تبلیغات
korean-love - with u ....ep 6
تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1391 | 07:52 ب.ظ | نویسنده : Sani Kyu

 

آنیو!

بفرمایین سانی هم وارد داستان شد!آجی بهار توام 2 قسمت

دیگه میای!

****Kang S@NI*****

 

ته یون داشت دنبال هارا میگشت که هیون جلوش سبز شد...هرچقدر ته یون تلاش کرد تا رد بشه هیون

نذاشت و جلوشو سد کرد...ته یون دیگه حرصش دراومده بود

ته یون:برو کنار که اصلا حوصله ندارم

هیون:حوصلتو میارم سرجاش...

ته یون:باز چی توسرته؟چرا چسبیدی به من؟

هیون:بو؟؟من چسبیدم به تو؟چچچچچچ...فکرمیکردم ازم خوشت میاد

ته یون:هههه!!چرا باید از تو خوشم بیاد؟

هیون:ازاونجایی که تمام قرارام با دخترا رو خراب میکنی

ته یون:من؟هه!اشتباه فهمیدی...تو و قرارات برام مهم نیستین

هیون:که اینطور...خانم کوچولو بااینکه خیلی ازت سرترم میخواستم بهت بگم

ازت خوشم میاد...

ته یون کیفش رو کوبید تو سر هیونو هلش داد و رد شد و رفت...

ته یون(زیرلب):مگه چندسالشه که به من میگه کوچولو؟آییییییییش!!

یوری:ته یونااا...چی داری میگی با خودت؟هارا رو پیدا نکردی؟

ته یون:آه..آنیو....دارم میگردم...میری خونه؟

یوری:آنیو...باوویونگ میریم شام بیرون...

 

هیونگ رمز رو وارد کرد و با نایونگ واردخونه شدن...نایونگ سریع رفت جلوی

کاناپه ی جلوی تی وی و روش لم داد

نایونگ:وای چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود!

هیونگ:من چی؟

نایونگ:اممممممم تو؟؟اوپا مگه میشه دلم برای تو تنگ نشه؟؟

هیونگ:این شد...ببینم تو ازفرودگاه مستقیم اومدی پیش من؟

نایونگ:اوهوم...

هیونگ:یاااا...پس خانواده ات چی؟هیون میدونه برگشتی؟

نایونگ:آنیو هیونم نمیدونه!اوپا...بی خیال این حرفا گرسنه امه!بیا غذا بخوریم

هیونگ:بریم رستوران؟؟؟

نایونگ:کیم هیونگ جون!!!!!!!!(با صدای بلند و با حرص)

هیونگ:باز قاطی کردی؟باشه باشه الان خودم غذا درست میکنم

نایونگ از جاش بلند شد و رفت تا بقیه ی خونه رو دید بزنه...هیونگم لباسش رو عوض کرد و

رفت تو آشپزخونه تا غذا درست کنه...

نایونگ:اوپا...اینا رو کی کشیده؟؟

هیونگ:چیا؟

نایونگ:منظورم این طراحی هاست که از چهره ی توئه...چقدرم زیاده

هیونگ:هان؟امممم خب کار طرفدارامه دیگه!

نایونگ:خوش به حالت...باید منم بجای مدل بازیگر میشدم؟

هیونگ:تو یه مدلی که درس بازیگری میخونی...درآینده میشی یه مدل بازیگر حرفه ای

نایونگ:کروم....آه راستی چرا اتاق بالا قفله؟؟

هیونگ:آه اون....یکم خرت و پرت هست...انباریش کردم...

 

ته یون:باورم نمیشه!پسره ی....!درحالیکه متاهله دوست دخترم داره؟بعدش دوست دخترشم

میبره خونش؟؟این دیگه چه جور آدمیه؟

هارا:نمیدونم ته یون....نمیدونم دلیلش چیه؟اونکه خودش قبول کرد با هم ازدواج کنیم

ته یون:یه چیزی خیلی مشکوکه!

ری ووک:چی مشکوکه؟

هارا:آه ری ووک...

ته یون:هیچی...داشتی حرفای مارو یواشکی گوش میکردی؟

ری ووک:آنیو...من الان رسیدم...میرین خونه؟میرسونمتون

ته یون:من که فعلا کار دارم...هارا تو باهاش برو

هارا:آه ممنون میشم ری ووک شی...

ری ووک:نیازی به تشکر نیست...خودم میخواستم برسونمت

 

کیو جونگ بی اختیار رفت پارک و همون جای همیشگیش نشست

-:دوباره اومدم اینجا...حتی اگه خودمم نخوام قلبم منو میکشه اینجا...اما مثل همیشه

منو نمیبینه...

کیوتو این فکرا بود که متوجه شد دختر رفته...یه نگاهی به اطراف انداخت اما اثری ازش

نبود...2 دقیقه نگذشته بود که یکی کنارش نشست...همون دختر بود....

-:ب بخشید..

-:بله؟کاری داشتین؟

-:دستتون خوبه؟

-:بله بهتره...دیگه داشتم نامید میشدم که یه روز به وجود من پی ببرین

-:منظورتون چیه؟

-:من 2ماهه هرروز میام پارک و روبروتون میشینم اما شما منو نمیدیدین

-:من خیلی وقته خیلی چیزا رو نمیبینم...ازتون ممنون نیستم اماباید حالتونو میپرسیدم

-:چرا؟چون نذاشتم بمیری؟؟تو چندسالته؟؟چرا خودکشی؟هان؟چرااااااا؟

-:بار اولم نیست...

-:قبلا هم خودکشی کردی؟باورم نمیشه....حتی نمیگی چرا؟

-:ندونی بهتره...و اینکه...دیگه روبروم نشین...سعی کن فراموشم کنی

-:چرا؟واسه چی باید اینکارو بکنم؟؟

-:واسه خودت بهتره...من دیگه میرم

 

دختر بلند شد...قلاده ی توله سگ کوچولوش رو گرفت تو دستش و رفت...

دختر به خروجی پارک رسید و کیو درحالیکه می دووید بهش رسید...میخواست صداش کنه

اما نمیدونست به چه اسمی...مردد بود که یه ماشین مدل بالا اومد جلوی پارک و پسری که

پشت فرمون بود سرش رو از پنجره آورد بیرون

-:کانگ سانی....سوار شو

کیو:کانگ سانی؟کانگ سانی....اسمش سانیه....

سانی سوار شد و کیو رفتنش رو نگاه کرد ....همون موقع هارا از ماشین ری ووک پیاده شد

 هارا:کوماوو ری ووک....فردا میبینمت

ری ووک:میخوای همینجوری بری؟

هارا:هان؟

ری ووک:نمیخوای دعوتم کنی بیام خونت یه قهوه باهم بخوریم؟

هارا با حالت درمانده فقط نگاهش کرد...ری ووک هم خندید

ری ووک:این یعنی موافقی دیگه؟

هارا:هان؟آنیوووووووو

ری ووک:چرا؟؟؟

هارا:خب...خب...خونه ام مرتب نیست

ری ووک:آه...کن چانا....خونه ی من وحشتناکتر از توئه!بریم

هارا:آنده....باشه یه وقت دیگه...من سرم شلوغه!

هارا سریع دووید و از ری ووک دور شد ....بدون اینکه بفهمه وارد پارک شد

دست از دوویدن برداشت....یادش افتاد که نباید بره خونه چون هیونگ با دوست دخترش

اونجا بود...نمیدونست چیکار کنه...سردش بود و هوا داشت تاریک میشد...

روی نیمکت کنار فواره نشست و چشماش رو بست...بی اختیار اشکاش سرازیر شد

-:داری گریه میکنه؟

چشماشو باز کرد و کیوجونگ رو جلوش دید و سریع اشکاش رو پاک کرد

-:کیوجونگ...تواینجایی؟

-:اممم....چرا نرفتی خونه؟

-:آخه هیونگ مهمون داره...

بعد اینکه حرفش رو زد تازه فهمید سوتی داده...سریع لبشو گاز گرفت و سعی کرد

حرفشو درست کنه

-:منظورم اینه که...

-:ببینم مهمون داشتن هیونگ جون چه ربطی به تو داره؟نکنه تو.....؟

 

هارا لو رفتتتتتت؟؟




طبقه بندی: With you،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس