تبلیغات
korean-love - Esghe na farjam....Pr3
تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 04:25 ب.ظ | نویسنده : doongi

سلااااااام خوبید؟؟؟؟ چه خبرااا؟؟؟؟ اینم ار قسمت بعد

راستیی اگه نظزاتوت کم باشههه ....دیگهههه میرممممااااا

منتظره نظراتون هستماااااااا .........به نظرم این قسمت خیلی خوب شدههههااااااااا

 

قسمت سوم

و به قول چون هی و اما ادامه داستان

یونگ سنگ ـ میخواستم بگم شما چرا امدید تو رادیو واسه کار

دونگ یی ـ چون بهش علاقه دارم فقط همین

دونگ یی فکر میکرد یونگ سنگ چی میخواد بگه ..تا خونه دونگ یی اینا هر دوتاشون روزه سکوت گرفتند

دونگی ـ ممنون رسیدیم

یونگ سنگ ـ خواهش می کنم مواظب خودت باش

دونگی حسه خوبی داست دونگی رفت خونه و یونگ سنگم برگشت سر کار

یونگ سنگ ـ سلام بچه ها اوضاع کارا خوبه؟

هیون ـ اره چه جورم..راستی شندیم قهرمان بازی در اوردی یونگ سنگ

یونگ سنگ ـ قهرمان بازی نبود وظیفه ام بود

چون هی ـ اووووه...چه احساس وظیفه ات گل کرده

یونگ سنگ ـ اره چون هی احساس وظیفه در مقابل کارمندم

هیون ـ فقط یه کارمند؟خنده دارهههه

یونگ سنگ ـ اره فقط کارمندم تازه فکر نکم باید به تو و چون هی جواب بدم

چون هی ـ نه لازم نیست ما فقط کارمندتیم

همین موقع بود که کیو جونگ از در امد تو

یونگ سنگ ـ سلام کیو خوبی؟

چون هی ـ به به ..کیو جونگ خان کجابودی تا حالا؟ حتما با عشقتون بودین

کیو ـ اوووه... چی شده چون هی با عشق من چی کار داری

چون هی ـ چرا فکر میکنید من با عشق مشکل دارم

کیو ـ مثل این که اوضاع خوب نیست من باید برم

هیون ـ نه صبر کن تو بحث ما شرکت کن

کیو ـ چه بحثی؟

یونگ سنگ ـ من نمیدونم چون هی تو چه مشکلی با دونگی داری؟

چون هی ـ هیچی راحت باش

و همون موقع چون هی گذاشت رفت چون هی با خودش گفت چرا هیچ کس درکش نمیکنه

یونگ سنگ ـ هون تو ادم نمیشی معوم نیست کدوم طرفی استی

هیون ـ معلومه طرفه تو

یونگ سنگ ـ اره اروااا عمت

کیو ـ بحث جالبیه.... راستی دونگی کجاست

یونگ سنگ ـ حالش خوب نبود رسوندمش خونشون

هیون ـ من میرم پیشه چون هی باهاش کار دارم... انیوو

کیو ـ یونگ سنگ تو عوض شدی قبلا یه حسی به چون هی داشتی اما الان نه

یونگ سنگ ـ کیو بس کن من هیچ وقت علاقه ای به خواهرتو نداشتم .. دیگه هم حوصله ندارم.. انیوو

کیو متعجب از کارایه بچه ها رفت پشت میزش نشت که همون موقع سانی امد تو

کیو ـ به به خانمیی خودم چه خوب شد امدی

..

سانی ـ سلام بر کیو عزیزم

کیو ـ بیا بشن کنارم که وقتی نیستی خیلی دلتنگتمم

سانی ـ اخییییی عزیزم بزار یکم به کارام برسم

سانی رفت پشت میزش نشت سانی و کیو خیلی هم دیگرو دوست داشتند حدود ۳یا۴ سال بود که باهم

بودن

..

سانی نشته بود داشت کاراشو انجام میداد که یه دفعه کیو از پشت سر بغلش کرد سانی سریع بر

میگرده نه لباش میخوره به لبایه کیو!!!!!! کیو هم از فرصت استفاده میکنه و لبایه سانی رو میبوسه

سانی ـ تا ابد دوستت خواهم داشت

کیو ـ منم هیمن طور عزیزم تا پایه جون با هاتم

سانی و کیو تو همین حال و هوا بودن که هیون ار در میاد تو

هیون ـ اهمممممم...به به عجب صحنه ی رمانتیکی خدا قسمت ماهم بکنه

کیو ـ به تو یاد ندادن در بزنی بیای تو

هیون ـ دیه نمیدونستم قراره با هم چین صحنه هایه عاشقانه رو به رو بشم امدم گوشیمو بر دارم به این

چون هی رنگ بزنم پیداش کنم

کیو ـ خدا قسمت تو هم میکنه ناراحت نباش

سانی داشت از خجالت اب میشد حتی سرشو بالا نیوروده بوود

هیون ـ اخیییی خجالت میکشه

کیو ـ وایستا در نرو تا بهت بکم کی خجالت میکشه

کیو رفت پیشه سانی بوسش کرد و سر سانی رو اورد بالاو گفت

:

کیو ـ دوست دارم

بعد با همون لبخنده همیشگی گذاشت رفت

سانی به خوش میبالید که همچین ادمی رو دوست داره.. کیو ئاقعا پس خوبی بود

یون هی وارد اتاق شد اما سانی اینقدر تو فکر بود که متوجه اش نشد

یون هی ـ سااااااانییی.....سانیییی کجاییی

سانی ـ ها؟ بلهههه؟چی شدهه؟

یون هی ـ داشتی به کیو فکر میکردی

سانی ـ اره تو چرا گرفته اییی؟

یون هی ـ هیچی داشتم میومدم که دیدم هیون و چون هی دارن باهم میرن بیرون

سانی ـ تو نمیخوای به هیون بگی دوسش داری

یون هی نه فعلا حرفشو نزن کلی کار دارم

همون موقع دونگی تو تاقش بود که هیونگ امد پیشش

هیونگ ـ تو ماشینه منو پنچر کردی؟

دونگی ـ اره

هیونگ متوجه شد که دونگی حالش خوب نیست

هیونگ ـ خواهر دیونه ام چیری شدهه

دونگی تمامه ماجرایه امروز رو برایش تعریف کرد هیونگ هم ناراحت بود هم خوش حال که هیج اتفاقی

برایه دونگی نیوفتاده

.

هیونگ ـ به خدا اگه اون جا بودم پسررو زنده نمیزاشتم

دونگی ـ پس خوب شد نبوددی

هیونگ ـ این پسره یونگ سنگ چرا این کارو کرد؟

دونگی ـ نمیدونم...حالم خوب نیست میخوام بخوابم

هیونگ رفت دونگی رو بغل کردو بوسش کرد

هیونگ ـ خیلی دوست دارم انیوو

هیونگ از اتاق امد بیدون با خودش گفت اخلاقه دونگی خیلی عوض شده اما نمیدونم چرا

هیونگ ـ اااای خدا هر جور که دوست داری..نمیدونمک که ی بهش بگم یعنی که ی موقع اش میشه که

بهش بگممممم

۴

ساعتتتتتتتت بعد...

هیچ کس خونه نبود زنگ در به صدا در امد دونگی رفت درو باز کنه و قتی درو باز کرد داشت از تعجب

شاخ در میوورد باز همون چشمااا...واااای

..............................................

اکه دوست دارس ادامه شو بخونی منتظر بقیه داستان باش!!!!!! نطر یادت نرهااااا




طبقه بندی: Eshghe na farjam،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس