تبلیغات
korean-love - milkshake ep11
تاریخ : جمعه 17 شهریور 1391 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : pargol
سلام ..حرفی ندارم..از نظرات هم اصلا راضی نبودم...میخواین نزارم؟؟؟ چشمامو آروم باز کردم ...بدنم به خصوص کمرم درد میکرد....من چیکار داشتم میکردم که اینجوری شدم؟؟وایسا ببینم داره یه چیزایی یادم میاد...صبح...کنار درخت....جیون شین...آره جیون شین دستم و گرفته بود و نمیزاشت برم....الان کجام؟چقدر از اون موقع گذشته؟چقدر سوال توی سرمه !!!!!به دور وبرم نگاهی میندازم کنارم یه دستگاه بوخوره پس الان توی درمانگاه مدرسم(پ ن پ میخواستی تو بغل جیون شین باشییی؟؟یا سوک شین؟؟)خانوم کیم که پزشک مدرسس داخل اتاق شد وقتی دید بیدارم لبخندی زد وگفت:بهتری پارک سونگ جین؟سرت درد میکنه؟
-بله....کمرم هم درد میکنه...
خانوم کیم:خوب میشه مهم نیس..من برم الان میام
-باشه
یهو صدای یه نفر اومد که فکر کنم جیون شین بود...آره خودش بود که گفت:کمر من هم درد گرفت....ولی مهم نیس الان چطوری؟
با لجبازی گفتم:به لطف شما بهترم
جیون شین:چرا اینجوری میکنی؟خوب بود همون جا ولت میکردم و میرفتم؟؟؟
-آره اونجوری بهتر بود خیلی بهتر از اینکه الان منتشو میزارییی!!!!
جیون شین:آره مثل اینکه خوبی به تو نیومده البته فکر کنم برخوردت فقط با من اینطوره....چون فهمیدی که ازت خوشم میاد وبهت تکیه کردم اینجوری هی زمینم میزنی ولی یادت باشه هر چقدر هم منو بزنی زمین باز هم بلند میشم چون به یه جای محکم تکیه دادم!!!
پوزخندی زدم و گفتم:میتونم بپرسم اون تکیه گاهه محکم چیه؟؟
جیون شین:عشقیه که به تو دارم(آه خدای من...زیتون بزن...!!!!)
-یعنی انقدر به عشقت اطمینان داری؟فکر نمیکنی یه هوس نوجوانه باشه؟؟؟
جیون شین:نه چون من قبلا دچار هوس شدم و میتونم این دوتارو به خوبی از هم تشخیص بدم
-خوبه ...باریک الله به این قوه ی تشخیص!!!!فکر کنم تا الان به اندازه ی کافی حالم خوب شده و هوشیارم...بهتره که برم
جیون شین:نه...صبر کن خانوم کیم بیاد ومعاینه ات کنه...متاسفم که دستتو محکم گرفتم
-دستم؟؟؟آهان...یادم اومد ...اشکالی نداره من گذشتم زیاده ..فقط دیگه به من زور نگو چون از این رفتار به شدت بیزارم....
جیون شین:باشه فهمیدم
-راستی از بچه ها چه خبر؟
جیون شین:بیای بیرون میفهمی ...به خاطر همین میگم به نفعته که یکم بیشتر اینجا بمونی
-مگه چیه؟؟؟؟
از روی تخت به آرومی بلند شدم ودر حالی که دستم به کمرم بود در رو باز کردم...همه دم در بودن...کل بچه های مدرسه (ماشاالله به جمعیت حزب الله!!!)بیشترشون پچ میکردن و به من زل زده بودن....صد در صد سانگهو کار خودشو کرده وبعد از اون هم که منو اونجوری دیدن و...معلومه که از این پچ پچ ها میکنن...یومی و ایون می بدو بدو به سمتم اومدن وگفتن:سونگ جین...خدارو شکر که خوب شدی...خیلبی نگرانت شدیم...آخه تو هیچ وقت غش نکرده بودی حالا که بهتری؟؟
-آره آره خوبم فقط توی این مدت چه اتفاقایی افتاده؟؟
ایون می:چچچیزه...خیلی اتفاق ها ...اول که شایعه شده تو با سوک شین رابطه داری وسوک شین هم سانگهو رو به باد کتک گرفته والان دفتره و دارن براش پرونده انضباطی تشکیل میدن
یومی وسط حرف پرید وگفت:ولی چون تا حالا سابقه نداشته ازش گذشت میکنن
ایون می:نه یومی جان...آقای مدیر از سوک شین نمیگذره...خودت که میدونی عزیزم
یومی:آره خوب... یادم نبود جیون شین وسوک شین یه جورایی قطب مخالف همند!!!!خدا به خیر کنه
-ای وااااای همش تقصیر منه
ایون می:چرا تقصیر تو؟؟نکنه واقعا...
-نه خیرم ما مثل دوتا همکلاسی هستیم و جز حرف زدن های زنگ تفریح که همتون هم هستین دیگه چیزی بینمون نیس
یومی:پس...فست فود چی؟؟
پس اون لعنتی همه چی رو مو به مو گفته....الان سوک شین در چه وضعیتیه؟؟من باید کمکش کنم(یکی باید خودتو کمک کنه غشو خانوم!!.)
-جی یون کو؟
یومی:نمی دونم الان میاد
و جی یون بدو بدو به سمتمون اومد ومارو برد توی کارگاه نقاشیمون ودررو. از داخل قفل کرد چون کلیدش روی در بود ...نفس عمیقی کشید و گفت:الان از دم دفتر میام...سانگهو رو تنبیه کردن به خاطر خبر چینیه زشتش...سوک شین هم جریمه شده ولی نمیدونم جریمش چیه...تو خوبی دختر؟؟؟چرا اون نقشمونو عملی نکردی ؟هاااا؟
من جوابی ندادم وسرمو پایین انداختم ...نمیتونستم که قضیه رو بگم ...اگه میگفتم پیش جیون شین بودم همه میپرسیدن پیش اون چیکار میکردی واونوقت بود که همه چی آشکار میشد وبیشتر از این ماجرا خراب میشد
ایون می:میگم که...یادت هست که چطوری آوردنت توی درمانگاه؟
قیافه ی ندونسته ها رو به خودم گرفتم وشونه هامو بالا انداختمو گفتم:نه من که چیزی یادم نیس...مگه چه طوری اومدم؟؟
یومی :توی بغل جیون شین
-چچچچچچی؟جیون شین منو بغل کرده بود ...آخه چراااا؟
جی یون:این سوالیه که ما از تو داریم!!!!
-خوب من نمیدونم ...شاید اون منو پیدا کرده و آورده
ایون می:هوففف من که میدونم تو به این راحتی ها مسائلو بروز نمیدی پس بهتره بی خیال شیم!!
قیافه ام جدی شد وگفتم:مسئله ای نیست که لازم باشه بروز بدم...میدونم که الان به چه دیدی به من زل زدین ولی بدونین که نه من با سوک شین رابطه ای دارم نه با جیون شین...کلا شماها که میدونین من از هیچ پسری خوشم نمیاد و با هیچکدومشون رابطه ندارم وتا جایی که بتونم به هیچ کدومشون دل نمی بندم...
یومی:باشه حالا نزن مارو...این حرفا رو برو جلوی اون دوستان کنجکاومون بگو که از کنجکاوی دارن میمیرن...
-باشه میرم میگم....
و از کارگاه خارج شدم روی سکوی وسط سالن رفتم وگفتم:همگی به من نیگا کنین ..میخوام کنجکاویتونو برطرف کنم...در یک چشم بهم زدن یه عالمه جمعیت دورمو گرفتن....(ماشاالله چقدر بچه هاتون کنجکاو تشریف دارن!!!)
آب دهانمو قورت دادمو و نفس عمیقی برای جذب اکسیژن کشیدم و گفتم:من....من....با سوک شین...
سوک شین که زیر چشمش یکم فرو رفته بود و تازه وارد سالن شده بود بلند گفت:من واون باهم رابطه داریم
دهنم باز مونده بود ...اون نزاشت حرفمو ادامه بدم وخودش برید ودوخت....وااای بدتر شد که ...الان دوستام منو یه دروغگوی تموم عیار میدونن درصورتیکه اصلا اینطور نیس
سوک شین ادامه داد:ما باهم مدت کوتاهی هست که هستیم...دلمون نمیخواست کسی بدونه به خاطر همین هم بعد از مدرسه با هم مدتی رو میگذروندیم و میخواستیم بعد از مدتی به دوستانمون بگیم که متاسفانه زودتر از موعد شما ها فهمیدین!!!
یک نفر از جمعیت گفت:پس اگه شماها باهم بودین چرا با سانگهو که شمارو دیده بود اون رفتارو داشتی؟
سوک شین:چون فضولیه زیادی کرده بود و ما قرار نبود به وسیله ی خبر چینیه یه نفر از دوستیمون به شما  اطلاع بدیم
و همه ی سالن رو همهمه فرا گرفت ...من که هنوز توی شک بودم از میون بچه ها ی توی جمعیت جیون شین رو دیدم که با چشماش به ما چشم دوخته بود(اون چشه رو درویش کن)این نگاهش از چی مایه میگرفت؟؟از خشم؟ناراحتی؟حسادت؟چییی؟(یعنی تو نمیدونییی!!!!)
سوک شین به سمتم اومد ودم گوشم گفت:متاسفم...فقط برای یه مدت کوتاه اینجوریه بعدا خودم قضیه رو میخوابونم(مگه بچس که بخوابونیش؟؟چچچچچچ)و گونه ام رو بوسید(پ ن پ میخوای لبتو ببوسه؟؟؟به این زودی ؟؟کور خوندی!!!)بچه ها همه هووووو کردن..فکر کنم از تعجب بود(پس فکر کردی تقلید بوق قطار میکنن؟؟؟)
سوک شین:لبخندی بهشون زد وگفت:گفتم که تازه اوایل دوستیمونه و دستمو گرفت وگفت:بریم سونگ جین؟
من هم کامل در شوک به سر میبردم با سر تائید کردم(تو خیلی بی جا کردی!!!)و منو با خودش برد ...از جمعیت و سالن دور شدیم وبه سمت حیاط دویدیم و وقتی به انتهاش و خلوت ترین جاش رسیدیم دستمو ول کرد ومن هم با نگاهی عصبانی منتظر حرفاش برای توجیه حرفای توی سالنش بودم(ولی اون کارشو بی خیال شدی نههه؟خوشت اومد از اون کارش؟؟؟آرهههه؟)





طبقه بندی: Milkshake،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس