تبلیغات
korean-love - CRYING(قسمت دوازدهم)
تاریخ : یکشنبه 19 شهریور 1391 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : tina

اینم قسمت دوازده!!بچه ها اصلا از نظراتتون راضی نیستم اگه نظرات این قسمت هم کم باشه دیگه نمیذارم داستانمو خودتونم میدونید شوخی نمیکنم...

کمی جلوتر رفتم و گفتم

تینا:اهم،اهم!!کاری داشتی باهام؟

سرش رو بالا آورد و چند لحظه ای به چشمام خیره شد.بعد با دست بهم اشاره کرد که روی کاناپه ای که روبروی تختش بود بشینم،وقتی که رو بروش نشستم شروع کرد به حرف زدن

هیونگ جون:من میدونم که از اومدنت به اینجا 3-4 روز بیشتر نمیگذره اما توی همین چند روزاتفاقات زیادی واست افتاده که شاید خیلی هم واست ناراحت کننده بودن(شاید؟؟؟)امممم....راستش خیلی خوب بلد نیستم سخنرانی کنم پس زودتر میرم سراغ حرفی که بخاطرش ازت خواستم که بیای تو اتاقم...خب،ببین من تا چند ماه پیش و قبل از اینکه صحبت تو توی خونمون شروع بشه زندگی خوبی داشتم در واقع با خانواده،دوستام و طرفدارام خوش بودم؛اما بعد از اینکه اسم تو رو برای اولین بار توی این خونه شنیدم نمیدونم چرا اما احساس کردم که میخوای بیای و زندگی من رو بهم بریزی،به همین خاطر تمام تلاشم رو کردم که مادر و پدر رو از دنبال تو نگردن اما نتونستم،به همین خاطر وقتی که تو اومدی توی این خونه از دوستام خواستم تا بهم کمک کنن و من بتونم خیلی زود تو رو از خونه بیرون کنم.توی دوستام هم بجز جونگمین کسی حاضر نشد که بهم کمک کنه چون همه فکر میکردن کاری که میخوام در حقت بکنم خیلی نامردیه!جونگمین هم بهم گفت که بهتره بهت بی محلی کنم و یه جورایی با بی محلیام حالتو بگیرم و واست یه محیطی بسازم که نتونی توش زندگی کنی،اون دخترایی رو هم که شب اول که اینجا بودی دیدی همشون الکی بودن و جزو نقشه جونگی بودن.من دخترباز نیستم پس راجع به من فکر بد نکن .دلیل اینکه الآن دارم این حرف ها رو بهت میزنم هم اینه که امروز که با جونگی رفته بودین بیمارستان مثل اینکه جونگی از تو خوشش اومد و گفت که تو اون دختری نیستی که ما فکر میکردیم به همین خاطر بهم زنگ زد و گفت که بهتره این رفتاری رو که باهات دارم تموم کنم و اگر که از مادر و پدر ناراحتم بهتره که این مشکل رو با اونا حل کنم نه با تو!به همین خاطر خواهش میکنم بخاطر رفتاری که این چند روز باهات داشتم ناراحت نشو،من همچین پسری نیستم حالا فعلا که زوده اما بعدا بیشتر با اخلاقایه من و کی بوم آشنا میشی(چه عجب...تموم شد؟؟؟)

نمیدونستم چی بگم انگار بعد از شنیدن حرفاش زبونم قفل شده بود به همین خاطر از روی مبل بلند شدم و سرم رو به نشونه احترام کمی خم کردم و به سمته در رفتم؛قبل از اینکه از اتاقش خارج بشم برگشتم و بهش گفتم

تینا:من برای آشنا شدن با اخلاقاتون به زمان احتیاجی ندارم،من شما و کی بوم رو بهتر از خودتون میشناسم...!!!

قبل از اینکه فرصت کنه و بخواد حرفی بزنه از اتاقش بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم در اتاقم رو که باز کردم هیونگ جون دستم رو گرفت و گفت

هیونگ جون:یعنی چی؟؟

تینا:چی یعنی چی؟؟

هیونگ جون:همین که گفتی من و کی بوم رو بهتر از خودمون میشناسی...!!!

لبخندی زدم و خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که از داخل اتاقم صدای خنده ای بلند شد.به هیونگ جون نگاه کردم و منو و هیونگ جون داخل اتاق رفتیم و کی بوم رو داخل اتاق دیدیم که سر تختم نشسته و داره میخنده!!!

هیونگ جون:یااااا...کیم کی بوم!!!تو اینجا چیکار میکنی؟مگه خودت اتاق نداری؟؟؟اگه تو چیزای من فضولی میکنی اشکال نداره اما توی وسایل...

کی بوم حرفش رو قطع کرد و گفت

کی بوم:میدونی که چرا تینا من و تو رو بیشتر از خودمون میشناسه؟؟؟

هیونگ جون چند قدم جلوتر رفت و گفت:نه نمیدونم ..چرا؟؟؟ببینم مگه تو داشتی حرفای ما رو گوش میدادی؟؟

کی بوم با دست پاچگی گفت:نه...اممممم....چیزه....یعنی...بیخیال...میخوای بدونی چرا ما رو بیشتر از خودمون میشناسه یا نه؟؟

هیونگ جون:معلومه که میخوام!!

کی بوم هم بلافاصله یه سری کاغذ از روی تخت برداشت و به سمت هیونگ جون رفت!!!خوب که به کاغذا نگاه کردم یه دفعه تمتم بدنم داغ شد و بدون اینکه چیزی بفهمم جیغ بلندی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم!!!ای خدا این دیگه چه بدبختی بود که دوباره افتاد به جون من؟؟اه،از این لحظه ها متنفرم!!بعد از چند دقیقه هیونگ جون از اتاق بیرون اومد و کی بوم هم پشت سرش با فلش هایی که روشون با کاغذ نوشته بودم بهترین های زندگی من از اتاق بیرون اومد!!دلم میخواست بمیرم حالا دیگه اونا همه چیزو میدونستن و چیزی برای مخفی کردن وجود نداشت !کی بوم به سمت تلویزیون رفت و هیونگ جون هم اومد و رو به روی من وایساد و چند ثانیه ای توی چشمام نگاه کرد و بعد اومد و کنارم وایساد .به محض اینکه هیونگ جون از جلوی من کنار رفت،کی بوم فلش ها رو به تلویزیون وصل کرده بود که باز هم از سلاح دفاعی خودم (جیغ منظورم بود!)استفاده کردم و تا جایی که میتونستم بلند تر از همه دفعات قبل جیغ کشیدم!(من از بچگی با جیغ بزرگ شدم،خیلی جیغ کشیدنو دوس دارمممممممم!!)هیونگ جون که کنار من نشسته بود دستاش رو روی گوشاش گذاشت و سریع بلند شد و رفت و کنار کی بوم وایساد که با صدای زنگ در دست از جیغ کشیدن برداشتم و هر سه تاییمون به همدیگه نگاه کردیم!!همه مون ترسیده بودیم!!نکنه پلیس باشه؟؟

هیونگ جون:واااای خدا!!بیچاره شدم،اگه پلیس باشه،از فردا توی همه روزنامه ها ،مجله ها،سایت ها و کوفت و زهرمارهای دیگه پخش میشه!!

کی بوم هم روی زمین نشست و گفت:منم کاملا باهات موافقم!!حالا چیکار کنیم؟؟ها؟؟

هیونگ جون هم بدون اینکه جواب کی بوم رو بده نگاه خشمگینی به من انداخت و لباس هاشو مرتب کرد و به سمت در ورودی رفت!!اما به محض باز شدن در صدای آخ و اوخ هیونگ جون بلند شد!!

من وکی بوم به سمت در دوییدیم که ببینیم چه خبره و باصحنه ی جالبی رو برو شدیم!!پدر که خیلی عصبانی بود گوش هیونگ جون رو گرفته بود و هیونگ جون که داشت آخ و اوخ میکرد!!من و کی بوم بی اختیار زدیم زیر خنده و پدر که حالا از قیافش معلوم بود که یکم مهربونتر شده گوش هیونگ جون رو ول کرد و اومد پیش ما و گفت

پدر:آه،دخترم!!تو حالت خوبه؟؟چرا داشتی جیغ میکشیدی؟؟؟

مادر و پدر رو به داخل خونه دعوت کردیم و همه چیز رو واسشون تعریف کردیم!!اما با اینکه همه چیز رو واسشون تعریف کردم باز هم داشتن با قیافه هایی متعجب بهم نگاه میکردن!!

مادر:تینا جان؟؟چرا با دیدن اون برگه ها جیغ کشیدی دخترم؟؟

تینا:نمیشه نگم؟؟

پدر:نه،نمیشه!!اما اگه دروغ بگی گوش تو رو هم مثل هیونگ جون...!

و بعد به هیونگ جون اشاره کرد که هنوزم گوشش قرمز بود!!

هیونگ جون:پدر راست میگه!بهتره همه چیز رو بگی اما حقیقت رو!!

 

سرم رو به علامت تایید تکون دادم و شرزع به حرف زدن کردم!

تینا:از وقتی که سوم راهنمایی بودم به واسطه ی دیدن فیلمی که هیون جونگ شی توش بازی کرده بودن به کره علاقه مند شدم!بر عکس تمام اطرافیانم که پسران فراتر از گلها رو دیده بودن و از لی مین هو شی خوششون اومده بود من از همون صحنه اول که هیون جونگ ش توش بازی کرده بودن به هیون جونگ شی علاقه مند شدم!!این علاقه هرروز داشت بیشتر از روز قبل میشد و منم مثله همه میخواستم از کسی که دوسش دارم بیشتر بدونم به همین خاطر شروع کردم به گشتن توی اینترنت!اون اولا که اسم واقعی هیون جونگ شی رو نمیدونستم با اسم جیهو ازش عکس و خبر و اینا میگرفتم اما کم کم اسمش رو فهمیدم و فهمیدم که لیدر یه گروه به اسمه دابل اسه!!کم کم با همه ی اعضای گروه آشنا شدم و توی کمتر از یک ماه که دابل اس رو شناختم تونستم صداهاتون رو از هم تشخیص بدم!یه چیزی رو خیلی خوب یادمه اونم اینکه ئقتی که خبر یا بهتر بگم شایعه مرگ کی بوم توی اینترنت پخش شد از ته قلبم برای هیونگ جون و خانوادش و خود کی بوم اشک ریختم و زمانی هم که فهمیدم که همش یه شایعه ی احمقانه بوده انقدر خوشحال بودم که انگار خوشبخت ترین دختر دنیام!!

اشک توی چشمام جمع شده بود،به یاد آوردن اون خاطرات خیلی اذیتم میکرد اما نمی خواستم تا آخر عمرم از به یاد آوردن اون خاطره ها زجر بکشم به همین خاطر تصمیم گرفتم که یه بار برای همیشه این ترس از گذشته رو از خودم دور کنم و به خودم بقبولونم که اونا همشون فقط خاطرن اما خاطره های تلخ!!نفس عمیقی کشیدم و دوباره شروع کردم!

تینا:علاقه من به هیون جونگ شی گروهش به حدی شده بود که هر شب با یادش میخوابیدم و هر روز به امید یه خبر جدید ازشون از خواب بیدار میشدم!یه روز که پدرم خونه نبود از مادرم خواستم که بیاد و چندتا از کلیپ هاتون رو نگاه کنه!به محض اینکه کلیپ ها رو واسش گذاشتم شروع کرد به گفتن اینکه:اه اینا که همه شبیه همن و از اینجور چیزا!بعدش چندتا عکس بهش نشون دادم به عکس هیونگ جون که رسیدم گفتم

تینا:مامان نگاه کن،این داداشمه!!ببین چقدر خوشگله!!مامانم هم با عصبانیت برگشت و گفت که اگه یه بار دیگه از این حرفا بزنم دیگه نه من نه اون!!

هیونگ جون سریع پرید وسط حرفم و گفت:یعنی تو میدونستی که من برادرتم؟؟

تینا:نه من اون روزا فقط شما هارو مثل برادرام میدونستم!!

هیونگ جون:برادرات؟؟

تینا:اوهوم...من شما ها رو داداش صدا میکردم یعنی هیونگ جون،یونگ سنگ،کیو جونگ و...

نمیخواستم دروغ بگم چون من هرگز جونگمین رو داداش صدا نکرده بودم به همین خاطر گفتم

تینا:و...جونگ مین شی!!

کی بوم با اخم بهم نگاه کرد و گفت

کی بوم:میشه بدونم راجع به من چی فکر میکردی؟؟

تینا:اممم...خب فکر میکردم که بهترین عضو گروه یو کی.....س هستی و از وقتی که وارد گروه شدی منم یکی از طرفدارای گروهتون شدم!!

لبخند رضایتی روی لب های کی بوم نقش بست و مادر گفت

مادر:خب دیگه ساکت باشید دخترم داشت حرف میزد!!


طبقه بندی: CRYING،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس