تبلیغات
korean-love - with you ep11
تاریخ : جمعه 24 شهریور 1391 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : Sani Kyu

 

سلاااام...بچه ها کجایین؟همه مسافرتن؟؟

خودمم تازه برگشتم هه هه...کیمیا جان دخترم پارت بعدی شما

میای....بیان دیر شد !

آجی تینا یه خماری آب قندی داری!پس آب قند فراموشت نشه!

اینم سونگ یون:

 

 

 

یوری و ته یون رفتن خونه و با کمال تعجب دیدن که لئا برنگشته...هوا تاریک شده بود و حسابی نگران شده بودن

یوری:نباید بریم دنبالش بگردیم؟

ته یون:کجا بریم؟هرجایی که فکر میکردیم زنگ زدیم...بهتره صبر کنیم ...شاید خودش برگشت..

سانی تو آسانسور بود که سونگ یون اومد...خریدای سانی رو گرفت دستش و دکمه ی طبقه شون رو

فشار داد و در بسته شد

سانی:تمرین خوب بود؟

سونگ یون:اهممم...هیچ وقت خریدنمیکردی؟

سانی:نارشا(پاپی کوچولوش)رو بردم کیلینیک حیوانات سر راه یه فروشگاه دیدم  گفتم یکم واسه خونه

خرید کنم...اوپا واسه توام یه ساک ورزشی جدید خریدم...ببین دوسش داری؟

سونگ یون:نباید میخریدی...لازم نبود...

میرسن طبقه ی خودشون و سونگ یون از آسانسور بیرون اومد و رفت سمت واحدشون

سانی هم دنبالش رفت..داخل که شدن سانی تو گوش سونگ یون آروم یه چیزی گفت و

رفت اتاقش

"اوپا..هرچقدرم بداخلاقی کنی...بازم دوستت دارم"

 

رفت تو اتاقش و لباساشو عوض کرد...میخواست بره بیرون که گوشیش زنگ خورد سریع

برش داشت...کیو جونگ بود...

-:یوبسه یو؟سانیااا

-:آنیو..امروز نیومدم پارک نگران شدی؟

-:خب آخه تو هرروز میومدی پارک...

-:پس نگران شدی...

-:هان؟خب آره...

وویونگ:اوه اوه نگاش کن!چه هول کرده!اولین بارته با یه دختر حرف میزنی؟

کیو (آروم):نمیدونم چرا قلبم تند تند میزنه؟

سانی:چی گفتی؟

کیو:خب...خب...

وویونگ گوشی رو از کیو میگیره..

وویونگ:سانی شی؟آنیو آ سه یو من جونگ وویونگ هستم دوست و همخونه ی کیو

سانی:آه خوشبختم

وویونگ:راستش کیو میخواست بگه میخواد فردا شما رو به یه قهوه دعوت کنه...

سانی:خب چرا خودش نگفت؟

وویونگ:خب خجالت کشید...

کیو:کوفت نخند

سانی با خنده:باشه زمان و مکانش رو بگید برام اس ام اس کنه...

سانی گوشی رو قطع کرد و آروم خندید...یهو سونگ یون اومد تو اتاق..با تعجب به

سانی نگاه کرد...

سانی:ا اوپا کی اومدی؟کاری داری؟

سونگ یون:بیا شام بخوریم...به چی میخندی؟

سانی:به یه چیز خنده دار..

سونگ یون:بعد از مرگ مامان و بابا اولین باره میخندی..

 

لئا کم کم از خواب بیدار شد...همه جا تاریک بود...خواب آلود بود و نمیدونست اونجا

کجاست...اطرافشو نگاه کرد...از جاش بلند شد...یادش اومد...بعد کلاسش اومد آمفی

تئاتر آهنگ گوش بده...چند ساعت خوابیده بود؟داشت میرفت سمت خروجی که صدای

خنده ی آروم یه نفر نظرشو جلب کرد و به سمت صدا رفت باورش نمیشد اون هیچول

بود..گوشی لئا تو دستش بود و داشت میخندید

لئا:یااااااااااااااااااااااااااااااااا

هیچول:وای...کر شدم...لی لئا!چه خبرته؟

لئا گوشیشو از دست هیچول قاپید

لئا:داشتی عکسای یه دخترو میدیدی؟بی شرم!

هیچول:کی ؟من؟من فقط سعی داشتم صاحب گوشی رو پیدا کنم

لئا:آره جون خودت...مطمئنم گوشیم تو دستم بود...اصلا تو اینجا چیکارمیکنی؟

هیچول:هه اینجا مخفی گاه منه...من از توباید بپرسم!از کجا اینو فهمیدی و اومدی اینجا؟

اگه میخواستی باهم تنها بشیم باید بهم میگفتی!

لئا:توهم نزن!من دیگه میرم..تو درو بستی؟میدونی آدم ربایی جرم سنگینیه؟

هیچول:آدم ربایی؟ساعتتو ببین؟تا این وقت کی تو دانشکده میمونه؟

لئا:بو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چطور میتونم این همه مدت خواب باشم...ساعت 11 شبه!یعنی هیچکس

اینجا نیست؟

هیچول:به جز من و تو!

لئا سریع گارد گرفت..هیچول همینطور جلو میومد و میخواست به لئا نزدیکتر بشه...اما

لئا عقب میرفت...پای هیچول موقع پایین رفتن از سکوی کم ارتفاع پیچ خورد و افتاد

زمین و لئا کلی بهش خندید...

 

ته یون:یوریاااا...تو اصلا غرور نداری؟هروقت وویونگ بخواد باهاش میری بیرون؟

یوری:این چه ربطی به غرور داره؟من خوشم نمیاد اداهای دخترونه دربیارم که فلان جا

نمیرم ...فلان عادتو دارم...پام درد میکنه....آخ سرم....آیییییییییش

ته یون:من تنها میمونم آخه...لئام نیست

یوری:ا وویونگ رسید...من رفتم..خوش بگذرون...

آیدا رفت و ته یون بی حال نشست رو صندلی...از صبح معده اش درد میکرد...اما خیلی

جدیش نمیگرفت...تی وی رو روشن کرد و مشغول دیدن سریال شد ...حوصله اش نگرفت

و تخته شاسی و مداد طراحیش رو برداشت و مشغول طراحی پرتره شد...ناخود آگاه چهره ای

رو طراحی کرد..تمومش که کرد کاغذو از تخته شاسی برداشت و نگاهش کرد...

ته یون:کیم هیون جونگ...من چهره اش رو خوب تصور میکنم...

 

چند دقیقه ای بود که ماشین رو پارک کرده بود...کتش رو درآورد و رو هارا انداخت...

هارا از خواب پرید..

ری ووک:اوه میان...نمیخواستم بیدارت کنم

هارا:رسیدیم؟باید بیدارم میکردی..

هارا از ماشین پیاده شد و ری ووک هم رفت و جلوش وایستاد...

هارا:بابت شام کوماوو...سرده دیگه برو

ری ووک:هارایا....تو امروز اصلا حواست به من نبود..فکرت یه جای دیگه بود

هارا:میانه..

ری ووک:نمیخوام هیچ وقت ناراحت ببینمت...هروقت خواستی با کسی درد دل کنی

یا ناراحت بودی بیا پیش من خب؟

هارا:باشه...دیگه رفتم..

هارا رفت سمت ساختمون...جلوی واحدشون که رسید رمزو وارد کرد و رفت داخل..

باشنیدن صدای باز شدن در نایونگ و هیونگ که در حال بوسیدن هم بودن..از هم جدا

شدن...

نایونگ:تو؟؟؟؟؟تو اینجا چیکار میکنی؟؟

هارا:من..خب...هیونگ جون شی نمیخوای بگی کار من با تو چیه؟اگه نمیگی من بگم؟

هیونگ:خب..نایونگا...این...از عوامل سریال جدیدمه..اومده تو سناریو کمکم کنه

نایونگ:اوپا واقعا لازمه؟

هیونگ:آره دیگه...کارگردان اینجوری خواسته...بهتره دیگه برگردی خونه..میرسونمت

هیونگ کیف نایونگ رو برداشت و در باز کرد و رفتن بیرون..

هیچول یه گوشه نشسته بود..لئا هم پشتشو بهش میکرد ..گاهی یواشکی سعی میکرد

به هیچول نگاه کنه...اما هیچول همه ی نگاهاشو میدید...

هیچول:لی لئا...فکر نمیکردم..تا این حد بی رحم باشی

لئا:تو حالت خوبه..

هیچول:نیست...

لئا سریع رفت کنار هیچول نشست و نگران نگاش کرد...هیچول زد زیر خنده




طبقه بندی: With you،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس