تبلیغات
korean-love - magic love4
تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1391 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : Elh@M


سلام سلام.و اما اینم از پارت چهارم ولی اصلا از نظرات راضی نیستم اگه همینطوری پیش بره میرم تو غیبت كبری 

البته از اونایی كه نظر میزارن هم بسی ممنونم

این از عكس آنا

ipi3av0elv2qm23xaxv.jpg

اینم عكس بوگی

37nj8o8u3e98it54vsv8.jpg 

چون فرصت نشد فعلا عكس این دو نفر رو گذاشتم دفع ی بعدی عكس بقیه رو هم میذارم.

........................................................................................................

بالاخره اون دو سه روز هم تموم شد و برگشتیم سئول  دیگه تو اون دو روز با هیونگ هیچ حرفی نزدم جز مواقع ضروری.احساساتم گیجم كرده بود نمیدونستم باید چیكار كنم به محض این كه رسیدیم سئول رفتم سراغ تنها كسایی كه میتونستن بهم كمك كنن.

............................................

- چیییییییی همو بوسیدین؟

- چتونه چرا باهم میگین؟اوهوم(غمگین و شرمنده وار)

- كوفت اوهوم. یااااااا آران هیچ میدونی چیكار كردی؟

- بابا آنا من كه نخواستم ببوسمش اون یه دفعه  این كار رو كرد.

- باز جای شكرش باقیه كه اون لیتوك بیچاره ندیدتون.

- بوگی مشكل اینجاست كه دیدمون. وقتی این رو گفتم  آنا كه بالا سرم رو مبل نشسته بود كوسنی كه تو بغلش بود رو محكم زد تو سرم.

- آخخخخخخخخخ چته چرا میزنی؟

 - تازه میگی چمه؟واقعا كه.

- كاریه كه شده.آران حالا میخوای چیكار كنی؟

- اگه میدونستم كه اینجا نمیومدم احساساتم گیج شده.

بوگی – خاك بر سر این احساساتت یعنی چی گیج شده؟

آنا-تو حرف نزن من واسش توضیح میدم. یعنی این كه ایشون هم لیتوك رو میخواد هم هیونگ جون به همین راحتی.

بوگی با حالتی جیغ مانند رو به من كرد و  گفت

- رااااااااست میگه؟عاشق دو نفر شدی؟

- حالا نه به این شدت ولی خب...خب نمیتونم انتخاب كنم از طرفی بودن با هیونگ منو یاد هفت سال پیش و خاطراتم میندازه و از طرفی بودن با لیتوك آرامش و حس امنیتی رو بهم میده كه دوسش دارم.

- كی فكر میكرد این اتفاقا بیوفته اگه اون مسئله پیش نمیومد تو و هیونگ جون الان چند تا بچه  هم داشتین.

با این حرف آنا به فكر فرو رفتم حق با اون بود منو هیونگ نامزد بودیم چیزی هم به تاریخ ازدواجمون نمونده بود ولی یه دفعه همه چیز خراب شدش مثل یه حباب كه بالا و بالاتر میره ولی یه دفعه میتركه.

- آران فقط یه راه داری.

با تعجب به صورت بوگی خیره شدم و منتظر ادامه ی حرفش شدم

- ببین باید به هر جفتشون فرصت بدی ببینی كدوم یكی رو بیشتر دوست داری.

- یعنی...یعنی میگی با جفتشون باشم؟

- وای خدا این چرا انقدر خنگه؟آخه من همچین چیزیو گفتم؟منظورم اینه كه باید در حدی كه فاصلت با جفتشون حفظ بشه رفت و آمد كنی و خودتو محك بزنی تا بالاخره قلبت یكی رو انتخاب كنه فهمیدی؟

یكم به حرف بوگی فكر كردم به نظرم منطقی ترین راهش همین بود.

من و آنا و بوگی از دوره ی راهنمایی دوست بودیم ولی بعد از اون من به مدرسه ی هنر رفتم و موسیقی خوندم اونا مهندسی خوندن.تا شب پیششون موندم و بعد رفتم خونه به محض اینكه رفتم تو با لئا كه منتظرم بود روبه رو شدم.

- تا الان كجا بودی؟

- پیش آنا و بوگی.چرا؟

- خواستم بدونم.بیا یكم حرف بزنیم.

- میدونم چی میخوای بگی ولی الان اصلا حوصلشو ندارم باشه واسه بعد.

- میخوای چیكار كنی؟

- چیو؟

- خودتو به اون راه نزن.هیونگ یا لیتوك؟كدوم رو میخوای انتخاب كنی؟

- نمیدونم هنوووووز(با داد)

اینو گفتم و رفتم تو اتاقم و در رو محكم كوبوندم صدای مامانم كه با لئا حرف میزد رو شنیدم

- این چش بود چرا در رو اینطوری بست؟

- هیچی چیزی نیست شما نگران نباشین.

- امیدوارم.

رو تخت دراز كشیدم و چشمام رو بستم كه یه دفعه با زنگ اس ام اس گوشیم چشمام رو باز كردم شماره ی هیونگ بود هنوز بعد هفت سال همون شماره ی قبلیش بود.قلبم از ناراحتی تیر كشید یاد این افتادم كه شمارمون زوج بود ولی من خطم رو انداختم دور تا فراموشش كنم.از فكر در اومدم و به صفحه ی گوشیم نگاه كردم گفته بود كه تو پارك سر خیابون منتظرمه.سریع لباس پوشیدمو برای بار آخر تو آیینه به خودم نگاه كردم یادم قدیم افتادم باز, وقتایی كه میگفت تو پارك منتظرمه و من باشوق و هیجانی خاص حاضر میشدم تا ببینمش.

به پارك كه رسیدم انگار قلبم داشت از جاش كنده میشد به سمت گوشه ای از پارك حركت كردم میدونستم كجا منتظرمه جای همیشگی.

- سلام

- اوه سلام خوبی؟متوجه اومدنت نشدم.

- اشكال نداره

- این گل واسه توئه.گل مورد علاقت

به دست گل بزرگ و قشنگی كه دستش بود نگاه كردم و بی اختیار لبخند زدم هنوزم یادش بود كه عاشق این گلم.

- مرسی هیونگ جون شی.ولی....ولی به چه مناسبت؟

- اولا كه دیگه بهم نگو هیونگ جون شی میتونی مثل قبل صدام كنی.دوما واسه معذرت خواهی بابت رفتار اونشبم كنار ساحل.دست خودم نبود متاسفم.

- خوبه بیا دیگه در موردش حرف نزنیم.

- هوا سرده بیا راه بریم و حرف بزنیم.

- باشه

شروع به راه رفتن كردیم و همینطور هم حرف میزدیم كه یه دفعه یه دو چرخه از پشت سر مستقیم به سمتم میومد و معلوم بود مسته  كه هیونگ دستمو گرفت و كشید كنار كه باعث شد دو تایی رو چمنا بیوفتیم نگاهمون به هم گره خورده بود كه صورتشو نزدیكم آورد دوباره ضربان قلبم شدت گرفت طوری فكر كردم هر آن از سینم میزنه بیرون گرمای نفس هاشو كه به صورتم میخورد حس میكردم یه دفعه به خودم اومدم تكونی خوردمو از جام بلند شدم خیلی سریع تشكر كردم و بعد به سمت خونه راه افتادم یعنی تقریبا دوییدم.




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس