تبلیغات
korean-love - With you...ep4
تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1391 | 11:00 ب.ظ | نویسنده : Sani Kyu

 

 

جییییییییییییییییییییییییییغ!!

سانی برگشتتتتتتتتتتت!!هوراااااااااااااااااا

دلم براتون تنگیدهههههه بود

کیو جونگ رو روبروش دید...بهش لبخند زد و رفت نزدیکتر

کیو:هارایا...تنهایی میری؟

هارا:اهوم..

کیو:بیا من میرسونمت...

هارا:آخه..

هارا با اصرار کیو سوار موتورش شد  و سمت خونه رفتن

هیونگ از پنجره بیرونو نگاه میکرد که هارا رو دید که از موتور

کیوجونگ پیاده شد...یه پوزخند زد و رفت اتاقش

هارا:کوماسمیدا...

کیو:خوبه که تو یه ساختمونیم...میتونی صبح ها با من و وویونگ بری

دانشکده

هارا:آ آ نیو...تسو(بی خیال)...من میرم

کیو:اهممم...فردا میبینمت

هارا:کیوجونگ..

کیو:هوم؟

هارا:لباسای من دمده اس؟

کیو:هان؟چرا اینو میپرسی؟

هارا:میخوام راستشو بگی...

کیو:خب...خب...یکمی آره...اما خوشگلی..سادگی صورتت زیباست

هارا با سرتایید کرد و رفت داخل..کیو داشت میرفت سمت پارکینگ

که یوری رو دید

کیو:اه آنیو...

یوری:وویونگ خونه اس؟

کیو:آره دیگه....طبق معمول منتظر شماست

یوری:اوکی...آه راستی کیوجونگ ...اون دختره داشت میرفت سمت

پارک...

کیوجونگ:چینجا؟؟امروز دیگه باید بهش بگم...

یوری:ببینم چیکار میکنی...کیوجونگا فایتینگ

کیو سمت گل فروشی رفت...یه دسته گل رز خرید و رفت سمت پارک وقتی رسید

دختر رو نیمکت همیشگی نبود...کیو اطرافو گشت..هوا سرد بود و پارک خلوت بود

یهو نگاهش به بالای سرسره ی بلند افتاد...خودش بود...بالای سرسره وایستاده بود

نزدیکتر رفت عجیب بود...انگار میخواست بپره پایین...شکش به یقیین تبدیل شد

سریع رفت بالا دخترو گرفت و هردو از سرسره سرخوردن پایین..

دختر با حرص بلند شد بعدش کیو هم بلند شد

-:دوگوسه یو؟؟

-:منو نمیشناسی؟من...من....هرروز توپارک روبروت میشینم

-:باید همه ی کسایی که تو پارک هستنو بشناسم؟چرا اینکارو کردی؟

-:تو...تو نباید بمیری

-:چرا؟چرا نباید بمیرم؟من باید بمیرم چون هیچ انگیزه ای برای زنده بودن

ندارم و هرروز بی هدف نفس میکشم...(باعصبانیت)

دختر روشو برگردوند تا بره ...کیو دستش رو گرفت...اما دختر دستش رو

کنار زد و پاشو رو دسته گل گذاشت و رفت...

کیو:کیو جونگ...بازم نشد...

 

هارا از دستشویی بیرون اومد و هیونگ رو جلوش دید...هیونگ نگاهی به سرتاپاش

انداخت و بهش خیره شد..

هارا:به چی خیره شدی؟

هیونگ:به چیزی که دیدن نداره...چرا لباسایی که صبح بهت دادمو نپوشیدی؟

هارا:چون دوسشون نداشتم

هیونگ:حتما همین مزخرفا رو دوست داشتی...چرا نمیفهمی؟توبامعرفی من وارد

دانشگاه شدی!حداقل جوری رفتار کن که احتمال ذره ای آشنایی باشه..

هارا:من همینم...هرکی میخواد دوس داشته باشه...هرکی هم...

هیونگ:پس تاآخر عمرت تیپ دهاتی بزن..

 

هارا تنها پشت ساختمون دانشکده روی نیمکت چوبی نشسته بود...همون جایی که موقع

ناراحتی میرفت....دوباره صدای ویولن به گوشش رسید از ساختمون سمت چپی بود

دنبال صدا رفت و وارد یکی از اتاق تمرینا شد..باورش نمیشد...چند لحظه مات و

مبهوت بود که ملودی تموم شد و هارا داد زد

-:معلم پارک!!!!!!

-:هارا؟خودتی؟تو..تو اینجا چیکار میکنی؟؟

-:من اینجا گرافیک میخونم

-:گرافیک؟مگه دوس نداشتی نویسنده بشی؟

-:نشد...معلم پارک اینجا چیکار میکنین؟

-:من موسیقی میخونم...هارایا سئول چطوره؟کجاها رو دیدی؟

-:من هنوز هیچ جایی رو ندیدم...

-:چینجا؟؟آه خب بخاطر شوهرت...خب اون معروفه...نمیتونی راحت

بری بیرون...یه روز باهم میریم بیرون خوبه؟

-:اهوم

-:میتونی بهم بگی جونگ مین...اینجا که مدرسه نیست منم دیگه

معلمت نیستم!دیگه باید برم سرکلاس

جونگ مین لپ هارا رو کشید و خندید و رفت...




طبقه بندی: With you،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس