تبلیغات
korean-love - MAGIC HIGH SCHOOL---___---___---31
تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1391 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : TANNAZ

یکم دیر کردم ولی نمیخواستم این پارت رو بذارم.......

این چه وضع نظره؟؟؟نظرام نسبت به قبل خیلی کم بود........

ولی چون کلا نظرام زیاد به حساب میومد گذاشتم........

 

- لئا حالت خوبه؟؟؟لئا؟؟؟لئا؟؟؟زنگ بزنین اورژانس.......
لئا رو بردن بیمارستان و مین وو و نارا خودشونو سراسیمه رسوندن بیمارستان......مین وو با دیدن شیوون متعجب شد.......
- شما؟؟؟
- من دوست و سال بالایی لئا هستم......شما باید برادرش باشین.....
- بله......الان کجاست؟؟؟؟
- توی اون اتاقه......خوابه.......دکتر گفت چندروزه نخوابیده......
- مگه میشه؟؟؟
- فکر کنم پریشب نخوابیده باشه چون گفت اصلا درس نخونده و تازه ساعت دوازده شروع کرده بود به درس خوندن......
- امروز صبح هم گفت دیشب اصلا نخوابیده......وااای......
مین وو رفت توی اتاق.......لئا خواب خواب بود......بعد چند دقیقه موبایل مین وو به صدا درومد.......
- یوبوسیو؟؟؟؟
- مین وو لئا چرا گوشیشو برنمیداره؟؟؟
- هیچول شی لئا بیمارستانه......
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- نمیدونستین؟؟؟فکر کردم دانش آموزی که لئا رو آورده بهتون گفته......
- چی؟؟؟دانش آموز؟؟؟الان کجایین؟؟؟کدوم بیمارستان؟؟؟
هیچول خودشو رسوند بیمارستان و با دیدن شیوون چشم هاش 4تا شد......
- تو اینجا بودی؟؟؟؟
- هیونگ؟؟؟؟؟تو از کجا فهمیدی؟؟؟؟
- تو چرا به من هیچی نگفتی؟؟؟؟
- چه لزومی داره که تو بدونی لئا کجاست و چیکار میکنه؟؟؟؟
- یا چوی شیوون......
- چرا عصبانی میشی؟؟؟؟مگه چیز اشتباهی میگم؟؟؟؟
هیچول یقه ی شیوون رو گرفت که شیوون با تعجب بهش نگاه کرد.......مین وو با دیدن اون دوتا دویید و از هم جداشون کرد.....پرستار اومد و گفت
- مریض به هوش اومده........
همه رفتن پیش لئا و لئا درحالی که داشت کمپوت رو با ولع تمام میخورد با دیدن هیچول غذا پرید تو گلوش و با سرفه گفت
- معلم کیم؟؟؟؟شما اینجا چیکار میکنین؟؟؟؟
- چت شده که به این روز افتادی؟؟؟؟
- چچ........خب وقتی خسته بودم چیکار میتونستم کنم؟؟؟؟
- ساکت شو......ایشش........
شیوون رفت کنار تخت لئا و دستشو گذاشت رو پیشونی لئا
- الان بهتری؟؟؟
- آره سونبه......حالا که خوابیدم بهترم......
هیچول با تعجب به رفتار لئا نگاه کرد......
- سونبه یقه ات نامرتبه.......بیا جلوتر من درستش میکنم......
لئا دستشو برد سمت یقه ی شیوون و صافش کرد......چشم های هیچول هر لحظه گردتر و گردتر میشد........آروم زیر لبش گفت
- مگه نگفتی منو دوست داری؟؟؟
شیوون که متوجه تعجب هیچول شده بود گفت
- هیونگ بهتره تو برگردی پانسیون......
- تو چی؟؟؟
- من یکم دیگه میمونم......امکان داره کمک بخوان......
- دوتا آدم سالم اعم از زن و مرد اینجا هستن که توی هر مشکلی میتونن به نوبه ای کمک کنن به علاوه کلی پرستار و خدمه اینجاست چرا باید به کمک تو نیاز داشته باشن؟؟؟فقط با من بیا........
- هیونگ.......
- مگه فردا واسه موزیک بنک نباید بریم؟؟؟؟اصلا تمرین کردی؟؟؟؟؟
- هیونگ.......
- فقط همین یه کلمه رو بلدی؟؟؟؟
شیوون با اصرار هیچول برگشت به پانسیون......همین که از در وارد شدن همه با چشمای از کاسه درومده و منتظر بهشون خیره شدن......کیوهیون پرسید
- شما دوتا کجا بودین؟؟؟(ادب و تربیت هم که حالیش نیست.....هیونگتن مثلا اینا........)
- به تو چه بچه؟؟؟؟(ایول هیچول......برو دارمت)
- هیونگ.......جواب بده تا اینوقت شب کجا بودی؟؟(میزنم فک مکتو میارم پایینا)
- از شیوون بپرس من میرم بخوابم......
هیچول رفت سمت اتاقش و در رو باز کرد خواست بره توی اتاق که شیوون خطاب به کیوهیون گفت(مثلا اومد جواب سوالشو بده)
- لئا حالش خوب نبود.......رفتم دیدنش......هیونگ هم اومد........
- بازم لئا؟؟؟(ایش مثله این دختر کره ای حسودا حرف میزنه این کیوهیون)
- چیه مگه؟؟؟قراره بشه دوست دختر هیونگت.......
- ها؟؟؟؟؟
- میخوام بعد اردو ازش درخواست دوستی کنم.......
- واقعا؟؟؟پس مبارکه........
هیچول که به در اتاقش تکیه داده بود با دهنی باز از شیوون پرسید
- شیوون واقعا میخوای ازش درخواست دوستی کنی؟؟؟
- اوهوم.......فکر میکنم خیلی دوسش دارم.......
هیچول که با حرف شیوون به تعجبش اضافه شده بود سعی کرد خودشو جمع و جور کنه.........رفت توی اتاق و با دقت فکر کرد.......
- اگه لئا منو دوست داشته باشه......وقتی شیوون بهش پیشنهاد بده رد میکنه........ولی......اگه قبول کنه؟؟؟آآااآآآه نمیدونم......
هیچول موهاشو بهم ریخت و روی تخت ولو شد......فردای اون روز توی مدرسه غلغله بود واسه اردو........همه حاضر و آماده کنار اتوبوس نشسته بودن......هیچول هر چقدر از چشمش کار کشید لئا رو ندید.......بعد چند دقیقه یه دختر با کلاه و عینک آفتابی اومد.......لباس تابستونی کوتاه و متلکای پسرای سال بالایی باعث شد هیچول لئا رو بشناسه.........
- ببخشید شما؟؟؟؟؟
- حالا اینقدرا هم تغییر نکردم.......
- تغییر که اصلا نکردی فقط عینک آفتابی و کلاه نمیذاره صورتتو ببینم......
- ایشششش.......حالا چه نیازه صورتمو ببینین؟؟؟
- نیازی نیست......
هیچول برگشت و رفت سمت اتوبوس......لئا که درحال حرص خوردن بود رفت کنار نارا وایساد.......
- داری لحظه شماری میکنی مایوتو بپوشی؟؟؟؟نه؟؟؟؟
- اینقدر از قیافه ام معلومه؟؟؟؟
- یا لی لئا؟؟؟فکر میکنی بعد چندین و چندسال نمیشناسمت؟؟؟
- چچ........
همه سوار اتوبوس شدن و اتوبوس حرکت کرد........وقتی رسیدن به مقصد دخترا و پسرا جدا شدن و رفتن تو اتاقاشون........همین که وسایلشونو وا کردن یکی از معلما اومد سراغشون......واسه دختر کاهی و واسه پسرا هیچول......
- این یه بازیه که همیشه توی اردوها اجرا میشه......سال بالایی ها این بازی رو خوب میشناسن......هدف ضایع کردن دختراس......باید نشونشون بدیم که اصلا واسمون اهمیتی ندارن.....میفهمین که چی میگم؟؟؟



طبقه بندی: MAGIC HIGH SCHOOL،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس