تبلیغات
korean-love - نفرین ارواج قسمت پنجم
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : کیم جاندی

سلام بچه ها این قسمت زیاد ترسناک نیست چون یچیزایی روشن میشه هه هه اینو با آهنگ یونگ سنگ نوشتم ههههههههه.....امیدوارم خوشتون بیاد...برین ادامه..نظرم بدین لطفا..

قسمت پنجم:

چشماشو باز کرد و به جلوش خیره شد.با دیدن اتاق خود لبخندی زد:پس هنوز نمردم

 و نشست. به کنارش نگاه  کرد و با دیدن اون دختر تعجبی نکرد. دیگه براش عادی بود که ازش استفاده بشه و همه هر شب باهاش باشند. براش مهم هم نبود چون هر شب کارش مست کردن و داشتن رابطه با دختر ها بود.به دختری که در کنارش خوابیده بود نگاهی کرد و آروم گفت:تو هم مثل بقیه بودی...یه ف.اح.شه..

 و بلند شدو پتوروتا آخر بر سر دخترک کشید و لباسشو عوض کرد و دور شد.از هتل که بیرون اومد یکی از پشتش گفت:باز هم یه خون آشام دیگه...آره؟

برگشت و با دیدن پسری ده ساله تعجب کرد.با تعجب به اون خیره شد.پسرک لبخندی زد و گفت:من استیو هستم..خون آشام روح (خون آشامواره)هستم..(در واقعیت توی ترسناک ترین سایت خون آشامان انواع خون آشامها گفته شده است)

لبخندی بی روح زد و گفت:دشمن دیرینه ی خون آشام های انسان..من خون اشامی هستم که هنوز هم رگ انسانی دارم و خون انسانهارو تا ته نمیخورم..الانم اگر زیاد زیر این آفتاب سوزان باشم میسوزم پس فکر کنم باید برم..

 و خواست بره که استیو گفت:ولی من باهات دشمن نیستم..

لبخندی زد و برگشت و گفت:استیو..من جانگ یونگهوا هستم..و تو اگر با من دشمن نباشی من باهات دشمنم..

 و ازش دور شد.استیو با عصبانیت رفتن یونگهوارو نگاه کرد.

.......

چشماشو باز کرد. با دیدن آدمی که بر روی خودش ملحفه گذاشته تعجب کرد. باز هم مینا بود؟آره؟سانی بلند شدو گفت:مینا بس کن...الان وقت شوخی نیست..

 و ملحفه رو کشید. ناگهان انسانی بر روی هوا شناور شدو آروم گفت:خودتو نجات بده..magic girlsرو نجات بده....

صدای روح بلند تر میشد و خون از چشماش میریخت. سانی از ترس دهانش خشک شده بود. روح ناگهان داد زد:بجنگگ...گروهو نجات بده..

 و ناگهان همه ی خون های اون که روی زمین و توی چشماش میریخت  ناپدید شد. سانی که از ترس چشماشو بسته بود اونارو باز کرد و روحی ندید. خیلی ترسیده بود.رزا که تازه بیدار شده بود آروم گفت:سانی بیا بگیر بخواب فردا کنسرت داریم..

سانی با ترس سرشو تکون داد. خواننده ی اصلی این آهنگ مینا شده بود. رزا  و مینا سر اینکه کدومشون خواننده ی اصلی بشه دعوای وحشتناکی داشتن...تینا  و چونهی هم قبول کردن که مینا باشه..سویی هم که حرف سانی رو قبول داشت.سانی که رنگش پریده بود زیر لب گفت:ای..این فقط یه رویاهه آره یه رویاهه بچه گانه...آره خودشه

 و به طرف  جای خودش رفت و خوابید.

..........

با دیدن اون دوتا چشم قرمز جیغی زد و عقب عقبی رفت تا اینکه به گلدون افتاد و گلدون شکست. اون دوتا چشم رو در تاریکی میدید. چشمانی که خون ازشون میبارید.خیلی ترسیده بود. عرق از پیشونیش به پایین میومد. جیغی زد که ناگهان با دیدن خون روی دیوار خشکش زد. به سمت در اتاق داداشش رفت و درو باز کرد. با دیدن داداشش که بطور وحشتناکی دریده شده بود جیغی زدو چشماشو بست.دو زانو روی زمین افتاد که یک نفر از پشتش گفت:آه ه ه ه...دیانای بیچاره

دیانا با ترس سرشو برگردوند و به مین وو خیره شد. مین وو لبخندی زد و کنار رفت. پسر بچه ای با لباس مشکی و نقاب ایستاده بود. پسر بچه جلو اومد و دست دیانارو گرفت. دیانا با ترس نگاش کذرد که ناگهان پسرک جیغی زد و دیانا ترسید و خواست فرار کنه که پسرک دندونای تیزشو در گوشت دیانا فرو کرد. دیانا جیغی زدو پسرکو هل دادو شروع به فرار کردن کرد که منو دید. نمیدونم چرا ولی به اشتباه فکر کردم مقصر کیه و دیانا رو قربانی فرض کردم..من بهش کمک کردم...اینکار اشتباه بود...ولی دیانا کجاست؟آیا هنوزم زندست؟یا روح سرگردانی که...

دفتر را بست و به صندلی تکیه داد و آروم گفت:دیانا....پیدات میکنم..ولی اون پسر بچه...و مینوو...اونا کی بودن؟

راستی...خود من کی ام؟

.........

کیوجونگ در حال نوشتن دفتر خاطراتش بود که رده ای از خون را در کنار تختش دید. بلند شدو به سمت رده ی خون رفت  و دستشو بر روی پنجره گذاشت و با دقت به بیرون زل زد. اونجا..یک..یک قبر بود..یک قبر قدیمی..ناگهان زنی به سرعت توی پنجره پدیدار شدو جیغ زد و کیوجونگ تند عقب رفت و روی زمین افتاد. ترسیده بود. بزور بلند شد که صدای گریه ها و ناله های یه زن را شنید و دستاشو روی گوشاش گذاشت و از پله ها به پایین دوید. با دیدن نانا که مشغول حرف زدن با لئا بود آرامش بهش دست داد و دستاشو از روی گوشاش برداشت. دیگه نه صدایی میومد نه چیز دیگه ای..نانا سرشو بسمت کیوجونگ برگردوند و لبخندی زد. کیوجونگ در جواب نانا لبخند زد.

آران داخل آشپزخونه شد که یکی از پشت بغلش کرد و آران با لبخند گفت:هیونگ بس کن

 و سرشو برگردوند ولی با دیدن پسری که  چشماش قرمز بودو از دهنش خون بیرون میومد جیغی زد و کتری از دستش افتاد و همون لحظه هیونگو صدا زد که همه داخل اشپزخونه شدند. آران با داد گفت:ایناهاش..

 و با ترس به جایی که پسرک ایستاده بود اشاره کرد ولی نه خبری از خون بود نه از پسرک و نه از رد پا!آران که صورتش مثل گچ شده بود کناری نشست و هیونگ براش آب قند برد:آران چه شکلی بود؟

آران به چشمای قرمز و موهای ژولیده و لباس پاره ی پسرک فکر کرد. اینکه از دهنش خون میومد و با چشماش به اون زل زده بود. اون پسرکو قبلا دیده بود ولی نمیدونست کجا..ناگهان جیغی زد و گفت:اون خونی بود...اون خونی بو...لباساش..پ..پارره شده بود...

لئا با دوتا دستاش زد تو صورت آران بلکه به خودش بیاد.شب شده بودو همه به طرف اتاق خودشون رفته بودن بغیر از هیونگ که کنار تخت آران نشسته بودو با دستمال عرق آران رو پاک میکرد. دست آرانو گرفت بوسیدش!

نانا چشماشو بست تا بلکه بخوابه که رعد و برق اومد و نانا چشماشو باز کرد. با دیدن دختری که بغلش نشسته بودو کاسه های چشمش خالی بود خواست جیغ بزنه که دخترک دفتر خاطراتو به دست نانا داد. نانا به دفتر خاطرات نگاه کرد و ناگهان دید کسی اونجا نیست. با ترس دفتر خاطراتو باز کرد.

ههههههههههههههههه نظر یادتون نره وگرنه قسمت بعد یا کمه یا به احتمال زیاد رمز دار یا خماری زیاد داره..هاها

قشنگ بود این قسمت؟آخه زیاد ترسناک نشد..



جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس