تبلیغات
korean-love - magic love 10
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1391 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : Elh@M

راستی این قضیه هك كردن چیه؟امیدوارم اتفاقی نیوفته.

الان من چی بگم خب؟به معنای واقعی فشار خونم زد بالا اینو دیدم.

امیدوارم هر كی از اینا گرفت گوشیش جلو چشماش بپوكه چه معنی میده قاب گوشیه آدم این شكلی باشه هان؟

zjygn6fw8zc0jxz3rid5.jpg

اینم كه آرانه دیگه

 

txggv65962aawl1f7mb.jpg

اینم جدیدترین شخصیت این قسمت لی سویا

ichicrl9poxfygr7df61.jpg 

شما چی فكر میكنید؟كدوم یكی بهتره؟تو نظرات بهم بگین هر چند خودم جوابش رو میدونم

 

..................................q6yhl2pt8sodn7ba.jpg

....................................................................


 

سوار اولین اتوبوس شد و  از سئول رفت هنوزم نمیدونست میخواد چیكار كنه ولی احتیاج داشت حتی واسه چند روز از همه دور باشه.تو ایستگاه شهر اینچئون پیاده شد خیلی گرسنش بود و واسه همین به یه رستوران كوچیك رفت و سر یه میز نشست.صاحب رستوران یه خانوم میانسال بود كه داشت با یه دختر جوون حرف میزد و میخندیدن كه با اومدن آران دختر جلو اومد تا سفارشش رو بگیره.

- سلام چی میل دارین؟

- سلام من ..........(نمیدونستم چی بذارم حالا مثلا یه غذایی دیگه) میخوام.

- الان براتون حاضر میكنم.

قیافه ی دختر برای آران خیلی آشنا میومد ولی هر چی فكر میكرد كجا دیدتش به نتیجه ای نمیرسید.

- بفرمایین غذاتون.

- مرسی.ببخشید؟

- بله؟

- اممممم....قیافه ی شما برام خیلی آشناس ما جایی هم دیگرو ندیدیم؟

- اممممم نمیدونم فكر نكن..... یه لحظه وایسا درسته چهره ی شمام آشناست.

- انگار ما قبلا هم رو دیدیم  نه؟

- اینطور به نظر میاد....امممم آها یادم اومد ما همدیگه رو اونشب تو مهمونی دیدیم درسته؟

با این حرف دختر آران هم یادش اومد. درسته همون دختری بود كه اونشب داشت با لیتوك حرف میزد.

- اوه...درسته.

- شما....دوست دختر لیتوكین نه؟

آران با شنیدن این حرف ناراحت شد ولی به روی خودش نیاورد و سرش رو پایین انداختو گفت:

- میشه اینجوری گفت.

- آه ببخشید حواسم نبود به خاطر این چند وقت و اتفاقایی كه افتاده احتمالا خوشتون نیومده كه گفتم دوست دختر لیتوكین.واقعا معذرت میخوام.

- نه اشكالی نداره.

- میتونم بپرسم....اممممم  شما اینجا چیكار میكنین؟؟

- خب میشه گفت از آدمای اطرافم فرار كردم...میخواستم تنها باشم....برای یه مدت كوتاه...خودت چی؟من فكر كردم حتما تو سئول زندگی میكنی.اصلا اسمت چیه؟؟؟

- منم یه جورایی مثل شمام .منم فرار كردم البته واسه من موقتیه با دوست پسرم دعوام شده الانم غیب شدم تا تنبیه بشه.هه هه.اسم من لی سویاست....و اسم تو چیه؟

- آران.خوشوقتم.

- منم همینطور....قبلا اینجا اومده بودی؟

- نه دفعه اولمه اومدم اینجا.

- آشنا چی؟هیچ دوستی اینجا نداری؟

- نه ندارم....گفتم دفعه اولیه كه اومدم اینجا.

- پس.... جای خواب چی؟

- راستش در موردش فكر نكردم.احتمالا تو هتل یا مسافر خونه بمونم تا یه جایی پیدا كنم.

- خب اگه بخوای میتونی تا یه جایی پیدا كنی پیش من بمونی.منم تنهام....

- مگه تو اینجا خونه داری؟

- اوهوم.خونه ی پدریم اینجاست ولی خودم و برادرم سئول زندگی میكنیم.تازه هر دوتامون یه نقطه ی اشتراك داریم اونم اینه كه هر جفتمون دوست دخترای سابق سوپرجونیوریم .

- هااااااان؟یعنی چی دوست دخترای سابق سوپر جونیور؟؟؟؟؟؟؟

-آره دیگه تو دوست دختر لیتوك بودی منم دوست دختر ایون هیوك.

یه دفعه غذا پرید تو گلو ی آران و در حالی كه سرفه میكرد گفت:

- اهم اهم....چی؟اهم...دوست دختر كی؟....اهم اهم اهم...ایون هیوك؟؟؟؟

- چیه بابا چرا انقدر تعجب كردی؟

- نه نه همینجوری پرسیدم.میشه بپرسم چرا دعواتون شد؟اصلا چرا من نمیدونستم تو  با اون دوستی؟

- آخه تازه دوست شده بودیم واسه همین فقط دو سه نفر میدونستن. و واسه این بهم زدیم كه داشت یه دختر دیگه رو میبوسید هه هه.

- میخندی؟

- آره خب.

- واقعا كه من با نامزدم به خاطر این كه یكی دیگه رو بوسید بهم زدم اونم دو روز مونده به عروسی بعد تو میخندی دوست پسرت یكی دیگه رو بوسیده؟؟؟؟؟؟؟

- منظورت هیونگ جونه نه؟ایون هیوك شب مهمونی بهم راجع شماها  گفته بود.آره مگه چیه؟خب ما تازه دوست شدیم و چون یكی دیگه رو بوسیده به این معنی نیست كه منو دوست نداره تازه الانم تو تنبیه به سر میبره دیگه. كلی نگرانم شده البته حقشه.

- جالبه.

- آره خیلی.خب حالا چیكار میكنی؟

- چیو؟

- میای با من زندگی كنی؟

- آخه....آخه مزاحمت میشم تازه شاید خانوادت دوست نداشته باشن.

- از اونجایی كه یه آشناییت كم داریم پس مزاحمم نمیشی تازه من تنهام هیچ خانواده ای ندارم كه دوست نداشته باشن.حالا پاشو بریم.

- باشه.

سویا از خانوم صاحب رستوران خدافظی كرد و به همراه آران به سمت خونه رفتن.دختر شاد و خوبی به نظر میومد و البته یكم هم پر حرف.جلوی یه خونه ی بزرگ و دو طبقه وایساد و روبه آران كرد و گفت رسیدیم.با هم دیگه به داخل حیاط رفتن كه سویا با دیدن یه ماشین مدل بالا و مشكی جیغی كشید و با خوش حالی به طرف خونه دویید.آران كه شكل علامت سوال شده بود آروم و محتاطانه به سمت خونه رفت و دید كه در بازه خیلی آروم رفت داخل كه دید سویا تو بغل یه پسر قد بلنده و پسره داره میچرخونتش كه با دیدن آران سویا رو گذاشت زمین و با تعجب بهش خیره شد.آران هم با دیدن اون پسر خیلی تعجب كرده بود و البته نزدیك بود فكش بخوره زمین................


 




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس