تبلیغات
korean-love - Milkshake ep9
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 11:14 ق.ظ | نویسنده : pargol

سلام....


همه ی بچه ها مثل من متعجب بودن...که خانوم مینگ ازش پرسید:چی شده کیم جیون شین؟امروز یه جوری هستی!!!
جیون شین:کن چانا
خانوم مینگ:مطمئنی؟
جیون شین:بله بله(چرا دروغ میگی آخههههه؟؟؟با حالت گریه بخونینش!!)
خانوم مینگ:خوب پس....شروع میکنم کلاس رو..
وسطای کلاس کسل کننده مون بود که از سمت چپم یه یادداشت به دستم رسید:
بعد از کلاس بیا با من بریم..دلم گرفته نیاز به یه دوست دارم ...از طرف جیون شین
واااای نه من که نمیتونم آخه به سوک شین قول دادم...... از یه طرف هم دلم براش میسوزه...آخه چاره چیه؟؟براش نوشتم:
-متاسفم جیون شین ولی نمی تونم آخه با کس دیگه ای قرار دارم.... شرمنده!!(تو به روح اعتقاد داری؟؟)
دیگه جوابی ننوشت فقط با اون چشای قرمزش بهم زل زد خیلی قیافش غمگین بود آخه مگه چی شده؟؟(خیلی کنجکاوی برو باهاش ببین چشه!!والاااا!!)
..................................................................................................................................................
زنگ بعدیمون هم شیمی بود که جیون شین توی کلاس من نبود ولی با سوک شین توی یه گروه بودم اون برام از بچه های یتیم خونه  میگفت و من هم گوش میکردم ولی تمام فکر وذهنم پیش جیون شین بود بالاخره این زنگ هم تموم شد ومن با سوک شین به ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه رفتم که یه ایستگاه مستقیم دم یتیم خونه داشت...داشتم میرفتم که...
جیون شین:یه لحظه صبر کن..
با شنیدن صداش برگشتم (میخواستی برنگردی!!!)
سوک شین:اشکالی نداره من میرم تو هم بیا و لبخندی زد وبه سمت ایستگاه رفت
-چیزی شده؟
جیون شین:با سوک شین قرار داری؟
-نه قرار کاریه(جانم؟؟؟قرار کاری؟؟)
جیون شین:کار؟مگه تو کار میکنی؟کار پاره وقت داری؟
-نه تا الان نداشتم ولی امروز قراره داشته باشم البته کار که نمیشه اسمشو گذاشت یه جورایی تفریحیه
جیون شین:هه تفریح با سوک شین؟اومممم خوش بگذره فقط یادت باشه من میتونستم نزارم بری ولی...برو
-جیون شین اینجوری با من حرف نزن ...مگه من بردتم؟؟؟تو هی اون کارو به رخ من بکش...همش میگی میتونستم اجازه ندم چچچ
جیون شین:این که اولین بارم بود که میگفتم!!
-واقعا؟؟خوب حالا کلی گفتم برای دفعات آینده که حتما دوباره این حرفو تکرار میکنی(شما چند چندی با خودت؟؟؟)
جیون شین:خیله خوب بابا ولی بعدش میتونی بیای؟
-خونه ات؟نه به مامانم نگفتم..تازه خوب نیس همش بیام اونجا یهو یکی ببینه چی میگه(شما اصلا درک نمیکنیاااا)
جیون شین:امروز دیدی حالمو؟کنجکاو نیستی بدونی چرا اونجوری شدم؟(چرا داره میترکههه از فضولی!!)
-من؟کنجکاو؟؟چرا باید کنجکاو بشم؟(از بس که فضولییی!!!)
جیون شین سرشو تکون داد وگفت:آره خوب یادم نبود تو اصلا به من توجه نداری...بیشتر از این وقتتو نمیگیرم برو بهت خوشششش بگذره..تفریح کن(این آخریارو با طعنه گفت)
متوجه لحن نیش دارش شدم ولی دیگه بیشتر از این ادامه ندادم :باشه خداحافظ(دلشو شیکوندیییی..برو حالشو ببر...باهاش نموندییی....خوب دیگه جو رو عوض نمیکنیم ههههههه)
وبدوبدو به سمت ایستگاه رفتم...
-ببخشید دیر شد
سوک شین:اشکالی نداره هنوز اتوبوس نیومده
-هوفففف خدارو شکر
سوک شین:راستی شیمیتو چند شدی ترم پیش؟(مگه فضولیییی؟)
-من؟بی  گرفتم...آخه شب قبلش مریض بودم ...تب داشتم
سوک شین:آهان و.لبخندی زد
-حالا چطور؟
سوک شین:هیچی همینجوری آخه گفتم اگه موافق باشی  تحقیق ترم آخرو باهم بدیم حالا میل خودته آخه معلم گفته یه نمره آ و یه نمره بی باید باهم باشن
-باشه روش میفکرم اگه دوستام با کسایه دیگه بودن حتما باتو انجامش میدم
سوک شین:تو هم که باید برای همه چیز بفکری...از دست تو
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:خوب با تفکر تصمیم گیری درست تره(نه باباااااا)
سوک شین:اون که صد در صد
اتوبوس اومد وسوار شدیم ...توی اتوبوس یه خانومی که شبیه فال گیر ها بود سمت کناریمون نشست واز من ساعت پرسید ..
-ساعت 3بعداز ظهره
زن:کمابدا دخترم
-خواهش میکنم
زن:این پسر دوست پسرته؟
-نه چطور؟
زن:سعی کن بیشتر از یه دوست معمولی باهاش نباشی چون به اندازه ی اون یکی دوست نداره
-اون یکی کیه دیگه؟
زن:یه نفر دیگه که تورو خیلی بیشتر دوس داره وهمیشه بهت فکر میکنه اما تو ازش بدت میاد ...ولی یادت نره عشقهای واقعی از نفرت شروع میشه(این دیالوگ یه فیلم بود من هم نوشتمش هههه من از این حرفا اصلا نمیزنم!!!)
-ههههه باشه آجوما هرچی شما بگین
سوک شین که تا اون موقع هندز فری توی گوشش بود وهیچی نفهمید گفت:ایستگاه بعدیه یادت باشه هااا
-باشه حتما
و دوباره هندزفریشو توی گوشش گذاشت...
بالاخره رسیدیم و دم دره من درحال راه رفتن بودم که پام گرفت به یه دست انداز وداشتم بامغز روی زمین می اومدم که سوک شین گرفتم(هههههههههه واااایی کبودشدم هههههههههههههههههههه)
سوک شین:کن چانا؟؟
-آره...آره خوبم تو گرفتیم هیچیم نشد
سوک شین لبخندی زد وگفت:خوشحالم که سپر نیفتادنت شدم(بابا ادبیات!!!خاکی باش بگو اگه نگرفته بودمت کله پاشده بودی ههه)
با هم وارد شدیم و یه خانوم نسبتا جوون وخوش رویی به سمتمون اومد که از صحبتاشون فهمیدم که اون عمه ی سوک شینه
واسمش نیکئا بود(عجیبه اسمش نه؟؟)
نیکئا:پس اونی که سوک شین برای نمایشش انتخاب کرده تویی..(پ ن پ مامانمه کار داشت من به جاش اومدم!!)
-بله من پارک سونگ جین هستم
نیکئا:خوشبختم عزیزم خوب من رئیس این بخشم کمک خواستی بهم بگو
-باشه حتما مرسی
باهم به یکی از اتاقا رفتیم...پر از اسباب بازی بود وصاحبای اسباب بازی هم دور تا دورش بودن...یکی از بچه ها خیلی توی چشمم بود ...خیلییی ناز بود ...به سمتش رفتم وگفتم:سلام اسمت چیه؟
جوابمو نداد(هههههه چه ضایع شدی)دوباره بهش گفتم:میای با هم دوست بشیم؟
بچه:نوچ
-ای بابا چراااااا؟
سوک شین:چون کلا این کوچولو خیلی گوشه گیره اما به حرف اوپاش گوش میده مگه نه؟
بچه:اوهوم اوپا نومونومونومو سارانگه
ولپ سوک شین رو بوسید(هی وای من)
-خوب من سونگ جینم همکار اوپا جونتون ...با من هم مهربون باشین تا باهاتون مهربون باشم(از حالا خطونشون کشید اوه اوه)
بچه ها همشون بهم زل زده بودن عینهو تلوزیون...راستش یکمی ترسیدم...این همه بچه یهو یه جوری بهت زل بزنن ...
سوک شین:خوب همون طور که سونگ جین گفت اون به من کمک میکنه تا شماهارو سرگرم کنم
بچه ها یهو یخشون باز شد وهمگی باهم گفتن:هوراااااا(ای دون...)
و من وسوک شین بهم ابخند موفقیت آمیزی زدیم و اولین نمایش رو توی اتاق بازی شبانه شون که نسبتا مرتب تر بود شروع کردیم(جعل الخالق اتاق بازی شبونه هم اینا دارن؟؟؟)
نمایشمون عروسکی بود یه داستان فانتزی که بچه ها با هر تیکه اش عکس العمل نشون میدادن و میخندیدن...
حدود ساعت 6:30بود که کارمون تموم شد کار سختی بود اما لذت بخش بود ...دوس داشتم...
سوک شین:برای روز اول عالیییی بود...خسته نباشی
-مرسی...تو هم همینطور
سوک شین:موافقی قبل از رفتنت به خونه چیزی بخوریم؟
-اوهوم آخه گشنمه تو هم گشنته نه؟(باز تو سوال چرت پرسیدی؟؟)
سوک شین:عین یه گاااو
و هردو خندمون گرفت...میخواستیم بریم که یکی از بچه ها دستمو گرفت وگفت:نونا..بازم میای پیشمون؟
-آره آره حتما
بچه:ههههه آخ جون...آخه من دوست دارم بازم بیای پس میای دیجه؟
-اوهوم میام
بچه:بیا نزدیک تر یه چیزی در گوشت بگم...
گوشمو نزدیک کردمو واون گونه امو بوسید...بقیه هم یکی یکی اومدن همین کارو کردن...یه جورایی ذوق کردم یه حس قشنگی پیدا کرده بودم که قابل توصیف نیست
باهم به یه فست فود رفتیم وغذاخوردیم....ولی میز کناریمون  کی آنا (کیانا جونم)نشسته بود اون تا پارسال توی مدرسه ی ما بود ولی امسال به خاطر عوض کردن خونشون از مدرسمون رفته بود ولی دوست پسرش یکی از بچه های مدرسه مون بود یون سانگهو یه جوری مارو نگاه میکرد.... من به سمت کی آنا رفتم
-کی آنا....دختر تو کجایی؟میدونی چقدر دلم برات تنگولیده بود؟؟؟
کی آنا:من هم همینطور...جی یون خوبه؟
-آره خوبه ...تو و سانگهو هنوز در ارتباطین؟چه طور اینقدر بی خبر سانگهو؟؟
سانگهو:مگه شما ها از رابطتون چیزی به ما گفته بودین که ما بگیم؟؟؟
حدسشو میزدم...کمتر از این از سانگهوی خبرچین بعید بود
سوک شین:ما دوستای معمولی هستیم...دوستای معمولی هم گاهی باهم اینجوری بیرون میان مگه نه؟
کی آنا:آره خوب ما دیگه توی مسائل شما دخالت نمیکنیم...سونگ جین شمارتو بهم بده ..
-باشه ....
ما از اونجا رفتیم ولی من باز دلم شور میزد...یعنی سانگهو چیزی میگه؟؟؟(صد در صد)





طبقه بندی: Milkshake،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس