تبلیغات
korean-love - stupid neighbors 8
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 12:10 ق.ظ | نویسنده : Elh@M


 واما این هم از آخرین قسمته همسایه های احمق نمیخواستم انقدر زود تموش كنم ولی چه كنم كه مدارس داره باز میشه و بعد از اون هر چند ماه یه بار شاید بتونم بیام واسه همین ترجیح دادم حداقل یه داستان نیمه كاره داشته باشم.و امیدوارم كه جدا از داستانم خوشتون اومده باشه
خب دیگه همین

w1v3kfg8zqxvnvila3z0.jpg

 

هیچول- هوریاااااااااااااااااااا بزن كف قشنگه رو.یه پیشنهاد عالی

همه با هم – چییییییییییییی؟

هیچول- به افتخار این كه خانوما مارو بخشیدن و دابل اس هم میخواد برگرده همگی بریم رستوران جشن بگیریم.

مین وو-نههههههه من نمیتونم پاهامو نگا كن شكل خمره ی روغن شده اگه طرفدارام ببیننم چی میشه؟؟؟؟

هیچول- هیچی آبشو میگیرن چلو میشه.نترس این وقت شب كسی جنابالی رو نمیشناسه.

آران – من كه موافقم.مین وو اگه میخوای نیا. تو و نارا بمونین خونه بچه هامون رو نگه دارین.

لئا- آره پیشنهاد خوبیه.

نارا یه نگاه ترسناك به مین وو كرد كه حساب كار دستش اومد.

- نه بابا مام میایم شوخی كردم پاهامم بهتر از این نمیشه.

آران- جدی؟حیف شد حالا باید بچه هارو بذاریم پیش همسایه

شب ساعت نه تو رستوران بوووووووووووووووووووق

چون هیچول پیشنهاد شام رو داده بود به ناچار مجبور شد اون پول غذا هارو حساب كنه و حسابیم تو خرج افتاده بود و مجبور شده بوداز همه ی غذاهای توی منو سفارش بده.

كیوهیون- آآآآآآآم راستی هیچول هیونگ دیشب بهم زنگ زد.

هیچول- ههههههههههه؟(باز به خا خا ی هیونگ گیر بدین).لیتوك؟چیكار داشت؟

كیو هیون- هیچی گفت باید بریم كمپانیو مفت خوری بسه دیگه.(تو مرخصی بودن)

هیچول- خب چرا به من زنگ نزد؟

كیوهیون- من چه میدونم خودش فردا میاد خونمون هم سری به هممون بزنه هم بگه چیكار داره.انگار باید یه آلبوم جدید بدیم بیرون.

با این حرف كیوهیون هیونگ كه رنگ لبو شده بود به آران كه سرشو پایین انداخته بود و با غذاش بازی میكرد نگاه كرد و گفت

- بی خود به لیدر عزیزتون بگید حق نداره پاشو تو ساختمون بذاره ها.(جونم غیرت)

نانا- اه اه بابا هیونگ جون حالمون رو بهم زدی الان مثلا غیرتی شدی؟حالا اون بدبخته مادر مرده یه زمانی جو گیر شد و اومد  خواستگاریه آران.

هیونگ- خیلی تابلو بود؟خواستم جو بدم هه هه هه

آران- یااااااااااا نانا.هیونگ حساب تو رو بعد میرسم.

خلاصه....

شب خوبی بود....همه شاد بودن....انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود!می گفتن و می خندیدن و خوش میگذروندن)تیریپ همه چی آرومه من چه خوشبختم)......

نصفه شب!رستوران بوووووووووووووووووووووق!

هیچ کدومشون از تک و تا نیفتاده بودن و با اینکه شامشونو خورده بودن اما هنوز تو رستوران نشسته بودن....

اگه تهدیدای صاحب رستوران نبود و گارسون با تیپا از رستوران پرتشون نمی کردن بیرون حالا حالاها از جاشون تکون نمی خوردن!(كلا همگی چتر باز)

- نیمه شب جلوی در رستوران بوووووووووووووووق

لئا و هیچول  جلوی در رستوران وایساده بودن و میخواستن برن كه هیچول به لئا  گفت امشب باید بره پیش دوست دخترشو پارتی دعوته.(طناز الان دلش میخواد خفم كنه احتمالا)

لئا-هههههههههههه؟ تو خجالت نمیكشی؟همین الان تا خرخره غذا خوردی حالا میخوای بری پارتی؟؟؟؟اونم چی با دوست دختر جدیدت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچول-آره خب مگه چیه؟زن جدید كه نمیزاری بگیرم حداقل یه دوست دختر باید داشته باشم واسه پز دادن.مگه مشكلی داری؟

لئا- نه......مشکلی نیست....فقط می دونی چیه؟یه ذره.....فقط یه ذره ها......دیگه داری از حد میگذرونی!!! صبرم حدی داره والا.....ببینم اصلا مگه من چیم از  این نانا کمتره؟؟؟؟؟تا تقی به توقی می خوره می افته به جون جونگ مین و سیاهو کبودش می کنه!!!!

هیچول كه با این حرف حسابی ترسیده بود گفت:

- منظور؟؟؟؟گفته باشما.......من با جونگ مین فرق دارم!مث این باجناقام  زن ذلیل نیستم.....هرچقدرم بخوام دوست دختر می گیرم هیچکیم نمی تونه جلومو بگیره!

هیچول همینجوری كه اینارو میگفت از ترس عقب عقب میرفت از چشمای لئا میشد خوند كه چی تو كلش میگذره.

تو یه لحظه خم شد!یه لنگه از کفششو در آورد و افتاد دنبال هیچول  که حالا داشت باسرعت جت می دوید و فرار می کرد!

یكم اونورتر یونهی و سونگ جین و نانا داشتن از هم خدافظی میكردن و بعد هم رفتن.

اون ور ترش هم  هیون و چونهی درگیر بودن!!!!!!!!!

هیون از فرط خواب ولو شده بود رو پیاده رو و چونهیه بدبختم داشت له میشد تا اونو از روش كه خواب بود و باعث شده بود بیوفتن زمین بلند كنه !!!!

چونهی جیغ کشید:

ـ داداششششششششششششش.........بیا کمک کن نعش هیونو بلند کنیم سوار موتورش کنیم.....

مین وو اومد هیونو کول کرد گذاشت رو موتور.......(یه توضیح كوچولو:هیون هم مثل هیچول موتور گازی داشت)

ـ ببینم آبجی.....حالا چجوری می خوای بری؟؟؟؟؟کی موتورو می رونه؟؟؟؟؟

چونهی:خودم!یه پا موتور سوارم من.....

ـ نهههههههه.....جون من؟؟؟؟

ـ آرهههههههههه.......مثل اینكه خودم به هیون موتور سورای یاد دادما.

اینو گفت و کلاه کاسکت هیونو گذاشت سرش....موتورو روشن کرد....گازشو گرفت و رفت!

قبل از اینکه تو تاریکی محو شه یه بوقم واسه مین وو اینا زد زد!!!!

بعد از رفتن چونهی مین وو به دوتا دختری كه داشتن از خیابون رد میشدن همینجوری زل زده بود كه نارا كفری شد و به زور گردن مین وو رو گرفته بود و داشت فشار میداد تا خفه شه كه یه دفعه آران از پشت سرش گفت:

- نارا  جون....مشکلی پیش اومده؟؟؟؟چرا از رو کول داداشم اویزون شدی؟؟؟

نارا سریع اومد پایین

ـ نه آران....چیزی نیس......همه چی روبه راهه....خوب.....ما دیگه رفع زحمت کنیم!

ـ باشه.....برید به سلامت....فقط اگه می شه سر راهتون برید بچه های منم از زن همسایه بگیرید ببرید خونه تون بخوابونید!

مین وو :خوب خودتون برید بگیریدشون به ما چهههههههه؟؟؟؟؟

- چرا حالیت نیست امشب سالگرد ازدواج مام بود بهتره بچه ها امشب خونه شما باشن.

- جدی؟پس چرا به ما نگفتین؟مباركا باشه.

آران و هیونگ باهم- خا خا خا خا خا خا.

آران- خودمونم نمیدونستیم یهو یادمون افتاد. .صب میام می برمشون!خوب دیگه....برید!شب بخیر.

نارا  دوباره داشت گریه ش می گرفت......تو دلش می گفت واسه چی محکومه بچه های تخص و بی تربیت آران همش ور دلش باشن و نتونه حتی چند دقیقه با شوهرش تنها باشه؟؟؟؟؟

مین وو- حداقل ماشینتون رو بدید ما

هیونگ-اون وقت چرا؟؟؟؟؟؟؟

- چون كه زیرا.اولا چون من تنها پسر خانواده هستم.دوما چون عزیز دل آبجیمم و دلش نمیاد من پیاده برم خونه.سوما قراره بچه های تو رو نگه داریم امشب چهارما چون من داداش گل آبجیمم  پنجما شما پیاده بیاین شاعرانه تره.بازم بگم؟

-نه من بووووووووووووووووووق خوردم بیا این سویچ برو چشمم بهت نیوفته.

نارا و مین وو سوار ماشین شدن و رفتن.

- خببببببببب بالاخره تنها شدیم مام بریم.

- آران  من از تاریكی میترسم تازه دو قدم نرفته دزدا تیکه پاره مون می کنن!بیا یه اژانس پیدا کنیم بریم خونه بکپیم!دارم میمیرم از خواب!!!عجب غلطی کردم گذاشتم مین وو  با ماشین بره ها....من احمق همش با طناب پوسیده ی تو می رم تو چاه!

آران دست هیونگ  رو گرفت و بلندش کرد!

ـ هیووووووونگ....جون من........بد قلقی نکن دیگه!یه شب که هزار شب نمی شه......

ـ بیخیال به دلم بد افتاده........بیا بریم خونه تو اتاق خودمون از کنار هم بودن لذت ببریم!

ـداری اون روی سگمو بالا میاریا.....

ـ ا....؟؟؟؟؟داره بالا میاد؟؟؟؟؟؟؟خوب مث اینکه چاره ای نیست.....بریم....

ـ ایول....بزن بریم!

فردا صبح خونه ی نارا و مین وو

- الو بفرمایین

- سلام اینجا خونه ی برادر زن آقای كیم هیونگ جونه؟

- بله من همسرشون هستم چطور؟؟؟

- هیچی اتفاق خواصی نیوفتاده ها فقط دیشب به آقای كیم و همسرشون كه معلوم نیست اون وقت شب تو اون تاریكی چه غلطی یعنی  چیكار میكردن حمله شده و دزدا تمام اشیاء و پولای همراهشون رو بردن اونام الان تو بیمارستان بسترین و حداقل شیش هفت ماه باید باشن......

نارا دیگه بقیه ی حرفای اون مرد رو نشنید با درموندگی رو نزدیكترین صندلی نشست و به شین وو كه داشت از بالكن تو كوچه دستشویی میكرد نگاه كرد.

خونه به طرز عجیبی ساکت شده بود........فقط صدای تلویزیون بود که تو پذیرایی می پیچید......

بچه ها اروم شده بودن......

اما....

نارا  می دونست که این ارامش قبل از طوفانه......

یه طوفان بزرگ در راه بود!!!!!!!!!

طوفانی که شیش ماه تمام طول می کشید و روزگار این دوتا جوون بی گناهو تیره و تار می کرد.....

بچه های آران تا شیش ماه دیگه خونه ی مین وو و نارا  موندگار شده بودن....

پایان.........

 




طبقه بندی: Stupid neighbors،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس