تبلیغات
korean-love - my lovely boyقسمت هفتم
تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1391 | 05:09 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

به به سلامممممممممممم من از شمال برگشتیدم با قسمت بعدی داستان و این قسمت کمه بیانه ولی تند تند نوشتم تازطه امروز صبح برگشتم هه هه

xbqgp22renc7k9jky1r7.jpg

 

قسمت هفتم:lovely girlدختر دوست داشتنی

با ترس و لرز داخل سینما میشم که با دیدن شین دهنم باز میشه و شین با دیدن من با تعجب به شین وو زل میزنه

شین:یا..اینو چرا اوردی؟

سرمو پایین میندازم و شین وو با خنده دستشو دورم حلقه میکنه:خب..خیلی وقته نیومده سینما مگه نه کارلی بث؟

سرمو آروم تکون میدم که شین:خب..اون باید به خدمتکاریش برسه ها..

لبامو گاز میگیرم و باخودم فکر میکنم:یی شین بد...تو چی داری که دخترا ازت خوششون میاد؟هوم؟..آیششش

آروم طوریکه شین بشنوه میگم:خب..من میرم اونجا کارارو میکنم..بیانه

 و بر میگردم که برم که شین دستمو میگیره:حالا که اومدی..بیا بریم..شین وو برو پاپکورن بخر..

شین وو میره و لبخندی روی لبم نقش میبنده:کوماوو

بهم زل میزنه و آروم میگه:بخاطر تو نگفتم بخاطر این گفتم که شین وو ناراحت میشد دختر کوچولو!

سرمو بلند میکنم:من کوچولو نیستم

بهم زل میزنه و آروم میگه:خیلی کوچولویی

 و سرشو جلو میاره و نفسهای گرمشو حس میکنم:تو..یه دختر لوسی..همین و ارزش نداری

 احساس میکنم الانه که بزنم تو دهنش ولی خب..اون راست میگه من همچینم آدمی بودم ولی الان فرق کردم...من دیگه اینطوری نیستم پس چرا مایه ی عذابمه؟شاهزاده ی خودشیفته!دندونامو بهم میفشرم و چیزی نمیگم. بعد از تموم شدن فیلم باهم سه تایی توی پارک قدم میزنیم.

شین وو:اوه..بریم شهربازی..هیونگ موافقی؟

شین:اممم حال ندارم

من:خب بریم من خیلی شهربازی دوست دارم

نگاهی عجیب بهم میکنه و آروم سرمو پایین میندازم و میگم:ببخشید..

شین وو:یا...کارلیا..بس کن..شینا بریم خواهشششششش

شین:باشه ولی فقط شهربازی هااا

شین وو:آراسو هیونگ

 و با خنده دست دوتامونو میگیره و مارو دنبال خودش میکشونه..نزدیک به شهربازی می ایستیم و از ماشین پیاده میشیم.

شین وو:بریم سالتو

من با ذق:آخ جوووووووووون بریم من عاشق سالتو ام(خب راست میگم)

شین:اوه...آنده..آنده..(اوه..نه..نه)

شین وو:هیونگا نترس دیگه بیا بریم

 و دست دوتامونو میگیره و باهم بلیط میخریم. نوبتمون میرسه و سوار سالتو میشیم. همونطور چرخ میزنه و من میخندم و هو میکشم ولی شین چشماشو میبنده و همون لحظه دستمو میگیره و از ترس لبشو گاز میگیره..شین ووهم جیغ میزنه..گرمی دستشو حس میکنم...یه حسی دارم ولی نمیدونم چیه..یه حس ناشناس..حسی که تا حالا هیچ وقت به کسی نداشتم...به صورت شین نگاه میکنم و دستمو در حالی که همونطور میچرخیم جلو میبرم و روی صورتش میذارم...چشماشو باز میکنه و یه لحظه بهم زل میزنیم و ناگهان میچرخیم و شین چشماشو میبنده و دستمو سفت تر میگیره..آآآآآه..این حس چیه؟

داخل خونه میشم..آروم راه میرم و برقارو روشن میکنم. آآآآآآآه...امروز مامان نیست..باباهم نیست..چقدر کسل کننده...همونجاروی صندلی کوچیک چوبی میشینم و به جلوم خیره میشم.آآآآآآآآآآآه!جیم کارلی بث...دختری که همه ازش متنفرند.

چشمامو باز میکنم و با دیدن ساعت دادی میزنم و تند لباسامو میپوشم و آب پرتغالمو تند میریزم و چند تا سوسیس آماده سرخ میکنم و اونارو لقمه میکنم و تند میخورم..وای الاناست که اتوبوس بره تند کولمو برمیدارم و میدوم..به اتوبوس میرسم و داد میزنم:صبر کن..من اینجام

همون لحظه درش بسته میشه و راه میوفته..کارلی بث بد شانس..خدااااااا! تند دنبالش میدوم و داد بیداد میکنم یدفه یکی نگه میداره:تند باش سوار شو

به ماشین مدل بالاش نگاه میکنم. یه پورشه قرمز! وای اینکه یونگ سنگه..با خنده سوار میشم و میگم:وای یونگ سنگا...اینجا چقدر باحاله..

یونگ سنگ میخنده و استارت میزنه و راه میوفتیم. داخل دانشگاه میشم. همونطور راه میرم که ناگهان با سر میرم تو بغل یکی سرمو بلند میکنم و با دیدن هم دهنامون باز میشه

بنظرتون پسره کیه؟

خب..داستانم قشنگه؟بیانمه که دیر به دیر اومدم...الان قسمت بعد اون نفرینرو هم میذارم...هه هه طناز بیانهامنیدا

آنچه خواهید خواند:

خب..من دوستت دارم و بدون تو میمیرم...

با داد:چییییییییییییییییییییییییییییی؟

....

یا..این چرا اینقدر با من بده؟

...

-باید با من توی یه اتاق زندگی کنی این یه دستوره

-چییییییییییییییییییی؟ولی..

....

خب فعلا

 




طبقه بندی: My Lovely Boy،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس