تبلیغات
korean-love - MAGIC HIGH SCHOOL---___---___---32
تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : TANNAZ

این پوستر رو از قبل آماده کرده بودم و فقط تصوری که از چهره ی

هر کدوم از بچه ها داشتم رو گذاشتم......اگه خوشتون نیومد بیان.....

 

- این یه بازیه که همیشه توی اردوها اجرا میشه......سال بالایی ها این بازی رو خوب میشناسن......هدف ضایع کردن دختراس......باید نشونشون بدیم که اصلا واسمون اهمیتی ندارن.....میفهمین که چی میگم؟؟؟اصول بازی اینجوریه......(اینا هیچول بود)
- اصول بازی اینه.......دخترا تو هر فرصتی که گیر بیارن موقعیتو جوری نشون میدن که تو وضعیت خطرناکین......از پسرا کمک میخوان و خودشونو ضعیف نشون میدن.......اگه پسرا کمکشون کنن باختن...(اینا کاهی بود)
- اگه شما کمکشون کنین باختین......
- ولی ما میدونیم پس کمکشون نمیکنیم.....(شیوون)
- ولی اونا که میدونن ما میخوایم همچین کاری بکنیم.....هیچوقت تو داممون نمیوفتن(نارا)
لئا سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت
- من کاملا منظور معلم رو فهمیدم.......تو هنوز نمیدونی دخترا چه قدرتی دارن؟؟؟اون افسونگری و به قول معروف مهره ی ماری که دخترا دارن حتی میتونه قوی ترین و باهوش ترین پسر رو از پا دراره.....به همین سادگی........
هیچول هم همین توضیح رو واسه شیوون داد ولی برای شیوون و نارا به هیچ وجه درک نشد.......صبح روز بعد همه ی دخترا دست به کار شدن.......نارا داشت فکر میکرد روی کدوم پسری (کدوم بیچاره ای)فنش رو پیاده کنه.......داشت فکر میکرد که لئا اومد سمتش و گفت
- نارا من یه نقشه ی فوق العاده دارم......به تو هم احتیاج دارم......مطمئنم میگیره.....نظرت چیه؟؟؟
- باشه.....من که چیزی به ذهنم نمیومد......
لئا نقشه اش رو واسه نارا تعریف کرد........لئا و نارا مایوهاشون رو پوشیدن و (بالاخره به آرزوی دیرینه اشون رسیدن......حالا من اینجوری میگم خودم بچه ی دریا هستماااا.......)رفتن سمت دریا.......بعد چند دقیقه نارا از آب اومد بیرون.......دراز کشید و یه مجله گرفت دستش که بخونه.........هنوز لئا از آب درنیومده بود.......نارا رفت کنار آب و گفت
- لئا........لئا بیا بیرون.......لئا؟؟؟
ولی لئا درحال دست و پا زدن بود.......نارا با جیغ گفت
- دختره ی دیوونه......بیا بیرون......لئااااااااااااااا............لئاااا......
شیوون که با تردید به لئا و نارا نگاه میکرد نمیدونست بره توی آب یا نه......ولی آخر دلشو به دریا زد و رفت توی آب......نارا همینجوری درحال جیغ زدن بود......هیچول با پوزخند رفت کنار نارا وایساد و گفت
- یا لی نارا.....خیلی خوب فیلم بازی میکنی......من که میدونم لئا شناگر خوبیه.......
- معلم کیم قرار ما واسه شب بود.....قرار بود شب بره توی آب تظاهر به غرق شدن کنه ولی.....ولی این دیوونه الان رفت تو آب......واقعیه......واقعا داره غرق میشه........
نارا افتاد روی زمین و گفت
- تو رو خدا نجاتش بدین......لئا باید حقیقت زندگیشو بدونه......اون نمیتونه اینطوری بمیره......خواهش میکنم.......
نارا همینجور درحال گریه بود.....هیچول با حرفای نارا دویید توی آب......لئا تو بغل شیوون بود که هیچول لئا رو گرفت......
- چیکار میکنی هیونگ؟؟؟
- شیوون......این یه بار رو ول کن......من دارم از نگرانی میمیرم پس ول کن.......
- چرا داری از نگرانی میمیری؟؟؟
- چوی شیوون(با فریاد بسیار بسیار بلند)
هیچول با عصبانیت لئا رو کشید و از آب اومد بیرون.....نارا روی زمین افتاده بود و کنارش سونگ مین وایساده بود.......
- میخوای یکم آب بخور......حال لئا خوبه  پس تو آروم باش هوم؟؟؟؟
هیچول لئا رو گذاشت روی زمین و خواست کمک های اولیه رو شروع کنه که لئا خیلی عادی بلند شد و همینجور نارا.......بلند داد زدن......
- یاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهوووووووووووووووووووووووووو......
هیچول و سونگ مین با دهن باز به اون دوتا نگاه کردن و با عصبانیت دوییدن دنبال اون دوتا.......
- یاااااا.....دختره ی پررو.......من تو رو امسال رفوزه میکنم......یه کاری میکنم اخطاریه ی سومت هم بگیری......(هیچول)
- تو خجالت نکشیدی اینطوری مثل آدمای مادر مرده رو زمین پهن شدی؟؟؟تازه مثل این پیرزنا مشت هم میکوبیدی به سینه ات.....آاآاآه لی نارا......تو امروز به دست من میمیری(سونگ مین)
- (بدون شرح.......قیافه ای هنگ و متعجب از شیوون که نگاهش لئا رو که درحال دوییدن بود دنبال میکرد......)
لئا درحالی که از دست هیچول فرار میکرد پشت شیوون قایم شد.....
- من چیکار کنم؟؟؟خودتون گفتین بازیه.....منم بازی کردم......
- یه بار دیگه از این بازیا بکن ببین زنده میمونی یا نه.......
شیوون که همچنان هنگ بود گفت
- پس این بود؟؟؟
- چی؟؟؟(هیچول)
- اینکه دخترا وسوسه میکنن و مجبورت میکنن به تله اشون بیوفتی؟؟؟
- بله همین بود......برای اولین بار تو تله ی یه بچه دبیرستانی افتادم.....از خودم ناامید شدم........
- خیلی جالب بود.......
- شیوون تو خوبی پسرم؟؟؟؟؟
- تا حالا این جور نگرانی رو تو وجودم احساس نکرده بودم.......
هیجول که متوجه شد شیوون داره بحث رو عوض میکنه تا به حرف خودش برسه دست لئا رو گرفت و با خودش کشید و گفت
- بیا بریم قهوه بخوریم......
هیچول دوتا قهوه گرفت و کنار لئا رو صندلی نشست.......
- بیا اینم قهوه ات.......
- من از قهوه متنفرم(واقعا هستم)
- واقعا؟؟؟؟
- اوهوم.......ولی حالا که آوردین میخورمش......
- آره بخور......
- معلم کیم؟؟؟؟
- ها؟؟؟
- یه چیز بپرسم ناراحت نمیشین؟؟؟
- نه بپرس......
- از بچه ها شنیدم اینجا نزدیک محل زندگی بوکیونگ شی هست.....چجوری خودتونو راضی کردین بیاین اینجا؟؟؟
- چرا نیام؟؟؟
- اگه ببینینش چی؟؟؟
- بهش سلام میکنم......به همین راحتی......مگه نشنیدی میگن بزرگترین انتقام از کسی که دوسش داری فراموش کردنشه؟؟؟
همون موقع لئا به خانواده ای که داشتن خوشحال از کنار دریا رد میشدن خیره شد......برگشت سمت هیچول دستشو نشونه گرفت سمت اون خانواده و گفت......
- اوناهاش......بوکیونگ شی و خانوادش.....خوشحال و خوشبخت......



طبقه بندی: MAGIC HIGH SCHOOL،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس