تبلیغات
korean-love - mistake love-ep1
تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 05:53 ب.ظ | نویسنده : donya_baby

سلااااااااااااااااااااااااام

من نویسنده جدیدم(همچین جدیدجدیدم نیستماااااااا)اسمم دنیاست(اگه نمیگفتم عمرا نمیفهمیدید)15سالمه متولد8بهمنم اهواز زندگی میکنم تک فرزندم...دیگه...نمیدونم چی بگم...داستانم عاشقانه و جناییه داستان دور دونفر میچرخه...کیو و شخصیت زن داستان که اسمش کی آناست....این داستانمو برای یکی از دوستای خوبم کیانا نوشتم و10قسمته داستانه دیگه ای رو هم نوشتم که توی وب هانی جونه واسمش سرنوشته عاشق این دوتا داستانامم(+داستان مشترکام)

توداستانایی که مینویسم کیمیا خواهرمه...پرگل هم که جای خود دارد

خب دیگه چیزی نمیگم بفرمایید ادامه

بیوگرافیمو بعدا میذارم

 

Mistake love

 در دانشگاه هوانگ:

از صبح تا الان که 8تقریباساعت شده بود کلاس داشتن تمام بدنش ازتوی کلاس موندن ویه جا نشستن درد میکرد به سمت آبخوری دانشگاه رفت تاکمی آب بخوره امابه پسری برخورد کرد که باعث شد تمام چیزاش پخش زمین شه حتی سرشو بلند نکرد ببینه به کی خورده فقط تند تند سرو بالاوپایین میکردومیگفت:معذرت میخوام ......معذرت میخوام  به زمین نشستو مشغول جمع کردن کتاباشد با صدای پسر جنبشی رو توبدنش احساس کرد

:ببینم تو....لی کی آنا نیستی؟

کی آناهمونطور که داشت کتاباشوجمع میکرد سرشو بالا آورد و گفت:شما؟....لحظه ای مکث کرد ودستشو رو دهنش گذاشت و ادامه داد:اوه خدای من...کیم کیو جونگ؟

کیو جونگ لبخند چشمگیری که تمام اجزا صورتشو بااون به حرکت درمیومدن زدوگفت:پس بالاخره پیدات شد؟

کی آنا:اما.. تو؟چطور امکان داره؟چطور تونستی منو پیدا کنی؟

کیو جونگ قهقه ای کرد اما بادیدن صورت متعجب کیانا گفت:من اینجا درس میخونم یعنی تواینو نمیدونستی؟

کیانا تعجبش بیشتر شد.:مگه میشه؟مگه میشه من یهویی توروببینم؟اونم تواین مدرسه؟

کیوجونگ دست از خندیدن برداشت وبرای لحظه ای به فکر فرو رفت وهمون جور که به یه جا خیره شده بود گفت:کیانا قصش درازه..صورتشو بلاآوردولبخندی زد :بعدا برات تعریف میکنم حالا میای به یاد بچگی هامون بریم به جای همیشگیمون؟کیانا لبخند ملیحی زد وگفت:کیو هنوزم مثل قبلنا وقتی چیزی ازم میخوای نمیتونم رد کنم ...آره باهات میام فقط اگه میشه شب بریم چون الان باید برم پیش معلمم تابراش کار کنم

کیو:توکار میکنی؟

کیانا:بعد از مرگ پدر ومادرم وبه ارث رسیدن اون همه ثروت طلبکارا پیدام کردن وتمام ارثمو ازم گرفتن فقط کمی پول موند که تونستم بااون یه خونه اجاره کنم امروزهم قرارداد اجارم تموم میشه ومن باید پول این دوماهیو که برای معلمم کار کردم بگیرم تا برای یه سال دیگه اجاررو تمدید کنم

کیو نگاه نگرانی بهش کرد اما سریع برای اینکه کیانا متوجه نگاهش نشه لبخندی زد وگفت:باشه.....پس شب ساعت10منتظرم

کیانا دستاشو بهم کوبید وبا صدایی که از شوق میلرزید گفت:عالیه ...پس منتظرتم ....اینم آدرس خونم

کیونگاهی به آدرس خونه انداخت ،یه محله فقیر نشین که تمام محله پر بود ازارازل واوباشی که به دخترا تجاوز میکردن یااونا رومیدزدیدن ،باصدای کیانا رشته افکارش پاره شد:میدونم داری به چی فکر میکنی اونا کاری به من ندارن سردستشون پسر صاحبخونمه ومنو میشناسه به همشونم گفته به من کاری نداشته باشن

کیو لبخندی ازروی رضایت زد وبه ساعش اشاره کرد وگفت:خانوم...دیرت نشه کیانا داد زد:وای.....دیرم شد کیو خنده ای از ته دل زد:من میرسونمت...سوار شو

هردوشون سوار ماشین شدن،توی راه کیو از وضع باباش واینکه دارن ورشکسته میشن گفت وکیانا هم از لطفایی که اهالی محل بهش کردن وباعث شد بتونه به دانشگاه بیاد

کیو:یعنی.....تو باپول اهالی محل تونستی دانشگاه بیای؟

کیانا سرشو پااین انداخت وجواب دا:آره بعد از فوت پدر ومادرم من افسردگی گرفتم.....باور مرگشون واقعا برام سخت بود تا اینکه با سردسته ی اون ارازل اوباش آشنا شدم اون بهم کمک کرد تا شادبشم......تابخندم....تا از افسردگی دربیام وبه زندگیم ادامه بدم....اون بهم کمک کرد تااین خونه رو باقیمت اندکی ازمادرش اجاره کنم ...مادرشم منو دوست داشت وقتی درس میخوندم تا برای داشگاه قبول بشم برام غذادرست میکرد واتاقمو مرتب میکرد تا بتونم باآرامش درسمو بخونم اما بعدش......

کیو:بعدش چی؟

کی آنا:اما بعدش فهمیدم پسره بهم علاقه داره ...منم نتونستم قبولش کنم چون مثل برادرم دوسش داشتم....نگاهی به کیو کرد وادامه دا:چون از ته قلبم یکی دیگه رو دوست داشتم

کیو ایستاد وسرشو به سمت کیانابرد وگفت:میدونم یکی رو بی اندازه دوست داری ومیپرستیش ...اینو از بچگی بهم میگفتی...اماچرا هیچ وقت بهش نرسیدی؟

کیانا سرشوپایین انداخت...قطره ای اشک از چشاش سر خورد و روی صورتش نشیت:چون من بیعرضه بودم وبهش نگفتم دوسش دارم

صورت کیانا رو بالا اورد....با انگشتش اشکشو پاک کردوگفت:دیگه بخاطرش گریه نکن...صورتشو به سمت شیشه برگردوندوادامه داد:رسیدیم....رسیدیم همون جایی که گفته بودی

کیاناهم مثل کیو صورتشو به سمت شیشه کیو برگردوند:آره رسیدیم...من دیگه باید برم ...انیو

از ماشین پیاده شد، کیو رو هم دید که با پیاده شدن اون ازش تبعیت کرده وپیاده شده میخواست به سمت خونه بره که کیو بغلش کرد ....تو اون سرمای زمستون حس گرم شدنو داشت .....حس پرنده ای که از قفس آزاد شده ....از گرمای کیو تمام تنش گر گرفت وبا صدای آرامش بخشش حس میکرد روی ابراست فقط جمله ی آخرشو شنید:.....هیچ وقت دیر نیست...موفق باشی

از آغوشش بیرون اومد وبرای چند لحظه ای تو همون حال موند بعد به صورت پر محبت کیو نگاهی انداخت ولبخندی زد وگفت:ممنون که منو رسوندی با تمام شدن جملش به سمت خونه روبه روش قدم برداشت بااولین قدمش اولین اشکش سرازیر شد وتوی دلش گفت:خدایا..چرا حس میکنم اون منودوست داره ؟چرا حس میکنم من بدبخت ترین دختر روی زمینم؟چرا؟خدایا...چرا همه کسمو داری ازم میگیری؟مگه من چه بدی بهت کردم ؟با جمله آخر تمام اشکاش سرازیر شدن....کاملا بی اراده...حس همون موقعیو داشت که پدرومادرشو از دست داده بود....اما نمیذارم...نمیذارم این یکی روهم از دست بدم




طبقه بندی: mistake love،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس