تبلیغات
korean-love - Mistake Love-ep4
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1391 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : donya_baby
دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات....بی پایانی آسمان ...مهربانی دست هات
.نوازش گندمزار و چیزهای بی پایان...
نمی دانستم دلتنگیت قلبم را مچاله می کند...
نمی دانستم وگرنه.....
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره....در شمایلی دیگرعاشقت شوم.

هیون :

بایادآوری قرار پدرش با آقای کانگ به سرعت به سمت هتل راه افتاد توی راه بار ها وبارها تلفنش زنگ میخورد اما اهمیتی ندادوفقط سرعت ماشیو بیشتر میکرد تا به ورودی هتل رسید،ماشین پدرشوکه دید ماشینشو بین درختچه هاپنهان کردوقتی دید پدرش از ماشین پیاده شدوداخل هتل رفت باعجله ماشینشو دست یکی از خدمتکارا سپرد وداخل هتل شدودم  یکی از آسانسورا ایستاد...به موقع رسیده بود ....آسانسور داشت بالا میرفت..بالاخره روی طبقه هفتم ایستاد اونم بدون معطلی از پله ها بالا رفت تابه طبقه هفتم رسید دره اتاق کناری رو زد ومنتظر بود تابیاد درو باز کنه..

کیو:خوب چی شد؟

جونسو:تازه رسیدن میتونی بیای گوش کنی...دارن در مورد دستگاه های وارداتی صحبت میکنن

هیون رفت به سمت دستگاه و هدفونو رو گوشش گذاشت بعد از تقریبا یک ساعت که گذشت خسته شد وخواست بره تااستراحتی کنه اما با شنیدن حرفی که بین اون دو رد وبدل شد خشکش زد:

:واماچیزه دیگه ای...دخترم باید باپسرت کیم کیو جونگ ازدواج کنه تا من راضی به امضای این قرار داد بشم

--------------------------------------------

فلش بک:

شب شده بود و آقای کیم منتظر خانواده لی شده بود کیو هم با اظطراب طول خونه رو آروم قدم میزد..اون قدر تو فکر بود که متوجه حرفای هیون نمیشد..با زنگ آیفون هرسه از جاپریدن خدمتکار به سمت آیفون رفت تا دروباز کن بعد رو به آقای کیم کرد وبا لحن خاص خودش گفت:خانم و آقای لی به همراه دوشیزه کی آنا تشریف آوردن

کیو سریع به سمت در رفت تا خوش آمد گویی کنه...خانواده لی با وقار به سمت سالن عمارت اومدن وبعد از خوش آمد گویی آقای کیم روی صندلی های چوبی وسلطنتی آقای کیم که در کره تک بود، نشستند

بالاخره بعد ازاحوال پرسی های دوخانواده آقای لی شروع به صحبت کرد:

آقای کیم مسلما دو خونواده همدیگر رو میشناسن اینطور نیست؟

آقای کیم با سر تایید کرد

: و هر دومون خوب میدونیم که چه بچه های خوبی تربیت کردیم درسته؟

آقای کیم این بار به حرف اومد:ببینید آقای لی من اهل حاشیه رفتن نیستم....شما الان اومدید با من درباره ی ازدواج دخترتون وپسر من صحبت کنید درسته؟

آقای لی یه تار ابروشو بالا برد:بله درسته...اما این تشریفات باید انجام میشه...

آقای کیم در جوابش باخونسردی گفت:به نظرشما علاقه دوطرف مهم نیست؟....بلند شد و رو کرد به کیو:لطفا با دوشیزه کی آنا به محوطه عمارت برید...تا آقای لی خواست حرفی بزنه از اون جا دور شد وآقای لی فقط با حرص نگاش میکرد بعد رو به کیانا کرد وبا لحن مهربون همیشگیش که باهاش حرف میزد گفت:دخترم میتونی بری...

کی آنا وکیو با اجازه آقای لی خوشحال شدن وکیو به رسم ادب بلند شد ودستشو به سمت کی آنا گرفت کی آنا هم با چهره ای که میشد توش خوشحالیو خوند به کیو لبخندی زد ودستشو گرفت وباهم به سمت باغ عمارت کیم راه افتادن....

کی آنا با لباس زد رنگی که پوشیده بود تقریبا میدرخشید..مژه های بلندش روی چشمای گردش سایه انداخته بود و چتری های خوشکلش که روی صورتش افتاده بود جذابیت چهرشو چند برابر میکرد...کیو به اندام ظریف کی آنا خیره شده بود..روز به روز که میگذشت بیشتر براش خواستنی تر میشد...چند دقیقه در سکوت گذشت تا بالاخره کیو به حرف اومد:

:بالاخره داریم به آرزومو میرسیم

کی آنا دستشو دور بازوی کیو حلقه کرد ویرشو روشونش گذاشت:کیو یادته بچه که بودم بهت میگفتم اوپا وهمه بهم میخندیدن؟

کیو:اوهوم

کی آنا سرشو از شونه ی کیو جدا کرد و خودش وبلند کرد تا به چشمای کیو دقیق تر خیره بشه:اما الان خوشحالم که میتونم بدون هیچ غمی بلند بگم اوپا

کیو به قیافه معصوم و شیرین کی آنا خیره شد چشماشو بست وخواست نزدیک تر شه که کی آنا مانعش شد:کیو فعلا زوده بذار هر وقت تونستم باخودم کنار بیام...دوست ندارم بهت وابسته بشم

کیو با اینکه ناراحت بود لبخندی زد :باشه هر جور که دوست داری...

با صدای گوشی کیو به خودشون اومدن و کیو گوشیشو نگاه کرد وشماره هیونو رو گوشیش دید:بله هیونگ؟

-..................

-باشه الان میایم

روشو کرد به سمت کی آنا ودستشو گرفت وگفت:هیون گفت پدر ومادرت میخوان برن....اومم کی آنا تو چرا نمیمونی اینجا؟

کیانا آروم زد تو سر کیو:تومیگی من با سه تا مرد توی خونه بمونم؟

کیو ایش زنونه ای گفت و به حالت قهر سرشو برگردوند کیانا هم با حالت قیافه کیو خنده کوتاهی کردوبعد صداشو صاف کردوگفت:به یه شرط؟

کیو باذوق گفت چه شرطی؟

به شرط اینکه نذاری بابا مامان چیزی بفهمن!

کیو:منظورت چیه؟

کیانا:منظورم اینه که من شب یواشکی میام پیش تو ولی کسی چیزی نفهمه

کیو باچشمای گرد شده نگاش کرد:دیوونه شدی؟

کی آنا:نه فقط میخوام یکم تفریح کنیم

کیو خنده شیطانی کرد وگفت:باشه اونش با من...برات خاطره ساز ترین شبش میکنم.......

-------------------

با به یادآوری اون روزا سرش درد گرفت وکنار زد نه حوصله خونه رو داشت نه حوصله باباشو به ساعتش نگاه کرد ساعت نه ونیم شب بود یاد قرارش با کیمیا افتاد دستشو تو جیبش کرد تا آدرسیو که بهش داده بودو پیدا کنه...بعدازچند دقیقه گشتن بالاخره پیداش کرد برای بار دوم خوندشو دوباره توجیبش گذاشته بود..جیبی که مکانی برای تمام کاغذهای بی مصرف وآشغالاش شده بود دوباره مسیرشو از پیش گرفت وحرکت کرد....

وقتی به دم خونه رسید پوزخندی زد وبه سمت پسری که دم دربود رفت:برو بگو کی آنا بیاد

:چیکارش داری؟

:باهاش قرار دارم یالا بگو بیاد

:اصلا توکی هستی که داری اینجور صحبت میکنی؟

دوباره پوزخندی زد وتوچشاش نگاه کرد وباحالت تمسخرآمیزی گفت:من عشقشم...خودشم ازاین حرفی که زده بود خندش گرفت..پسررو ول کرد وبه داخل آپارتمان رفت اما از بوی داخلش حالش بد شد وبیرون اومد ومنتظر کیانا شد....

حدود ده دقیقه گذشت تاکی آنا اومد بیرون،سرشو بالا آورد وبه سرتاپاش خیره شد پوزخندی گوشه لبش شکل گرفت...مثل همیشه ساده..پوزخندشو با لبخند دلفریبش پنهان کرد وبه سمت کی آنا رفت یه دستشو روسینش گذاشت وپاشو عقب برد وخم شد:به من افتخار همراهی میدید؟کی آنا خندش گرفت:حالا کجا میخوای ببریم شاهزاده؟

کیو بلند شد:دیگه دیگه دوشیزه...لی..کی..آنا....

کی آنا اخمی کرد وبه سمت در ماشین راه افتاد وسوار شد..متوجه نگاه های پسر همسایشون رو خودش شد...مطمئن بود وقتی برمیگرده براش دردسر میشه

 

آنچه خواهید دید:

بایادآوری گذشته لبخندی رو لباش نشست کیو سرشو یه لحظه برگردوندودوبار به روبه روش خیره شد:به چی داری اینقدر عمیق فکر میکنی ومیخندی؟

کی آنا سرشو از شیشه برداشت:به گذشته های نه چندان دور که یه وقتی فکرمیکردم خوشبخت ترین دختر دنیام

کیو:هنوزم میتونی باشی...رسیدیم

کی آنا به روبه روش خیره شد وسرشو به سمت کیو برگردوند:هتل؟




طبقه بندی: mistake love،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس