تبلیغات
korean-love - With you...ep9
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 03:49 ب.ظ | نویسنده : Sani Kyu

 

سلاااااااام ....اصن نظراااااا خوب نیستااااااااا

حرفیم نمیزنم!

دوتاشخصیتم اضافه شدن!

کیم چون هی

 

جی بی=جائه بوم

هیون دست ته یون رو گرفت و بردش بیرون کافی شاپ و انقدر راه رفت که ته یون خسته شده بود

وقتی رسیدن یه جای خلوت وایستاد...قیافه ی ته یون آشفته بنظر میرسید...

هیون:کن چا نا؟

ته یون:برات مهمه؟

هیون:به نظر خوب نمیای....

ته یون:دستمو ول کن...چرا انقدر محکم گرفتیش؟

هیون:آه...فکر نمیکردم محکم باشه....میانه...اما خوشم  نمیاد با پسرا دعوا کنی

ته یون:خوشت نمیاد؟مگه تو کی هستی؟هان؟

هیون:من...خب...من...

ته یون:جوابی نداری....من میرم سر کلاسم...(تینااااااا)

ته یون رفت و هیون با چهره ای درمانده نگاهش کرد و کوله پوشتیش رو محکم زد رو زمین

و بعد چند دقیقه رفت سمت دانشکده...توی راهرو هیونگو دید که با ری ووک مشغول صحبت

بودن...هیونگ بهش اشاره کرد که تو برو کلاس...

هیونگ:خب...من خیلی وقت ندارم سریع بگو

ری ووک:خب...هیونگ جون  شی...بچه ها گفتن که شما از همه بیشتر به پارک هارا نزدیک

ترین

هیونگ:کی همچین حرفی زده؟

ری ووک:دوستاتون میگن...میشه لطفا از من جلوش تعریف کنین؟شنیدم دوست پسر نداره

هیونگ:ازش خوشت میاد؟

ری ووک از خجالت سرشو انداخت پایین و خندید...

ساعت 11صبح بود که کیو جونگ سوار اتوبوس شد و بعد نیم ساعت تو مقصد مورد نظر پیاده

شد و داخل یه کافی شاپ شد...از گارسونا سراغ جائه بوم پسر خوتیپی که صاحب اونجا بود رو

گرفت...و بعدش اونو تو حیاط خلوت پیدا کرد...

جائه بوم:اوه هیونگ(برادر بزرگ)....اومدی؟فکر میکردم شوخی میکنی

کیو:من و شوخی؟...نه جدیم...این ترم چون درسام سبکه میخوام بیشتر کار کنم

جائه بوم:باشه موزیک کافی شاپ من با تو!راستی چرا اینروزا نمیای دانشگاه؟؟

کیو:حال روحیم مساعد نیست...من دیگه باید برم...

 

هارا بیرون دانشکده ی موسیقی منتظر بود تا جونگ مین رو ببینه...حس کرد یکی از پشت سر

داره بهش نزدیک میشه سریع برگشت و داد زد

-:جونگ مین..

اما با تعجب هیونگ رو دید و با پوزخندش روبرو شد و سریع بلند شد

-:جونگ مین؟آها...پارک جونگ مین نابغه ی موسیقی؟دوسش داری؟

-:هان؟نه اون معلمم بود...نگرانم شدی؟

-:جوک میگی؟؟اومدم یه چیزی بهت بگم...

-:چی؟

-:این پسره ازت خوشش میاد...میخواد دوست دخترش باشی

-:کی؟

-:همین همکلاسیت...اون پسر کوچولوئه...ری ووک

هارا با تعجب:ری ووک منو دوست داره؟و تو که شوهرمی داری درخواستشو

به من میگی؟

-:هان چیه؟تعجب کردی؟اوه فکر کنم خیلی یه دفعه ای گفتم...آخه اولین باره که کسی

عاشقت میشه!!اونم یه عشق گذرای یه بچه که هنوز فرق کدو و تو رو نمیدونه!!

هارا که از این همه تحقیر حرصش گرفته بود اشکاش سرازیر شدن و همینطور با

چشمای اشک بار هیونگ رو نگاه میکرد....جونگ مین که نظاره گر مکالمه ی اونا

بود هارا کنار زد و با تمام قدرتی که داشت با مشت زد تو صورت هیونگ و خون از

بینی هیونگ جاری شد....(بیچاره داداشیم!)

جونگ مین:فکر کردی یه دختر بی کس گیر آوردی وهر بلایی میتونی سرش بیاری؟؟؟؟

هیونگ:تو چه غلطی کردی؟؟

جونگ مین بی توجه به هیونگ دست هارا رو گرفت و بردش جلوی دانشکده گرافیک...

جونگ مین:برو سر کلاست...

هارا راهشو کج کرد و رفت پشت ساختمون جایی که نزدیک محل تمرین جونگ مین بود و

همیشه میرفت اونجا...جونگ مین دووید دنبالش...

جونگ مین:هارا...باید بری سر کلاست...

هارا:حالم خوب نیست...نمیخوام برم سر کلاس

چشماش پراشک بود و دیگه نتونست خودشو کنترل کنه ...خودشو تو آغوش جونگ مین پنهان کرد

و گریه کرد....

کیو جونگ داخل پارک بود و تصمیم گرفت بره جای همیشگی سانی...نزدیک شده بود که سانی

سریع خودشو رسوند به کیو جونگ....

سانی:فکر میکردم دیگه نمیای...

کیو:تو...منتظر من بودی؟

سانی:آره...به نظرم تو آدم بدی نیستی...خیلیم مهربونی

کیو:خب چطور به این نتیجه رسیدی؟

سانی:راستش دیشب مادرم اومد تو خوابم و ازت تعریف کرد...بهم گفت خوبه که تو کنارم باشی

کیو:دیدی بهت گفتم؟تو همونی هستی که من همیشه تو رویاهام میدیدم...منو یاد مادرم میندازی...

نجیب و آروم مثل یک پرنسس(لطف داری...ککککککککک)

سانی:اوه واقعا؟؟(با لبخند)

کیو:لبخندت قشنگه کانگ سانی...همیشه بخند(چششششم)

سانی:دیگه نگو کانگ سانی....میتونی سانی صدام کنی...ما دیگه دوتا دوست نزدیکیم

کیو:اوه...توام بهم بگو...

سانی:کیو...بهت میگم کیو اسمت همینه دیگه؟(عجب آدمیما)

کیو:اوه آره آره درسته...چطوره بریم این رشته فروشی روبروی پارک رامن بخوریم؟

سانی:عالیه...کاجااااااا(بریم)

 

لئا و یوری از کتابخونه بیرون اومدن و سمت خروجی میرفتن که یه نفر با کلی کتاب تو دستش

بهشون برخورد کرد و تمام کتاباش ریخت...

-:اوه...چوسومیدا...چوسومیدااا...

یوری:اوه کن چانا...چون هی ؟کیم چون هی؟؟

چون هی:بله خودمم...یوری؟

یوری:آره....بعد دوره ی اول دبیرستان دیگه ندیدمت شنیدم رفتی ژاپن؟

چون هی:اوه آره...بخاطر کار پدرم..تو اینجا درس میخونی؟

یوری:آره...من فشن میخونم...راستی اینم دوستم لی لئاست

چون هی:خوش بختم...منم دانشجوی داستان نویسیم...

لئا:یوری..وویونگ منتظرته ها

یوری:اوه راست میگه وویونگ منتظرمه قراره بریم بیرون...اون دوست پسرمه بعدا

باهاش آشنا میشی

چون هی:باشه ...بعدا میبینمت آنیو...

لئا و یوری رفتن سمت خروجی...

لئا:خوشگل بود...

یوری:خیلی باحالی لئا...اصلا به دخترای اطرافت حسودی نمیکنی!

هرکی که خوشگله میگی خوشگله هرکی خوش تیپه میگی خوش تیپه

لئا:خب من اینجوریم دیگه!راستی تو با چون هی صمیمی بودی؟

یوری:آره خب...یونگی برادر ناتنیش بود...

لئا:اوه خواهر ناتنی عشق اولت...

یوری:خیلی دختر خوبیه...واقعا مهربونه

چون هی عاشق آبنبات بود و بهش لقب دخترآبنباتی داده بودن(مثلا)در حال خوردن آبنبات

بود که به یه دختر و پسر برخورد...دختر از آغوش پسر اومد بیرون و چشمای اشک

آلودبه پسر نگاه کرد...پسر با دستاش اشکای دخترو پاک کرد...

چون هی دفتر یادداشتشو برداشت و شروع به نوشتن کرد...

چون هی:همینه....باید موضوع داستانم همین باشه..تراژدی رمانتیک

-:هارایا...تو نباید دست از تلاش برداری....ندیدی تو سریالا قهرمان داستان فرد مغرور رو

شیفته ی خودش میکنه؟

-:جونگ مین!اونا فقط فیلمن...تو زندگی واقعی نمیشه!وقتی من دوسش ندارم اون دوستم نداره

-:میتونین سعی کنین همدیگرو دوست داشته باشین؟

-:جونگ مین....اون کیم نایونگ رو دوست داره و من....منم عاشق توام...

-:هارایا....من...




طبقه بندی: With you،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس