تبلیغات
korean-love - CRYING(قسمت یازدهم)
تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 05:34 ب.ظ | نویسنده : tina

سلاااااااااااااااام...

من بالاخره اومدم با ادامه ی داستان...

امممم...حرفی نیست بفرمایید ادامه لطفاااااا...

هیونگ جون:من و تینا و کی بوم با همدیگه رفته بودیم بیرون و خیلی خشک و بدون هیچ حرفی داشتیم کنار همدیگه راه میرفتیم من و کی بوم فکر کردیم چون تینا ازمون خجالت میکشه انقدر آرومه و هیچی نمیگه به همین خاطر ماهم آروم تر راه میرفتیم تا تینا جلویه ما راه بره و ما رو نبینه...آروم رفتیم وپشت یه درخت قایم شدیم که عکس العمله تینا رو ببینیم که فهمیدیم اون اصلا متوجه ما نیست و همین طور داره واسه خودش راه میره!!من و کی بوم هم آروم از پشت بهش نزدیک شدیم و شروع کردیم به داد و بیداد کردن و اونم فکر کرد ما اومدیم بدزدیمش و یهو بدنش شروع کرد به لرزیدن...ما خیلی ترسیدیم اما تینا گفت مثه اینکه همیشه وقتی وحشت زده میشه تا چند روز بدنش میلرزه!مادر بزرگ بعد از تموم شدنه حرفهای هیونگ جون پیشه منو پدربزرگ اومد و از پدربزرگ خواست که دستشو از رویه دهنه من برداره واومد و کنارم نشست و منو تو بغلش گرفت و گفت

مادربزرگ:عزیزم الآن دیگه همه ما اینجا پیشتیم،این دوتا پسر لوس عادتشونه کم کم بهشون عادت میکنی،باشه؟

تینا:نترسید من کاملا حالم خوبه و تمام سعیمو میکنم که زودتر بهشون عادت کنم!!

بعد از اینکه برایه همه توضیح دادم که حالم کاملا خوبه و احتیاجی به نگرانی نیست مادر و پدر و مادربزرگ و پدربزرگ راضی شدن که برن خونه و کمی استراحت کنن.وقتی که رفتن،من هم که یه شبه کامل رو نخوابیده بودم،از شدت خستگی رویه کاناپه توی هال خوابم برد....!!!!

وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 12 ظهر بود،نشیمن رو مرتب کردم و ظرف هلیی که از شامه دیشبه مامان اینا مونده بود رو جمع کردم و شروع به شستنشون کردم...وقتی که شستن ظرف ها تموم شدیه دستمال برداشتم و مشغوله پاک کردنه ظرف ها شدم که کی بوم و هیونگ جون وارد خونه شدن.کی بوم خیلی سریع اومد تویه آشپزخونه و گفت

کی بوم:سلام خواهر کوچولو،خوبی؟وای ظرفا رو شستی؟قبل از اینکه بیدار بشی من و هیونگ جون داشتیم سر اینکه کی ظرفا رو بشوره دعوا میکردیم...

در جوابش لبخندی زدم و گفتم:آآآآه!حالا که من شستم دیگه احتیاجی به دعوا نبود..

راستش از اینکه بهم میگفت خواهر کوچولو خیلی خوشحال بودم چون حداقل کی بوم منو بعنوانه خواهرش پذیرفته بود!!!

کی بوم:اممم من میرم لباسامو عوض کنمبعدشم میام تا با هم این فیلمه که امروز خریدمو ببینیم!!میگن خیلی باحاله!!!(چه زود پسر خاله میشه بچم!!)

تینا:باشه!!برو زودی برگرد...

وقتی که کی بوم از آشپزخونه بیرون رفت،بعد از چند ثانیه هیونگ جون با دستایی پر وارد آشپزخونه شد و خرید هایی که کرده بودن رو رویه میز گذاشت و بدونه هیچ مقدمه ای گفت

هیونگ جون:بیا اتاقم!باید باهات حرف بزنم!!

بعدشم سریع به اتاقش رفت و درو پشت سرش بست..

کی بوم که لباساشو عوض کرده بود،کنارم اومد ودستمالی رو که داشتم باهاش ظرف ها رو پاک میکردم ازم گرفت و گفت

کی بوم:تینایا!!من بقیشو انجام میدم،تو هم برو ببین هیونگ(برادر)باهات چیکار داره!

تینا:اممم...ممنونم

کی بوم:تینایا!!لازم نیست بترسی ها!!هیونگ کاری باهات نداره!!

با سر حرفاشو تایید کردم و به سمت اتاق هیونگ جون رفتم و بعد از در زدن وارد شدم...

هیونگ جون رویه تخت نشسته بود و سرش رو تویه دستاش گرفته بود کمی جلوتر رفتم و گفتم

تینا:اهم اهم...با من کاری داشتی؟؟؟

 




طبقه بندی: CRYING،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس