تبلیغات
korean-love - With you .... ep 8
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1391 | 03:24 ب.ظ | نویسنده : Sani Kyu

 

دوباره سلام!

این پارت بسی گریه دار میباشیه!بادستمال کاغذی وارد شین

در ضمن همگی لطفا راجع به شخصیتتون زود قضاوت نفرمایید

 

Actfkezq

همه منتظر بودن که ته یون بگه نسبت اون دختر با هیون چیه....همین که ته یون خواست حرف بزنه

هیون و دخترقد بلند بیرون اومدن...دختر درحالیکه بازوی هیون رو گرفته بود به جمع اونا نزدیک شد

-:آنیا سه یو....کیم نایونگ هستم...

لئا:خب؟

هیون:خواهرمه...ازاین به بعد میاد دانشکده ما ...بهتر بود با هم آشنا بشیم..

یوری:اممم...منم یوریم جانگ یوری و اینم جونگ وویونگ دوست پسرمه

لئا با قیافه در هم:لی لئا..

ری ووک با لبخند:ری ووک دانشجوی گرافیک...شما چی مخونین نایونگ شی؟

نایونگ:بازیگری....اما من یه مدلم و...تو پاریس....

لئا:ما دیگه میریم...ری ووک هارا تو ماشینت منتظره ها دیرش میشه

همه رفتن و نایونگ با حرص  کیفش رو پرت کرد رو هیون و رفت...

 

هوا کم کم داشت تاریک میشد و کانگ سانی همچنان تو پارک بود که کیو جونگ نشست

کنارش و یه لیوان قهوه جلوش گرفت

کیو:نمیخوای بگیریش؟دستم سوختا

سانی قهوه رو گرفت و در حالیکه هنوز روبرو رو نگاه میکرد گفت:قرار بود فراموشم کنی

کیو:اینجور وقتا نباید تشکر کنی؟

سانی:بابت قهوه کوماوو...اما...

کیو:اما نداره...تو یه قراری گذاشتی اما من قبولش نکردم

سانی:بهتر بود قبولش میکردی...

مدتی با سکوت سپری شد....قهوه رو که خوردن....بازهم حرفی زده نشد

کیو سرشو برگردوند و به سانی نگاه کرد...

کیو:از وقتی یادمه یه پیانو تو خونمون داشتیم ...همیشه به پدرم میگفتم که بهم یاد بده

اما پدرم میگفت وقتی 7 سالم شد یادم میده چون خودشم 7 سالگی یاد گرفته بود....

پدرم عاشق پیانو بود و من عاشق پدرم...و بخاطر پدرم پیانو رو هم دوست داشتم...

3 ماه از 7 سالگیم میگذشت که پدرم تو انفجارمعدن با بقیه ی مهندسا  مردن...پدرم رفت

و مادرم 2 سال بعد مریض شد و تنهام گذاشت...وقتی 10 سالم بود عموم که باهاش زندگی میکردم

بهم پیانو رو یاد داد...از اونموقع من عاشق پیانو شدم...14سالم بود که عموم تمام اموال پدرمو برای

خودش برداشت و منو از خونه بیرون انداخت...تو مدرسه شبانه روزی با وویونگ آشنا شدم و اون

شد بهترین دوستم و داداشم...16سالگی اولین عشقمو تجربه کردم...اونم بعد 1 سال با یکی از

همکلاسی هام بهم خیانت کرد...تو ام زندگی ای به این تلخی داشتی؟؟

 

هیچ صدایی نشنید...سانی سرشو انداخته بود پایین...کیو سرشو آورد بالا...صورتش خیس

بود...باورش نمیشد که اون واسه داستان زندگیش گریه کنه...

کیو:منم باید به خودکشی فکر میکردم؟نه سانی شی...من...من فقط به زندگی لبخند زدم...

اما....اگه یه روز توام منو پس بزنی...نمیدونم چی پیش بیاد؟شاید اون موقع به خودکشی فکرکردم

سانی:من میخوام بمیرم چون این دنیا قشنگ نیست...من اینجا خوشحال نیستم...دلم میخواد برم اون

دنیا تا پیش پدر و مادرم و عشقم باشم...تحمل اینجا بدون اونا سخته...

سانی بغضش ترکید و باصدای بلند گریه کرد...کیو سر سانی رو گذاشت رو شونه اش و به

صدای گریه اش گوش داد...

 

هیونگ تو اتاقش نشسته بود و سعی میکرد دیالوگای فیلم جدیدش رو حفظ کنه که صدای بسته شدن

در اومد

هارا با صدای بلند :من اومدممممممم

هیونگ:چچچچچچ انگار کسی منتظرت بود...به من چه اومدی

هارا:چاگیااااااااا.....هیونگ چاگی....بیا پایین مانورا(همسر)اومده

هیونگ با تعجب:بو؟؟؟؟چاگی؟مانورا؟اووووف این دختره خیالاتی شده

هارا با سروصدا:هیونگ جون.....هیونگ جونی.....باااااااااااالی....هارا منتظره!

هیونگ با عصبانیت رفت پایین و جلوی هارا وایستاد....

هیونگ:چه خبرته؟؟؟؟؟؟

دقیق که نگاه کرد متوجه تغییرات هارا شد و چند لحظه  بهش خیره شد

هارا:چیه؟خوشگل شدم؟؟اهوم....معلومه که خوشگل شدم

هیونگ:هه!شبیه کرکس شدی!

هارا:چاگیاااا...الان وقت شوخی نیست...باید مثل یه  زوج رمانتیک جشن بگیریم...

هیونگ:هه!من...با تو؟؟توی دهاتی؟؟

هارا:چرا همش این حرف رو میزنی؟میدونم اگه یه طور یگه باهم آشنا میشدیم و

ازدواج میکردیم اونموقع برات سخت نبود...اما الان دوستم داری ولی بخاطر

موقعیتت سختته منو بعنوان همسرت قبول کنی

هیونگ:خیلی خیال پردازی...هرکیم بهت گفته خوشگل شدی الکی گفته

هارا:کجا میری؟؟

هیونگ:میخوام بخوابم.....

هارا که از کم محلی هیونگ عصبی شده بود گلدونی که کنارش بود رو شکست

و همونجا نشست و گریه کرد و خوابش برد...تو خواب پریشون بود و بدون اینکه

حس کنه شیشه ها دستاش رو زخمی میکردن....

 

صبح فردا وویونگ با جونگ مین جلوی ساختمون دانشکده بودن که لئا و یوری و ته یون

رسیدن...

ته یون:ا معلم پارک...خوبین؟

جونگ مین:خوشگل شدی ته یون نشناختمت..

وویونگ:منظورت اینه دوران مدرسه خوشگل نبوده؟؟؟

ته یون که حرصش دراومده بود:شنیدی که گفت خوشگل....تر...

جونگ مین:بچه ها من دیگه باید برم...وویونگ سرکلاس میبینمت...

بعد رفتن جونگ مین همه رفتن کافی شاپ دانشکده تا صبحونه بخورن...هارا تو محوطه بود

که ری ووکو دید...دستش که باند پیچی شده بود پشتش قایم کرد

ری ووک:هارایا...بچه ها تو کافی شاپن...بریم پیششون؟

هارا:باشه...بریم...

ری ووک:دیروز که خوشگل کردی دوست پسرت خوشش اومد؟

هارا:دوست پسرم؟من دوست پسر ندارم...

ری ووک با تعجب:چینجااااااااا؟؟شوخی که نمیکنی...

هارا:رسیدیم بریم داخل....

ری ووک و هارا کنار بقیه نشستن...لئا متوجه دست هارا شد....

هارا:چیزی نیست....دیروز گلدون شکست و حواسم نبود خورده شیشه رفت تو دستم....

لئا:کار اونه نه؟؟

ته یون:عوضی بی همه چیز

ری ووک:کار کیه؟

هارا:بچه ها میشه هیچی نگین؟؟؟

لئا:باشه...ا کیم هیچول و کیم هیون جونگ

ری ووک:چطوره که هیونگ جون باهاشون نیست؟

یوری:اون همیشه درگیر پروژه های سینماییشه کم میاد دانشکده

ته یون:اون دختره نایونگم باهاشونه!

هارا:تو الان میتونی بگی هیچول به چی فکر میکنه لئا؟؟

لئا:اوهوم...الان داره میمیره از فوضولی که ما دیروز کجا بودیم...

هیچول:اممم الانم که هستن همه شون با همن...پس دیروزم باهم بودن

هیون:آره همشون با هم جشن گرفته بودن

هیچول:جشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟چه خبر بوده؟

نایونگ:حالا خیلی مهمه بدونی؟؟؟اوه هیونگ اوپا اومد.....

نایونگ دووید سمت هیونگ دستش رو سفت چسبید و هیونگم بهش لبخند زد

ته یون:عوضی آشغال کثافت(اوخ اوخ....بیییییییییب)

هارا:ته یون میشه بریم بیرون؟؟

ته یون:البته...اما وقتی که به کار ایشون رسیدگی کردم

ته یون با عصبانیت از جاش بلند شد و رفت سمت هیونگ و نایونگ....هارا هم پشت

سرش رفت

هارا:ته یون...ته یوناااا....ته یون چببببل....

اما ته یون گوشش بدهکار نبود....دستشو بلند کرد و زد تو گوش هیونگ....هیونگ که

عصبانی شده بود ...دستشو بلند کرد که ته یون رو بزنه...اما یکی دستشو گرفت و نذاشت

ته یون از تعجب خشکش زده بود....

-:درست نیست یه مرد یه دخترو بزنه...




طبقه بندی: With you،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس