تبلیغات
korean-love - magic love 9
تاریخ : جمعه 24 شهریور 1391 | 04:37 ب.ظ | نویسنده : Elh@M


سلاااااااام من اومدم.قضیه چیه همچین وب به شدت خالی شده خبریه؟

راستی از نظرات اصلا راضی نبودماااااااا ولی چون میدونم اكثرا  مسافرتن بیخیال شدم ولی فقط اینبارو ها

 iuig1z6vgk53ltahyxsn.jpg

سرباز جلوی یه در وایساد و دستبند آران رو باز كرد و بعد گفت:

- تا زمانی كه وقت دادگاهت معلوم بشه باید اینجا بمونی برو تو.

آران در حالی كه دستاشو میمالید وارد اتاقكی شد كه بهش بازداشتگاه میگفتن چند نفر دیگه هم اونجا بودن كه اول به اون كه  تازه اومده بود  خیره شده بودن ولی بعد هر كسی سرگرم كار قبلیه خودش شده بود.

- دختر كوچولو واسه چی آوردنت اینجا؟نكنه با مامان جونت دعوات شده؟

با این حرف همه  زدن زیر خنده هر كسی یه چیز میگفت...آران به قیافه ی زنی كه این حرف رو زد نگاه كرد زنی میانسال بود با ظاهری ژولیده و كثیف.

- نه با مامانم دعوا نكردم.

- پس چی؟دله دزدی كردی؟یا از كلوپ شبانه گرفتنت پرنسس كوچولو؟؟؟؟

- هیچ كدوم.نزدیك بود یكی رو بكشم.

- اوووووووو چه خطرناك خوشم اومد حالا كی بود  طرف؟

- دلیلی نمیبینم برات توضیح بدم  دست از سرم بردار.

- هه چه نازك نارنجی.باشه بابا به درك........

آران دیگه به حرفای اون زن و بقیه توجهی نكرد تو افكارش غرق شد هنوزم باورش نمیشد نزدیك بوده لیتوك رو بكشه ولی تقصیر اون كه نبود خود لیتوك  باعثش شد.ولی یعنی چی؟یعنی باید باور میكرد اون پسر مهربون و خوش قلبی كه در تمام این مدت  كنارش بوده در اصل عامل اصلیه همه ی مشكلاتش بوده؟حسابی گیج شده بود.

(من كه باور نمیكنم لیتوك عشقمه امكان نداره)

...........

با تكونا ی یه نفر از خواب بیدار شد.

- وااای لئا بذار بخوابم خیلی خستم.

- لئا دیگه كیه؟پاشو برو این سربازه صدات میكنه انگار ملاقاتی داری.

آران چشماشو باز كرد. همه چیز یادش اومد امیدوار بود صبح كه بیدار میشه تو اتاق خودش باشه و همه ی اینا خواب باشه.

با سرباز به سمت  اتاق ملاقات رفت و لئا رو دید كه رو صندلی نشسته به سمتش رفت و خواست بغلش كنه ولی سرباز مانع شد و گفت حق این كار رو ندارن.

- سلام خوبی؟

- سلام من خوبم تو خوبی؟جات خوبه؟

- جام؟هه هه هیچ وقت تو خوابم نمیدیدم مجبور باشم همچین جایی بخوابم.

- با دكتر لیتوك حرف زدم خدارو شكر شرایطش ثابت شده احتمالا تا چند روز دیگه به هوش میاد.

- خوبه.لئا؟

- هوم؟

- حالا....حالا تكلیف من چی میشه؟

- خب چون لیتوك نمرده و با توجه به این كه كارت برای دفاع از خودت بوده احتمالا  بعد یه ماه آزادت میكنن كه من تمام تلاشم رو میكنم این زمان رو بازم به حداقل برسونم و با بعدم با قید وثیقه آزادت میكنم چه طوره؟

- خوبه.ولی اینارو برای دلخوشیم كه نمیگی؟

- آران؟

- هان؟

- خفه شو.جدی گفتم احمق.

- باشه بابا.راستی ماماینا چی؟ فهمیدن؟

- دیوونه شدی؟اگه بفهمن كه دق میكنن رفتم تو فاز دختر خوبه و دو ماه دیگه سفرشون رو تمدید كردم حالا حالا ها از استرالیا بر نمیگردن. تا اون موقع هم همه چی روبه راه شده.

- لئا؟

- باز چیه؟

- لیتوك اونشب بهم گفت كه دستش با آنجلا تو یه كاسه بوده.

- آنجلا كیه همون دختر آلمانیه؟

- اوهوم

- عجب كثافت آشغالیه پسره ی نفهم بی شعور اگه دستم بهش نرسه خودم میزنم میكشمش پدر اون هیچول رو هم در میارم پسره یه نفهمه ...........

- اوووووو چته تو؟یه نفس بگیر خفه شدی.حالا این به هیچول بدبخت چه ربطی داره؟

- هیچی فقط میگفت مقصر تو بودی و قبول نمیكرد لیتوك حقش بوده  حالا دارم براش.

- لئا؟

- مرض....چته تو مگه قرص لئا خوردی؟تو ده ثانیه گذشته شونصد بار گفتی لئا.

- ایشششش اصلا نمیگم.

- لوس نشو بگو حالا.

- نمیخوام

- به درك اصلا نگو.

- خیلی احمقی.باشه میگم.

- به خواهرم رفتم.حالا بگو

- یااااااااا.من....من....من  میخوام این قضیه كه تموم شد برم.

- خب به سلامتی و تندرستی این كه تصمیمه خوبیه...یه لحظه وایسا...چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟بری؟كجا؟

- نمیدونم هر جا كه بشه میخوام یه مدت از اینجا دور بشم.

- آخه این چه تصمیمیه هاااان؟كدوم گوری میخوای بری؟جواب ماماینا رو چی بدم هان؟

- نمیدونم فقط میخوام از اینجا دور بشم.

- حالا تا اون موقع كه آزاد بشی.دیگه باید بری وقت ملاقات تموم شده.فردا دادگاه داری قوی باش.

- باشه.خدافظ

- خدافظ

فردا صبح دادگاه

تقریبا همه بودن لئا به عنوان وكیل مدافع آران و اعضای دابل اس و همینطور سوپر جونیور با قیافه های گرفته و ناراحت و شاید هم عصبانی.

آنا و بوگی هم یه ردیف عقب تر از آران و لئا نشسته بودن و منتظر بودن ببینن تا بالاخره چی میشه.(تریپ سینماس)

لئا به عنوان وكیل به جایگاه رفت و صحبت كرد بعد از اون آران و بعد هم هیونگ جون به عنوان شاهد به جایگاه رفتن.تمام صحنه های اونشب دوباره جلوی چشم های آران رژه میرفتن.بوگی بهش خبر به هوش اومدن لیتوك رو داده بود و این خبر خیلی خوبی بود.

بالاخره بعد از دو روز دادگاه رای خودش رو اعلام كرد آران باید دوماه زندانی میشد و همینطور باید جریمه ی نقدی میداد.

سرباز به زندان منتقلش كرد و به سلولی كه قرار بود اونجا باشه بردش.

دو ماه بعد........

بالاخره از اون قفس اومد بیرون تو اون مدت لئا و دوستاش مدام بهش سر زده بودن و همینطور گفته بودن كه لیتوك حالش بهتر شده و یه ماه دیگه مرخص میشه.دلش برای دوستاش و همینطور خانوادش تنگ میشد ولی چاره ای نبود احتیاج داشت مدتی تنها باشه و فكر كنه برای همین روزی كه آزاد میشه رو به كسی نگفت و فقط یه نامه به آدرس خونشون فرستاد و توضیح داد كه برای یه مدتی میره....ولی كجا؟خودشم نمیدونست.....




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس