تبلیغات
korean-love - Mistake Love-ep2&3
تاریخ : پنجشنبه 16 شهریور 1391 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : donya_baby

بفرماییدادامه

دوسال پیش:

وارد اتاق پدرش شد .....نمیدونست پدرش بااین قضیه موافقت میکنه یانه اما باید شانسشو امتحان میکرد.....

:پدر؟

آقای کیم به پشت برگشت وپسرشو که توی چارچوب درایستاده واجازه ورود میخواست دید

:بیاتو کیوجونگ

کیو بی مقدمه پرسید

:پدر یادتونه بهم گفتید با دختر آقای لی ازدواج کنم؟

آقای لی چشاشو نازک کرد وبا انگشت بهش اشاره کرد:آره اما تومخالف بودی..

:اما الان میخوام این ازدواج صورت بگیره...

:عجیبه که همچین چیزیو یه دفعه میخوای  اما بعدازکمی فکر کردن گفت....این خیلی خوبه هر چی زودتر مقدمه عروسی رو فراهم میکنم....اما شرطی داره....

:چه شرطی؟

:فردا شب بیا اتاقم باید باهات حرف بزنم

لبخندی از روی رضایت زدو ازسرجاش بلند شد به سمت خروجی اتاق خارج شد وبه سمت هال رفت....... جز خدمتکارا دیگه کسی تو خونه نبود  ناگزیر روی مبل نشست وتلویزیونو روشن کرد اما بافکری که به سرش زد بلندشد وبه سمت خروجی عمارت رفت از عمارت خارج شد ووقتی میخواست وارد باغ بشه اول سرک کشید بعد کلاهشو تودستاش تاب داد و رو سرش گذاشت کمی که جلو رفت کیانا رو دید که روی تاب نشسته و عمیقا تو فکرفرو رفته...لبخندی زد..میدونست وقتی دنبال آرامشه به اینجامیاد..رفت کنارش نشست اما انگار اون متوجه حضورش نشده بود...دستشو دور کمرش حلقه کردو اونو به خودش چسبوند..کیانا رو دید که سرشو بالا آورده وباتعجب داره نگاش میکنه بهش نگاه کردو لبخند زد با دستش سرشو گرفت وبه سینش چسبوند

:چی شده که اومدی اینجا؟

:دلم برای نامزدم تنگ شده...عیبی داره بیام پیشش؟

کیانا سرشوبالا آورد و باصدای نسبتا بلندی داد زد:نامزدت؟

:آره..با پدر حرف زدم اون باازدواج موافق بود اما یه شرط گذاشت..

کیانا دستاشو به هم کوبید:این عالیه...اما...دستاشو پایین آورد وبایه نگاه مبهم به کیو خیره شد:اما چه شرطی؟

لبخندی گوشه لبش شکل گرفت وباهمون شیطنتش گفت:این که اولین نوه ای که براش میاری پسر باشه

کیانا وارفت اما وقتی منظور کیو رو فهمید که داره سربه سرش میذاره یه مشت تو بازوش زد وگفت:یااااااااا کیم کیو جونگ خیلی خبیث شدیاا

کیو دوباره بغلش کردوگفت:فکرکنم وقتی باتو ازدواج کنم خوشبخت ترین مرد دنیا بشم

کیانا حالت بی تفاوتی به خودش گرفت:اما من وقتی بدونم یه بچه  مثل تو قراره به دنیا بیارم..حس میکنم بدبخت ترین زن دنیام

کیو چشاش برق زدو گفت:بچه؟آخ جون اصلا توفکر این نبودم...یالا من همین الان بچه میخوام...

کیانا چشاش از تعجب گرد شد:یا کیم کیو جونگ..دیوونه ش....

میخواست حرفشو ادامه بده که گرمای لبای کیو رو روی لباش حس کرد  که داره باتمام شور وعشق جوونی اونو میبوسه..اونم چشاشو بست وهمراهیش کرد...بعد از چند لحظه بابوسه های آروم وکوتاه کیو از هم جدا شدن....

کیو:کی آنا قول بده قول بده تا آخرش باهام بمونی

کیانا انگشتشو بالا آورد وگفت قول میدم که تا آخرین لحظه وتا آخرین توانی که تو وجودمه باهات بمونم کیم کیو جونگ

کیو هم انگشتشو بالا آوردوبهش گره داد....

صدای پایی رو از پشت سرشون شنیدن کیانا با عجله گفت:یالا برو اونجاقایم شو

کیو رفت پشت درخت قایم شد اما با صدای خدمتکاری که شنید خیالش راحت شدو بیرون اومد:خانم سو ترسوندیمون

سو:اوه ببخشید آقای کیم اما خانم لی گفتن دخترشون بیان و آماده بشن تا برن خرید

:خرید؟آخ جون من عاشق خریدم

کیانا با چشمای گردشدش بهشون نگاه کرد:مگه توهم میای؟

کیو که از نگاهش شیطنت می بارید گفت:مگه بده با زنم ومادر زن آیندم برم خرید؟

:چجوری؟

:توفقط نگاه کن...گوشیشو در آورد و شماره ی خانم لی رو گرفت:سلام خانم لی خوب هستین؟..بله منم کیوجونگ...خانم لی میخواستید برید خرید؟...خب..خدمتکارتون به خدمتکارما گفت منم دوست داشتم همراهیتون کنم ..ممنونم مادر..چشم ..خدافظ

کیانا به کیو زل زده بود...انگشت شصتشو بالا آورد وگفت: عالی بود به جای مدیریت باید هنرپیشگی میخوندی کیم کیو جونگ

کیو لبخند پهنی زد...جدا؟پس چه قدر خوبه که یه شوهر خوب که همه چیز بلده داری....

کیانا پشت چشمی نازک کرد:و اعتماد به نفس بالایی هم داره..

کیو  دست کیانا رو گرفت ودنبال خود کشید:یالا آماده شو که بریم

تقریبا یک ساعت طول کشید که خانم لی آماده شد...کیو هم باکلافگی کاشی هارو طی میکرد.....با صدای کفش های خانم لی سرشو بالا آورد ولبخندی زد...و به احترامش سرشو خم کرد و سلام کرد...به بیرون رفتنو کیانا رو دیدن که روبه روشون ایستاده وداره بااخم نگاشون میکنه:مادر...خیلی طول کشید....

(مامان کی آنا)

خانم لی باسردی همیشگیش به سرتاپای کیانا نگاهی کرد:مگه میخوای بری مهمونی که این لباسا رو پوشیدی؟

کیانا به سرتاپای خودشو نگاه کرد:مگه چشونه؟

کیو که دید اگه همینطور بذارشون اینا بهم گیر میدن گف:خانم لی لطفا سوار شید دیرمون میشه

در ماشینو باز کرد و جلو نشست..کیانا هم با تعجب بهش نگاه کرد وسرشو به سمت کیو که میخواست سوار بشه انداخت:پس من کحا بشینم؟

کیو باحرص به خانوم لی نگاه کرد:مثل اینکه مادرت میخواد زهرمارمون کنه...اشکال نداره تو عقب بشین...کیانا با ناراحتی نگاهی بهش کرد:نه...نمیخوام

کیودستاشو به حالت التماس بالا آورد:خواهش......

خانم کیم  شیشه رو پایین آوردوخطاب به کی آنا گفت:پس نمیخواید سوار شید کیانا از سرناچاری سوار شد...کیوهم به تبعیت ازاون سوار شد و ماشینو روشن کرد وبه سمت پاساژ بزرگ سئول راه افتاد

تمام وقت غرایی که خانم لی میزدو تحمل کردن بعد از چند ساعتم به یه کافی شاپ رفتن

خانم لی:وای پسرم...ممنونم که همراهیمون کردی.. ببینم تو..نامزدی..زنی چیزی نداری؟

کیو چشاش برق زد وبه علامت منفی سرشو بالا داد:نه من با پدروبرادرم زندگی میکنم

خانم لی بعداز مدت کمی فکرکردن گفت:این خیلی خوبه...قصد ازدواجم نداری؟

کیانا به بازوی مامانش زد وگفت:مادر این چیزا چین که میپرسید؟

خانم لی بدون توجه به حرف کیانا سرشو به سمت کیو برگردوند وگفت:امشب میام تا با پدرت حرف بزنم

کیانا:برای چی؟

خانم لی اخمی کردو گفت:توکارای من دخالت نکن

-------------------------

آقا این کارا لازمه؟

آقای کیم با خونسردی تمام گفت:لازمه که کیو جونگ فکر کنه خودش تمام اینکارا رو کرده

:اما آقای لی...اینجوری همه اونو به چشم یه قاتل میبینن

:منم همینو میخوام...عذاب وجدان...و...جدایی ازاون دختر……..

 

 

 

واما خبر جدید.......

بچه ها این داستان...یعنی داستان عشق اشتباه در سه فصله که هر فصل 10قسمته...

شخصیتای فصل اول:لی کی آنا-کیم هیون جونگ-کیم کیو جونگ

فصل دوم:پارک جونگمین-لی جونگ آ- سوهیونا

فصل سوم:هئویونگ سنگ-سوهیونا-کیم هیونگ جون

اگر سوالی درباره ی داستان داشتید بپرسید باکمال میل جواب میدم....




طبقه بندی: mistake love،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس