تبلیغات
korean-love - magic love6
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1391 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : Elh@M


نگا چه بچه فعالیم اصلا اسم من اشتباهی شده الهام باید میشد فعال باز طناز بگه من دیر به دیر میام.نه شما بگین من دیر میام؟

این عكس دخترم چونهیه دوست دختر هیون جونگ

j8ct9823jwbf60h4o5m6.jpg 

اینم عكس كیم نانا  دوست دختر جونگ مین

4torss8tfplmz0ul3nq0.jpg 

این عكسم شتره ربطی به داستانم نداره فقط چون خیلی خوشم میاد گذاشتمش همچین نكته داره

2sffirmfrdzxx7yzveum.jpg 
آها فقط عكس یكی دو نفر دیگه مونده كه هنوز نیومدن تو داستان تا بزارم

........................................................................................................

سه چهار روزی از تولد هیچول گذشته بود و دیگه نه هیونگ رو دیده بودم نه لیتوك هیچ خبری ازشون نداشتم.داشتم فكر میكردم چرا لیتوك حتی بهم یه زنگ نزده كه گوشیم همون موقع زنگ خورد منم به هوای اینكه لیتوكه به سمت گوشیم كه رو مبل بود شیرجه رفتم.

- الو بفرمایین

- سلام  خوبی؟

- سلام تویی؟(نا امیدانه)

- آره منم دوستت آنا.

- باور كن اگه نمیگفتی نمیفهمیدم كی هستی.ولی فكر كردم شاید لیتوك باشه.بیخیال.خوبی؟چه خبرا؟

- چچچششش من خوبم.تو خوبی؟كارت داشتم

- مرسی.خیر باشه چیكار؟

- باهام بیا بریم یه جایی.

- ای جونت در بیاد خب درست حرف بزن دیگه كجا بریم؟

- پانسیون دابل اس.

- هاااااااااااااااااااااان؟كجااااااااااا؟

- چته مگه دفعه اوله میخوای بری اونجا؟

- نخیر دفعه اولم نیست ولی اولا كه دابل اس كه دیگه اونجا نیست دوما من...من نمیتونم بیام

- اولا كه از وقتی هیونگ جون برگشته میخوان دوباره برگردن و الانم اونجا زندگی میكنن.دوما  اینكه باید باهام بیای من تنهایی خجالت میكشم.

- جدی؟خبر نداشتم.راستی اصلا چرا باید بری اونجا تو كه با هیچ كدوم اونا رابطه ی خاصی نداری.

- بهتره بگی نداشتم چون منو كیو جونگ چیزه چطور بگم با هم دوست شدیم.

- چیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییی؟از كی؟پس چرا به من نگفتین هان؟مگه دستم به این كیو جونگ مارمولك نرسه.از شب تولد هیچول مخشو زدی نه؟دیدم چه طور شده دارین باهم میرقصین و همش ور دل همین.اه زود باش دیگه  تعریف كن  كی كجا چطور؟هان؟

- واااااااااااای آران خفه شو.یه نفس بگیر این وسط الان خفه میشیاااا

- باشه.حالا بگو

- خب اول این كه دو سه ماه پیش اتفاقی تو یه نمایشگاه دیدمشو چون به واسطه ی تو و هیونگ جون همو میشناختیم رفتیم یه فنجون قهوه خوردیم.شب تولد هم از قبل هماهنگ كرده بودیم.الانم ازم خواسته بیام پانسیون تا رسما معرفیم كنه منم میخوام توام بیای.

- به هیچ وجه فكرشم نكن من بیام.

- اون وقت چرا؟همین كه من گفتم ساعت چهار حاضر باش میام دنبالت.

- گفتم كه  نمیام.....الو؟الو آنا؟ایشششششش قطع كرد.

گوشیمو یه طرفی پرت كردمو سرمو بین دستام گرفت دوست نداشتم برم اونجا ولی از طرفی چاره ی دیگه ای هم نداشتم.به ناچار حاضر شدمو منتظر آنا موندم.درست راس ساعت چهار رسید جلوی خونه و با هم دیگه به سمت پانسیون راه افتادیم هرچی كه به اونجا نزدیكتر میشدیم اضطراب منم بیشتر میشد مطمئن بودم اونجا با هیونگ جون روبه رو میشم.

- پیاده نمیشی؟

با این حرف آنا از فكر بیرون اومدم نگاهی به اطرافم انداختم جلوی پانسیون بودیم به هر زحمتی بود پیاده شدمو باهم دیگه به سمت در رفتیم و زنگ زدیم هركار میكردم پاهام جلو نمیرفت انگار آدم آهنی شده بودم.بالاخره از حیاط رد شدیمو به در خونه رسیدیم كه درست همون موقع یه نفر كه داشت غر غر میكرد اومدو در رو وا كرد.اولش از دیدن من اونم  اونجا تعجب كرد ولی یه دفعه لبخند همه ی صورتشو پوشوند و اومد جلو و محكم بغلم كرد

- یااااااااااا یونگ سنگ ولم كن خفه شدم یااااااااااا

- دلم برات تنگ شده بود میدونی چند وقته ندیدمت؟

- آره از پریروز تو تولد هیچول.

- هه راست میگی حواسم نبود.آنا تو چطوری؟بیاین تو بچه ها خوش حال میشن.

سه تایی رفتیم داخل و بقیه هم تقریبا عكس العملی شبیه یونگ سنگ داشتن بالاخره بعد از اینكه ابراز احساساتشون تموم شد نشستیم و تازه فرصت كردم نگاهی به اطراف بندازم هنوز همه چیز شكل سابق بود.اما یه چیزی كم بود آهان هیونگ اونجا نبود حتما واسه همین به نظرم اونجا یه چیزی كم داشت.قبلا تقریبا هرروز با هیونگ میومدم اینجا و ساعتها اونجا میموندم هیونگ و دوستاش برام مثل یه خانواده بودن حداقل تا زمانی كه سرو كله ی اون دختره ی آلمانی آنجلا پیدا نشده بود.صدای هیون رشته ی افكارمو پاره كرد.

- دنبال هیونگ میگردی؟اینجا نیست براش یه كاری پیش اومد رفت بیرون.

- آها به هر حال دنبال اون نبودم.

- خب ...خب و اما خبر مهمی كه از صبحه تو خماریش موندین.

جونگ مین- چه عججب .دیگه یقین پیدا كرده بودم كه سركارمون گذاشتی.

-سر كارچیه مگه منم مثل توام؟

- یاااااااا كیم كیو جونگ.

- باشه باشه بیخیال.میخواستم به همتون اعلام كنم كه من و آنا با هم دوست شدیم.

یه دفعه هیون و یونگ سنگ و جونگ مین با كلی سر و صدا ریختن رو سر كیو و شروع كردن به زدنش كه چرا زودتر نگفته و بعد هم به آنا تبریك گفتن.بعد از اون هیون و جونگ مین هم به دوست دختراشون زنگ زدن تا بیان و به افتخار این خبر و البته به یاد قدیم یه جشن كوچیك بگیریم.شب شده بود و هیونگ هنوز نیومده بوده بود دیگه مطمئن شدم چون من اینجام رفته بیرون.هر كسی یه گوشه داشت با یكی حرف میزد و میخندید انگار كه فقط من تنها بودم شایدم اضافی. دوباره نگاهی به اطراف خونه انداختم كه نگاهم روی یه در سفید خیره شد.اتاق هیونگ جون اونجا بود نمیدونم ولی بی اختیار بلند شدم و به سمت اونجا رفتم كسی حواسش به من نبود در رو باز كردم و رفتم داخل همه چیز درست مثل قبلش بود انگار نه انگار كه هفت سال گذشته انگار زمان اثر خودش رو فقط رو دل آدما میزاره نه اشیاء.تو همین فكرا بودم كه یه دفعه یه نفر دستشو گذاشت رو شونم و گفت اینجا چیكار میكنی؟؟؟؟؟


 




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس