تبلیغات
korean-love - نفرین ارواح:قسمت چهارم
تاریخ : سه شنبه 14 شهریور 1391 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

به به سلام نظرات کمه ها...نرگس جان ، دوست خوبم بالاخره باهات کنار اومدم البته نه خیلی زیاد...هه هه...خب دخترای محترمه.. برین ادامه...مامان سانی منو ببخش بابایی توهم بیانه...سانی جون فقط آب قند یادت نره چون من الان قراره به دست تو بمیرم هه ههه...فاتحه هم برام بخونین...فعلا برین ادامه..یوهاهاهاهاها!!!!!!!!!!!!!!!!!(خل وضعه دیگه)تو ساکت شو(باش بابا)

 

قسمت چهارم:

پسره:اشکال نداره معرفی میکنم..من پارک جونگ مینم..

چونهی یکجوری به جونگ مین زل زد و جونگ مین متوجه ی نگاهش شد ولی بروی خودش نیورد.

سانی:شما باید خیلی معروف باشین درسته؟

جونگ مین:بله خانم کانگ

سانی:خب پس نیازی به معرفی نیست.

جونگ مین:بله..

تینا:آیشش گشنمه بریم جشن بگیریم بدویین

یکی از پشت چونهی با صدایی محزون و نا معلوم:نباید این آهنگو میخوندین...

سویی:بچه ها کدومتون این حرفو زد؟

چونهی:کدوم حرف؟بلند شین بریم دیگه...

یکی از پشتشون:تشریف داشتین..آم سلام من مدیر برنامه های پارک جونگ مینم

جونگ مین:سلام هیچول

هیچول با لبخند:سلام..خب شما باید کانگ سانی..شما اسمیت تینا(اسم خارجیه خب تینا) شماهم کیم چونهی.. و شما لی مینا..شمام...امممم کانگ رزا و..اممم...شمارو زیاد نمیشناسم..

هارا:من طراح لباس و رقص گروه هستم آقای کیم

هیچول:اوه بله...

چونهی با لبخندی مرموز به هیچول زل زد:خیلی وقته ندیدمت

هیچول سرشو تکون داد و زیر لب گفت:کیم چونهی..بهم میرسیم..اونکاراتو فراموش نکردم..

جونگ مین لبخندی زد و گفت:خب بریم جشن بگیریم...

دخترا خندیدن و سراشونو تکون دادن..

...

نانا با لبخند:خب هیچول کی میاد؟

لئا:اول من و تو و آران میریم بعدشم هیچول میاد تو چرا اینقدر به این پسره گیر میدی؟نمیدونم کجای داداشت خوشگله که همش دفاع میکنی همش

آران و نانا:لئا عاشق هیچوله..

لئا:خفههههههههه..بدویین ساکاتونو ببندید که میخوایم بریم پیش سونبه گلم کیوجونگ(فکر کن یک درصد کیوجونگ و لئا..چچ..خخ خخخ..)

نانا:یا..چند بار بگم که..

آران:ساکت شو و آماده شو کیم نانای شیطون

نانا:آیششش باشه..

وسایلاشونو توی ماشین گذاشتن و لئا پشت فرمون نشست. توی جاده فقط صدای آهنگ بود که سکوت رو میشکست و صدای آهنگم کم بود. آران و نانا خوابیده بودن و لئا هی چرت میزد. ناگهان صدایی مثل جیغ بنفشی اومد و لئا سرشو بلند کرد و با دیدن پسری با لباس سیاه و نقاب که قشنگ جلوی ماشین ایستاده بود جیغی زد و پاشو روی ترکمز گذاشت.نانا سرشو بلند کرد و با دیدن صورت لئا که مثل گچ شده بود هوشیار شد و آروم گفت:چی شده لئا؟

و به بیرون نگاه کرد. هیچی نبود جز دفتر خاطراتی که اونو جا گذاشته بود. از ماشین پیاده شدو دفترو برداشت. لئا از ماشین در حالی که میلرزید پیاده شد. نانا دفترو پشتش قایم کرد و با صورت رنگ پریده به لئا زل زد. بقیه ی راهو آران مشغول رانندگی بود. ولی موضوع چی بود؟ نانا اون دفترو انداخت توی سطل آشغال ولی الان قشنگ در زیر سوییشرتش بود.  در خونرو زدن و کیوجونگ درو باز کرد. نانا هنوز میلرزید ولی با دیدن کیو آرامش بهش دست داد و با لبخند گفت:کیوجونگ..سلام

کیوجونگ لبخندی زد و نانا بغلش کرد و گفت:دلم برات تنگ شده بود

کیوجونگ نانارو از بغلش بیرون اورد که آران گفت:ماهم آدمیمااا

هیونگ لبخندی زد و گفت:منم اینجا آدمم والا..خب بذارین بیام کمکتون کنم.

نانا:خب اتاق من کجاست؟

کیو لبخندی زد و گفت:یکی از اتاقا خیلی جا دار و خوبه بیا باهم بریم وسایلتو بذار

با نانا داخل اتاق شدن. اتاق بنظرش آشنا بود. روی تخت علامت اسکلت بود و داخل اتاق گنجه(صندوقچه)ای بود که درش قفل عجیبی که شبیه اسکلت بود داشت. نانا به مغزش فشار اورد ولی نمیدونست این علامت ها در کجا بود.

کیو لبخندی زد و گفت:امشب همگی بغل هم بخوابیم؟

لئا به کیوجونگ نگاه کرد و گفت:باشه قبوله ولی آران و هیونگو بغل هم نندازیم.

نانا لباس خوابشو که یک بلوز شلوار گشاد بودو پوشید و بغل کیوجونگ و لئا دراز کشید. به بالا سرش نگاه کرد. دفترچه ی خاطرات بالای سرش بود. با ترس به دفترچه نگاه کرد ناگهان در پنجه از شدت باد باز شدو سایه ای روی زمین افتاد. ساه ی یک پسر بود. نانا سرشو برگردوند ولی کسی رو ندید. با ترس سمت پنجره رفت و اونو بست ناگهان قطره ی خونی را روی گونه اش حس کرد. سرشو بالا برد و با دیدن خونی که روی سقف بود وحشتش بیشتر شد. به سر جای خود توی رخت خواب کنار لئا و کیوجونگ رفت و به دفترچه ی خاطرات که باد بهش میخورد و ورقاش زده میشد خیره شد. دفترو باز کرد و صفحه ی ششم را اورد.

پنج شنبه:ساعت 2نیمه شب:نوشته ی ..ک..م...گ..:

باز هم سلام به خواننده ی خوب خودم. خب امروز موضوع های ترسناکی رو فهمیدم. داخل اتاق چونهی شدم و آروم صداش زدم ولی توی اتاق نبود. داخل اتاق هیونگ(داداش) شدم ولی با دیدن اینکه اون داشت مشروب میخورد جا خوردم. به سمتش رفتم که هیونگ با عصبانیت داد زد:گمشو

خیلی ترسیدم. هیونگ وقتی عصبانی میشد ترسناک  میشد آخه همیشه شاد بود. البته شایدم من ازش بزرگتر بودم بخاطر اینکه شمارو به سردرگمی بندازم بهش میگم هیونگ! هیونگ سمتم اومد و منو به دیوار چسبوندو دیوونه بار دندوناشو توی گردنم فرو کرد. با این حرکتش خیلی ترسیدم. من کلا ازین جور چیزا میترسم من از سوسک میترسم چه برسه به این!دادی زدم که خودم هم تعجب کردم. اونو هل دادم و ناگهان چونهی داخل اومد و با دیدن وضع من خیلی تعجب کرد و عصبانی..خون از گردنم میرفت. خیلی ترسیده بودم و واقعا درد وحشتناکی داشت.چونهی آب دهنشو روی زخمم ریخت و مور مورم شد ولی با دیدن اینکه زخم بسته شد دادی زدم که  هیونگ بلند شد و داد زد:خفه شو..من خون میخوام

چشماش خیلی قرمز شده بود و رگهای گردنشم زده بود بیرون. منم عصبی شده بودم و واقعا ترسیده بودم. چونهی که از وضع من خبردار بود منو داخل اتاقم برد و گفت که بیرون نرم. ولی من هم ازون ترسیده بودم هم از هیونگ!وضع خوبی نداشتم. درو قفل کردم و تا الان درو باز نکردم.بنظرتون موضوع چیه؟من واقعا ازینجا میترسم..دیاناهم که تا الان پیداش نشده!

زمان حال:

نانا با ترس کتابو ورق زد ولی ورقای دیگه خالی بودند. به گل رز خشک شده ای که با چسب به دفتر خاطرات چسبیده بود زل زد. ناگهان صدایی گفت:برو...این زندگی حقت نبود..فرار کن

نانا با تعجب سرشو برگردوند ولی تنها چیزی که دید سایه ای تاریک بود که از کنارش رد شد. همان لحظه  متوجه ی کیوجونگ شد که توی خواب عرق میریخت و دستاشو تکون میداد.کیوجونگو کمی تکون داد و گفت:کیوجونگ..کیوجونگا بلند شو

کیوجونگ ناگهان از خواب پرید و سرشو بلند کرد و با گیجی و لرزی که داشت پرسید:من کجام؟نانا..نانایا تو حالت خوبه؟

نانا لبخندی زد و سرشو تکون داد. خیلی ترسیده بود ولی فقط به یک لبخند کفایت میکرد. کیوجونگ یه لحظه تو چشمای نانا خیره شد و نانا چشماشو بست و اشکاش اومدند. کیوجونگ با تعجب گفت:حالت خوبه؟چرا گریه میکنی؟

نانا کیوجونگو بغل کرد و آروم و بی سرو صدا اشک ریخت. کیوجونگ سر نانارو جدا کرد و بهش خیره شد. سرشو جلو اورد و شروع به بوسیدن ناناکرد و ناناهم دستاشو دور کمر کیوجونگ انداخت. نانارو آروم از خودش جدا کرد و گفت:دیگه گریه نکن..من پیشتم

نانا سرشو تکون داد ولی نمیدونست سرنوشت چه زندگی وحشتناک ودردناکی برای اون در نظر گرفته..سرشو روی بالشتش گذاشت و کیوجونگ دستشو دور نانا حلقه کرد و چشماشو بست. نانا لبخندی زد و چشماشو بست. پسرک همونطور بالاشون ایستاده بودو با چشمای قرمزش نگاشون میکرد. خون روی چاقو رو با دستش پاک کرد و با لبخندی وحشیانه نگاشون کرد و گفت:بالاخره پیدات کردم کیم نانا...

و پوزخندی دیوانه وار زد و ناپدید شد.




طبقه بندی: My Lovely Boy،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس