تبلیغات
korean-love - magic love7
تاریخ : دوشنبه 20 شهریور 1391 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : Elh@M

سلااااااام  و اما این هم قسمت هفتم.كم كم داریم به افكار شیطانیه من نزدیك میشیم.این قسمت نیستا قسمت بعدیه.q73a0fwl30586b0vqh.jpg

- اینجا چیكار میكنی؟

....................................................

- وای چونهی ترسوندیم.

- هه هه چیه فكر كردی هیونگ جونم؟

- آره.

- راستش امروز از  دیدنت اونم اینجا یكم شوكه شدم.

- چرا؟مگه من نمیتونم بیام خونه ی دوستام؟

- نه منظورم این نبود فقط.... فقط تو و هیونگ جون بیشتر از یه دوست بودین.احتمالا قرار نیست كه دوباره...با هم ...باشین؟

- به هیچ وجه حتی فكرشم نكن.

- باشه فقط یه لحظه خوش حال شدم از اینكه بر گردین.

- شما چی؟

- ما چی؟

- تو و هیون جونگ تقریبا هم زمان با منو هیونگ دوست شدین یعنی تقریبا شیش سال نمیخواین رابطتون رو رسمی تر كنید؟

- خب.... راستش تا حالا در موردش فكر نكردیم از اون گذشته هیون الان سرش شلوغه نمیتونم بهش فشار بیارم.

- آره حق باتوئه.

- واااااااااای آران خیلی خوش حالم اینجایی درست مثل قبل.

- هه آره فكر كنم شكل یه خانواده شده بودیم.... البته تا قبل پیدا شدن سر و كله ی آنجلا.

- ایشالا بمیره اون  دختره ی چشم آبی كه باعث شد همه چیز خراب بشه....

- میتونم بپرسم شما دو نفر اینجا تو اتاق من چیكار میكنید؟

منو چونهی به سمت در برگشتیم و به هیونگ كه متعجب جلوی در وایساده بود نگاه كردیم كه چونهی معذرت خواهی كرد و رفت بیرون .

- خب... منظور خاصی نداشتم....امیدوارم از اینكه بی اجازه اومدم اینجا ناراحت نشده باشی.

- نه نشدم...برعكس...حس خوبی بهم میده انگار كه هیچ اتفاقی نیوفته مثل قبل.

- بهتره من دیگه برم.

اینو گفتمو به سمت در رفتم تا برم بیرون كه هیونگ مچ دستمو گرفت و گفت:

- نرو یكم بیشتر بمون.

- باشه.

- آران اتفاقی شنیدم كه داشتی راجع به آنجلا با چونهی حرف میزدی

- خب؟؟؟؟؟

- خواستم بگم اگه میشه راجع به اون قضیه همه چیز رو فراموش كن و من واقعا متاسفم.

- میدونی چیه؟من نامردی ای كه در حقم كردی رو فراموش كردم و دیگه برام مهم نیست...ولی...ولی اصلا سر در نمیارم....چرا؟...هیونگ جون چرا برگشتی؟اونم بعد از این همه مدت؟...حالا كه من  بالاخره تونستم  از گذشته دست بكشم...چرا؟هان؟

- چون من اشتباه میكردم.اولش فكر میكردم میتونم زندگیه راحتی داشته باشم...بدون تو...ولی اشتباه كردم.خودمم نمیدونم ولی هر وقت با كسی دوست میشدم ناخواسته با تو مقایسش میكردم و خب وقتی خبر دوستیت با لیتوك رو شنیدم نتونستم تحمل كنم و بر گشتم.

- هه چقدر شاعرانه.الان باید ازت ممنون باشم كه هر وقت من داشتم به خاطر قال گذاشتنم دو روز قبل عروسی و با اون دختره به آلمان رفتنت گریه میكردم تو تو بغل یه دختر دیگه به فكرم بودی؟؟؟؟واقعا كه.

- من...باهاش...نرفتم

- چی؟؟؟؟؟

- من هیچ وقت با آنجلا نرفتم آلمان... بعد از اینكه منو اون رو تو اون وضع دیدیو فهمیدم كه دیگه برات تموم شدم گفتم كه با آنجلا میرم آلمان ولی نرفتم...من...من مستقیم رفتم آمریكا.

- ولی من همیشه فكر میكردم تو با اون رفتی آلمان.

- نه نرفتم.خب اون روز آنجلا بهم زنگ زد و خواست كه برم برم به اون هتل وقتی رسیدم اونجا به نظرم خیلی ناراحت اومد و من دلداریش میدادم و بعد بغلش كردم تا گریه كنه ولی یه دفعه اون شروع كرد به بوسیدن من.اونقدر تعجب كرده بودم كه قدرت جدا كردنش از خودم رو نداشتم كه یه دفعه تو هم اومدی تو اتاق و مارو اونجوری دیدی و تازه فهمیدم این نقشه ی آنجلا بوده.

- پس...چرا اینارو قبلا بهم نگفتی؟

- مگه تو گذاشتی؟آنجلا هم انگار میدونست با این كار تو منو از خودت پس میزنی.

یه دفعه موبایلم شروع كرد به زنگ خوردن شماره ی لیتوك بود.

- الو؟

- سلام خوبی؟كجایی؟اومدم جلوی در خونتون ولی كسی جواب نمیده.

- الان جلوی خونه ی مایی؟

- اوهوم.میخواستم ببینمت.

- خب ماماینا كه رفتن مسافرت لئا هم گفته بود امشب با هیچول میره بیرون منم الان بیرونم.میتونی صبر كنی تا بیام؟احتمالا تا نیم ساعت دیگه میرسم اونجا.

- خب یه كاری. بگو كجایی من میام دنبالت.

-من...من اومدم پانسیون دابل اس.

-چی؟پانسیون دابل اس؟برا چی؟

- قضیش طولانیه بعد میگم.پس منتظرم تا بیای.خدافظ.

- خدافظ.

به وضوح متوجه شدم كه صداش گرفته شده.

- لیتوك بود نه؟

- آره.الان میاد دنبالم.

- هه واقعا كه من یه ساعت دارم ازت معذرت خواهی میكنم و اون وقت تو احساس من رو ندیده میگیریو به همین راحتی میری پیش دوست پسر جدیدت.

- من ازت نخواسته بودم كه گذشته رو برام نقش قبر كنی...هیونگ جون منو تو دیگه هیچ وقت ما نمیشیم اینو بفهم.من دیگه میرم...خدافظ

- خیلی سنگدلی...

این حرف هیونگ خیلی ناراحتم كرد فكر كنم حق با اون بود ولی چاره ای نبود.از بقیه هم خدافظی كردمو با لیتوك كه رسیده بود به سمت خونه رفتیم.ساكت بود و هیچ حرفی نمیزد و این باعث میشد كلافه بشم.

- چرا انقدر ساكتی؟

- چیزی نیست.پیاده شو بریم تو رسیدیم.

با لیتوك رفتیم تو خونه و یكم صحبت كردیم با این كه به وضوح معلوم بود از رفتنم به پانسیون ناراحته ولی سعی داشت به روی خودش نیاره.

بعد از این كه رفت منم رفتم تو اتاقم كه صدای زنگ موبایل اومد رفتمو دیدم كه گوشیه لیتوكه شماره ی پانسیون بود برا همین جواب دادم.

- الو؟

- سلام آران خوبی؟گوشیه هیونگ دست تو چیكار میكنه؟

- سلام ایون هیوك شی.لیتوك گوشیش رو جا گذاشته لطفا وقتی اومد بهش بگو بیاد بگیرتش آخه گفت منتظر یه تلفن مهمه.

- منم واسه همون زنگ زدم.باشه بهش میگم.خدافظ.

- خدافظ.

تقریبا یك ساعت بعد زنگ خونه رو زدن فكر كردم حتما لیتوكه بر گشته گوشیش رو بگیره.واسه همین در رو باز كردمو خودمم رفتم آشپزخونه تا آب بخورم و همینطور هم داشتم غر میزدم كه خیلی حواس پرته و چرا گوشیش رو هر جایی جا میذاره.وقتی اومدم تو هال از دیدنش اونم تو اون حال تعجب كردم. یكم هم ترسیدم.بهم پوزخندی زد و گفت چطوری؟منتظرم نبودی نه؟




طبقه بندی: Magic Love،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس