تبلیغات
korean-love - **********عشقه ممنوعه!!!!!!!!ep1**********
تاریخ : شنبه 18 شهریور 1391 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : Choon Hee

خببببببب من اومدم با بخش دوم عشقه ممنوعه!!!!!!!!!!سعی میکنم این بخشو توی 5قسمت تموم کنم ولی فعلا دو قسمت بیشتر ننوشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!

قسمت اول

اوه سلام آقای لی!!!!!!!حالتون که خوبه؟؟؟

بله آقای کیم ممنون که تشریف آوردید!!!!!!

اوه تو باید سویا باشی درسته؟؟؟

درسته این دخترم سویاست!!!!!!!!!!!بهتره تشریف ببرید داخل!!!!

سلام ،من سویا . هستم لی سویا!!!!!دومین نوه ی یه خانواده پولدار!!!و به قول پدر تنها دختر کمپانی لی یانگ!!!این کمپانی مطعلق به پدر بزرگمه!!!!امروز عروسیه برادر بزرگمه که به اجباره این آقا منظورم بابابزرگمه!!با دختری از یه کمپانی تایوانی ازدواج میکنه!!!البته دروغ چرا خودشم دلش میخواست اما من....عمراااااااااا!!!!من با کسی ازدواج میکنم که دوسش داشته باشم من بخاطر عشق ازدواج میکنم نه بخاطر یه پیره مرده هفتاد ساله!!!!البته فعلا که آزادم چون تازه 18سالم شده و سنم برا ازدواج زوده!!!!!!خو دیه بریم سر بقیه داستان:

لی سویا!!!!!!

اوه بله مادر جون؟؟؟

مادر جونو کوفت عروسی داره شروع میشه بعد تو اومدی نشستی اینجا؟؟؟

اوماااااا....من بزرگ شدم چرا اینجوری با من حرف میزنی؟؟؟

درسته وقت شوهر کردنته!!!

یااااا اومااااا....ایش من برم آماده شم!!!

تو آخر منو دق میدی!!!برو دیگه!!!!

باشه خو رفتم!!!

همونطور که ملاحظه میکنید بحث ازدواج تو خانواده ما داغه!!!

آخ ببخشید!!!!!!!

کوری؟؟؟حواستو جمع کن!!!

پسره پرو..نمیدونه من کیم که اینجوری باهام حرف میزنه؟؟؟ تو...زنده نمیمونی!!!پس تا سرمو بالا نیاوردمو قیافتو ندیدم برو گمشو!!!!

تو...نمیخوای کلتو بیاری بالا؟؟؟

خودت خواستی!!!سرمو آروم آوردم بالا و توی چشماش زل زدم!!!اما....

هی دختر لال شدی؟؟؟

فقط به چشماش زل زده بودم!!!جرئت تکون خوردن نداشتم!!!مثله اینکه متوجه شده بود تو هنگم یه دونه زد تو سرمو گفت:

خدا مریضارو شفا میده!!!!!!!

بله و این بود شروع یک عشقه ممنوعه!!!!چرا میگم ممنوعه؟؟؟خو بقیه داستانو بخونید تا بفهمید منکه نمیتونم همچیزو یباره بهتون بگم!!!!!!!توقعات بالائه ها!!!!!

بله دیگه تازه از هنگ درومده بودیم که پدربزرگ عالی قدرو روبرومون دیدیم!!!!

آنیو هار آبوجی!!!

یه تک سرفه ای کردو سرشو تکونی دادو رفت!!!نمیدونم آفتاب از کجا درومده بود که به ما گیر نداد!!!آخه کلا عشق گیر دادنه!!!

بله دیگه جونم براتون بگه اون عروسی کسالت آور تموم شده داداشمون رفت تایوان!!!ماهه عسل مثلا!!!کلا من دختر شادو سرزنده ای بودم!!!خونسردو بیخیال!!!بعد اتمامه عروسی درحاله قدم زدن در باغ بودم که دیدم یکی رو تابم نشسته!!!من یه تاب داشتم ته باغ که مختص خودم بودو هیچ کسی جرئت نزدیک شدن به تاب که هیچی به اون منطقه رو نداشت!!!به قول بابام وارد خلسه میشی بری تو اون قسمت!!!

بعله دیه دیدیم پسره همونطور اونجا نشسته و داره برا خودش تاب میخوره و شعر میخونه!!!!!آقا مارو میگی با عصبانیت تمام رفتیم جلو یدفعه دیدیم ایشون همون پسره نسبتا محترمیه که گلومون پیشش گیر کرده بود!!!منو میگی داشتم پس میوفتادم!!!

هی پسر بهت یاد ندادن بی اجازه از وسایل مردم استفاده نکنی؟؟؟

شما؟؟؟

من...من...

هی تو همون دختر کوره ای نه؟؟

کور عمته پسره مزخرف!!!!!!اومدم اینارو بهش بگم که دوباره چشمم افتاد به چشماش!!!نخیر کلا جادومون کرده!!!

ببخشید من اون موقع درگیر بودم ندیدمتون!!!

چه یدفعه ای مودب شدی؟؟؟

چشم بصیرت میخواد که تو نداری!!چیش والا!!!

ببخشید اگه بی احترامی کردم!!!!میتونم بپرسم شما کی هستین؟؟؟

نه....تو بگو کی هستی اول!!!!!!

خله داره گروکشی میکنه!!!

من لی سویا هستم نوه ی آقای لی!!!خواهر داماد!!!18 سالمه و...

چاکامان....اطلاعات دقیق نخواستم که...

از روی تاب بلند شدو اومد سمته من...سرشو آورد جلو صورتمو هی اومد جلو تر!!!منو میگید نزدیک بود غش کنم!!هی ما میرفتیم عقبتر آقا میومد جلو تر!!!یدفعه راست وایسادو گفت:

پس تو همون دختر غرغرویی؟؟؟

هان؟؟؟من غرغروئم؟؟؟

هیچوقت یادم نمیره وقتی بهم میچسبیدیو ازم میخواستی باهات بازی کنم!!!وقتیم با التماس زیاد راضی میشدم همش غر میزدی که دارم جرزنی میکنم!!!!

بو؟؟؟نا؟؟؟چاکامان....تو....تو....

آره دیه من کیو جونگم!!!کیم کیو جونگ!!!که به همه میگفتی دوست پسرتم!!!!

میخواستی چی بگم؟؟؟خو همینطور زل زدم بهش اونم گذاشت رفت!!!کلا تو هنگ بودم!!!بعد یه چند مینی به خودم اومدم!!!پاهام شل شدو افتادم رو زمین!!! تمامه موهامو بهم ریختم!!!

آیششششششششششششش...چیجا چیجا چیجا.....آهه....وه؟؟؟بین این همه آدم چرا کیم کیو جونگ؟؟؟

یه دونه زدم تو سرم....

پابویا پابویا پابویا....وقتی باباش اینجاست خو خودشم هست دیه!!!!!!!!

خو دیه داشتم میگفتم آقا ما این پسررو دیدیم هی به خودمون لعنو نفرین فرستادیم!!!گذشتو گذشت!!!تابستون تازه شروع شده بود!!!یروز که با دوسته مهترمه چونهی جان رفته بودیم مدرسه تا از برنامه های تابستونی مطلع بشویم فهمیدیم یه تور گذاشتن برا جزیره جیجو!!!اونم دوهفته!!!کلا از خوشحالی تو پوست خود نمیگونجیدیم!!!!

وای خدا جون این عالیه!!!

خیلی خوشحالی؟؟؟

دلم برا سفر تنگیده بود!!!راستی بابابزرگت میزاره؟؟؟

غلط کرده نزاره پیرمرد غرغرویه دوست داشتنی من!!!

آه من از دست تو کارم میکشه به تیمارستان!!!!

نترس من نمیزارم!!!

از همینش میترسم!!!آخرش میترشم از دست تو!!!

وه؟؟

چون هیچکس با یه تیمارستانی مزدوج نمیشود!!!

خو قول میدم خودم بیام بگیرمت!!!

غلطای زیادی!!!

خو نیگا خودت میپرونیشون!!!

اگه قراره یکی مثل تو باشه میخوام صد سال نیاد منو بگیره!!!

خیلی دلتم بخواد!!!

فعلا که نمیخواد!!!

بعله دیگه نیاز به آمار دادن نیست دوستمان عین خودمان خلو دیوانس!!!!!برا این قسمت بس است بروید نظر بدهید تا قسمت بعد!!!!



جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس