تبلیغات
korean-love - CRYING(قسمت سیزدهم)
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : tina

سلاااااااااااااااااااااااااام....دلم واستون تنگ شده بووووووووووود....!!!

اممممم...خب اینم قسمته سیزدهمه سعی کردم زیاد بنویسم حالا نمیدونم از نظر شما هم زیاده یا نه!!!

راستی این قسمت ابهام زدایی داریم...سعی کردم تا جایی که تونستم نذارم سوالی بدونه جواب بمونه...

حالا هم بفرمایید ادامه و خیلیییییییییییییییییییی هم نظر بذارید که بعد از قرنی اومدم...!!!

کی بوم:میشه بدونم راجع به من چی فکر میکردی؟؟

تینا:اممم...خب فکر میکردم که بهترین عضو گروه یو کی.....س هستی و از وقتی که وارد گروه شدی منم یکی از طرفدارای گروهتون شدم!!

لبخند رضایتی روی لب های کی بوم نقش بست و مادر گفت

مادر:خب دیگه ساکت باشید دخترم داشت حرف میزد!!

و دوباره شروع کردم به تعریف کردن:

بعد از اون روز رفتارهای مادرم عجیب شده بودن،دیگه مثل قبل به حرفام گوش نمیداد.در حقیقت مادرم خیلی به آمریکایی ها علاقه داشتو فکر میکرد من بخاطر علاقه ای که به مردم آسیای شرقی دارم باعث میشم شخصیت خانواده پایین بیاد من هم که این رفتارش رو میدیدم سعی کردم که کمتر از کره ای ها حرف بزنم و وقتی که داشت از آهنگ ها،فیلم ها و خواننده های آمریکایی حرف میزد خودم رو مشتاق نشون میدادم با اینکه کوچکترین علاقه ای به حرف هایی که میزد نداشتم..همه چیز داشت طبق روال خودش پیش میرفت،درسته که اکثر اوقات با پدر و مادرم جر و بحث میکردم اما بازم زندگی در جریان بود و من هم نمیتونستم جلوشو بگیرم..تویه تمامه این مدت فقط یه نفر بود که من دیوانه وار دوسش داشتم و بهم امید زندگی میداد،کسی که حتی از وجود من هم بی خبر بود(گرفتین دیگه؟؟هیونه منظورم!)شاید فکر کنین دیوونم اما یه دفتر داشتم که هر روز واسش مینوشتم..از همه چیز درسته که اون هیچوقت این نوشته ها رو نمیخوند اما همین که اون حرفایی که میخواستم بهش بزنم رو روی کاغذ میاوردم باعث میشد که احساس بهتری داشته باشم و توی تمام این مدت تنها کسی که منو دیوونه فرض نمیکرد دوستم ویدا بود..اون هم وقتی که اشتیاقه من رو دید کم کم به دابل اس علاقه مند شد بعد از چندوقت فهمیدم که شخص مورد علاقه اش توی گروه...هیونگ جونه....

وقتی که این حرف رو زدم هیونگ جون که مشغول نوشیدن قهوه بود،قهوه توی گلوش پرید و به سرفه افتاد..همه مون خندمون گرفته بود!!

ادامه دادم:بعضی مواقع که هیونگ جون کاری میکرد که ویدا دوست نداشت و از دستش عصبانی میشد بهش میگفتم وای به حالت اگه داداشمو اذیت کنی..خواهرشوهر بازی در میارم و کاری میکنم طلاقت بده و از این حرفا..

با این حرفم همه خندشون گرفته بود بجز هیونگ جون که به وضوح صورتش سرخ شده بود..پدر در حالی که دستش رو روی دلش گذاشته بود گفت:خب دخترم...هه هه هه...بقیش؟؟؟هه هه هه هه!!!

تینا:اممم خب یه شب قبل از اینکه مادربزرگ و پدربزرگ برای بردن من به خونمون بیان من و مادرم سر اینکه مادرم خیلی به من زور میگه دعوای شدیدی کردیم و مادرم بهم گفت:از وقتی که وارد زندگیمون شدی بدبختی آوردی..همش تقصیر من بود...نباید اجازه میدادم...حیف،حیف من که مادر توئم...!!!اون شب من خیلی ناراحت بودم و تا صبح فقط اشک ریختم..کاری که دیگه واسم تبدیل به یه عادت شده بود اگه یه شب گریه نمیکردم عجیب بود..درست همون روز که مادربزرگ و پدربزرگ به خونمون اومدن و من هم از خونه قهر کردم و به هتلشون رفتم،درست قبل از ترک خونه پدرم بهم گفت وقتی از اون خونه رفتم دیگه برنگردم و همینطور بهم فت که من دختر یه زنه دیگه ئم و اون زنی که هرروز مادر صداش میکردم زن بابام بوده..و اون پیرزن و پیرمرد مادر و پدرشوهر همسر سابقشن ...

گریه امونم رو بریده بودو دیگه نمیتونستم حرف بزنم از شدت گریه به هق هق افتاده بودم و چشمام میسوختن تا اینکه دستی رو روی دستام و دست هایی رو روی شونه هام حس کردم..مادرم بود که دستهام و توی دستاش گرفته بود و پدرم که با دستایه مهربونش شونه هامو گرفته بود..مادرم درحالی که صورتش از اشک خیس بود گفت

مادر:دخترم..میدونم که خیلی اشتباه کردم...وقتی که از پدرت جدا شدم تمام تلاشم رو کردم تا تو رو پیش خودم نگهدارم اما پدرت نذاشت..حتی به پاش هم افتادم..التماسش کردم اما فایده ای نداشت،اون خوب میدونست که اگه تو رو نداشته باشم دیوونه میشم به همین خاطر تو رو با خودش برد و گم و گور شد تا اینکه چند وقت پیش با خبر شدم که به کشورش برگشته و زن گرفته و از زن جدیدش هم یه پسر داره و به زنش هم گفته که تو رو تویه یه پرورشگاه تویه کره دیده و ازت خوشش اومده و از این چیزا..وقتی که جریانه تو رو برای پسرا تعریف کردم،کاملا مشخص بود که هیونگ جون اصلا از این وضعیت راضی نیست،به همین خاطر هم بود که من و پدرت تصمیم گرفتیم یه مدت پیش مادربزرگ و پدربزرگ بمونیم تا شماها بتونید به همدیگه عادت کنید

بعد هم دستام رو محکم تر گرفت و بهم لبخند زد..

پدر:دختر گلم..درسته که دختر واقعیه من نیستی اما مطمئن باش که تو واسم هیچ فرقی با هیونگ جون و کی بوم نداری..دقیقا همونطور که مادرت در تمامه این سال ها از هیونگ جون و کی بوم با اینکه بچه های خودش نبودن دلسوزانه مراقبت کرد..منم قسم میخورم که هیچ فرقی بین تو و این دوتا پسر نباشه و تو رو هم مثل اونا دوست داشته باشم...و بعد سرم رو بوسید...

هیونگ جون و کی بوم که تا حالا فقط ما رو نگاه میکردن از سر جاهاشون بلند شدن و به سمتم اومدن..

کی بوم:میشه مائم یه چیزی بگیم؟؟

لبخندی زدم و گفتم:البته..!!

هیونگ جون:من کیم هیونگ جون هستم و بعد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت میشه همه چیز رو از اول شروع کنیم؟؟

تینا:منم تینا زارعی هستم.

بهش دست دادم و گفتم:از حالا به بعد دوباره همه چیزو از اول شروع میکنیم...

دوتاییمون خندیدیم و بعد کی بوم دستش رو دراز کرد...

کی بوم:کیم کی بوم...!!!

تینا:تینا زارعی...!!

و با کی بوم هم دست دادم.....

پدر:پس تمامه این مدت داشتم با کی حرف میزدم؟؟؟دستت درد نکنه دیگههه...یادت باشه از این به بعد هروقت خواستی خودتو معرفی کنی میگی اسمت یونهیه..کیم..یون..هی..!!

و بعد کارتی رو به دستم داد و گفت:اینم کارت شناساییت..اینجا ما شناسنامه نداریم و از این کارت ها بجای شناسنامه استفاده میکنیم پس باید خیلی مراقبش باشی...


طبقه بندی: CRYING،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس