمو به آهنگ دو نفره ای كه هیون و جونگ مین میخوندن گوش دادم.چند دقیقه بعد از من هیونگ هم برگشت و درست رو به روی من نشست سنگینیه نگاهش بیشتر معذبم میكردم.

لئا- هیونگ جون چی شد برگشتی كره؟

- یه سری كار تموم نشده داشتم كه باید انجام میدادم ولی انگار یكم دیر رسیدم

سرم درد میكرد و البته منظور جواب هیونگ واسه هممون روشن بود واسه همین هم سكوت سنگینی برقرار شد معذرت خواهی كردم و به سمت ویلایی كه نزدیك ساحل و متعلق به خانواده ی نانا بود راه افتادم.بدون این كه چراغی روشن كنم رو تختم دراز كشیدم ولی خوابم نمیبرد دستمو روی لبم گذاشتم انگار هنوزهم داشت از گرما میسوخت.تو خوابو بیداری بودم كه حس كردم یكی اومده تو اتاقم چشممو باز كردم و دیدم لیتوكه  خودم رو به خواب زدم  هنوز متوجه نشده بود كه بیدارم صدای قدم هاش كه به تختم نزدیك میشد رو حس میكردم.كنار تختم نشست  سنگینیه نگاهشو رو رو خودم حس میكردم بهم نزدیك شدو خیلی سریع پیشونیم رو بوسید و بلند شد  بره كه مچ دستشو گرفتم بیچاره هم غافلگیر شد و هم ترسید.

- آه بیدارت كردم؟متاسفم

- اشكالی نداره بیدار بودم.

- من میرم توام بخواب

- نرو پیشم بمون تا وقتی كه خوابم ببره.

- مطمئنی؟

- آره.لیتوك؟

- بله؟

- راستش...راستش تو ساحل منو هیو......

دستشو به معنیه سكوت رو لبم گذاشت و گفت

- هیشششش چیزی نگو.خودم دیدم

- دیدی؟متاسفم نمیخواستم این اتفاق بیوفته

- میدونم بیا راجع بهش دیگه حرف نزنیم.(عاشق این روشن فكریشم كلا لامپه)

دیگه هیچ كدوم حرفی نزدیم و با نوازش لیتوك خوابم برد.صبح كه از خواب بیدار شدم دیدم لیتوك هم پیش من خوابش برده بیدارش كردم و رفتیم پایین همه بیدار شده بودن نانا و لئا داشتن صبحانه رو حاضر میكردن هیونگ تو گوشش هندزفری بود و با گوشیش ور میرفت هیچول و جونگ مین با ایكس باكس بازی میكردن و هیون و كیو جونگ شطرنج بازی میكردن كه با دیدن ما همشون دست از كارشون كشیدن و بهمون نگاه كردن یه دفعه جونگ مین با نیش باز گفت دیشب خوش گذشت؟

همشون داشتن با نیش باز بهمون نگاه میكردن بجز هیونگ. دیگه هندزفری تو گوشش نبود ولی قیافش درست مثل دیوار روبه روش سرد بی تفاوت و بی روح بود.

-یااااااااااااا پارك جونگ مین ما دیشب هیچ كاری نكردیم داشتیم حرف میزدیم كه اتفاقی خوابمون برد همین

- در ضمن اگه اتفاقیم میوفتاد ما دوستیم و بزرگ و عاقل

هیچول به لئا نگاه كردو گفت

از این خواهرت یاد بگیر فاصلتون دو دقیقه هم نیستا ولی اخلاقن اندازه راه شیری.آرزو به دل موندم یه بار ببوسمش با پا نزنه تو قوزك پام

- هییییییییی كیم هیچول میخوای باز بزنم تو قوزك پات؟

- نه مرسی جای اون دیشبیه هنوز درد میكنه

با این حرف هیچول همه هووووووو كشیدیم كه لئا فرار كرد و رفت آشپزخونه.هیونگ جون هم پاشد رفت تو حیاط.




طبقه بندی: Magic Love،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس