تبلیغات
korean-love - milkshake ep13
تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1391 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : pargol
سلام.....بفرمائید ادامه ک برای جبران غیبتم قسمت جدیدو آوردم
من داستاناتونو خوندم اما کامپیوتر قاطی داره نمیزاره نظر بدم..ببخشیددددد تورو خداااا
http://www.8pic.ir/images/dcy8dmj754m9f4zkdmkl.jpg اینو برین ببینین عکسه سونگ جین و جیون شینه
رومو به جیون شین کردمو گفتم:خوب حالا منو میرسونی یا....(ای رو رو برم من...)
جیون شین:اومممم...فکر کنم خستگیم در شد....بزن بریم(کاجااااااا)
جوابی نداشتم بدم...اون به این مهربونی و صداقت با من رفتار میکرد اما من...چرا نمیخواستم عشقشو نسبت به خودم باور کنم در صورتی که همیشه جلوی چشمام بود؟؟؟(از بس که....چی بگم والا!!!)
جیون شین:میگم که...یعنی الان تو وسوک شین با هم دوستای معمولی هستین؟(دوهزاری اینم کجه هااا باید صافش کنیم سرفرصت هههه)
-آره دیگه من که بهت گفتم!
جیون شین:اوهوم ...راستی دوستات هم میدونن حقیقتو؟
-آره شماها که خودی هستین میدونین(مین سوک هم نخودیه هههههه)
جیون شین:وااای یعنی من هم بالاخره جزو خودی هات دونستی؟(آره بعد از قرنی انتظار...)
-ههههه چه ذوقیدی هاااا ..برای اینکه ناراحتی ات آزارم میداد
اوووووه چی گفتم....لو دادم احساسمو که(بالاخره یه کار خوبی کردی بزنید کف قشنگرو...)
جیون شین:چیییییی؟واقعااااا؟پس تو هم....واااای خدا چه خوشحالمممم(ای دون)
می خواستم حرفمو تصحیح کنم که جیون شین دستشو روی بینیش به نشانه ی هیس گذاشتو گفت:نه دیگه تو خودتو لو دادی و نباید منکرش شی!!!(راست میگه دیگه بچه!!)تو هم به من علاقه داری از چشات که امروز نگام میکردی فهمیدم
-هههههه نه مثل اینکه واقعا قوه ی تشخیصت بالاست!!!!
جیون شین:مااینیم دیگهههه.....ههههههه....سونگ جین
-هوم؟
جیون شین:الان دیگه باهم دوستیم نه؟؟
-نه...یعنی ...آره ..ولی سوک شین گفته بود که به تو نگم...یعنی به هیچکس جز جی یون و ایون می ویومی نگم...ولی من به تو گفتم...الان هم تا موقعی که وقتش باشه باید تظاهر به رابطه با سوک شین باشم !!!!
جیون شین دستی به پیشونیش زد و گفت:واقعا؟؟؟چچچچچ پسره ی ....خب توی مدرسه فقط باید وانمود کنی دیگه نه؟
-آره دیگهههه
جیون شین:ولی ما باهم دوستیم هومم؟
-الان هم هستیم...یعنی از همون موقع که خونتون اومدم شدیم
جیون شین ضبطو بلندتر کرد و باهاش شروع به خوندن کرد ...صداش خیلی عالی نبود ولی بد هم نبود
من که خندم گرفت(ههههه هندونههههه بی ادب!!!)و جیون شین رو بهم کرد وگفت:اینو از یه دوست یاد گرفتم
-ا واقعا؟بعلههههه چه دوست باحالی داری شما...لابد خیلی هم جالبه نه؟؟
جیون شین:اوممم...آره اینطور میشه گفت...ولی اکثر اوقات خیلی مغروره ..اصلا به آدم توجه نمیکنه...البته امیدوارم از حالا بهتر شه
-اتفاقا غرورشه که قشنگه
جیون شین:و. ..همینطور اعتماد به نفسش
-نظرت چیه ازش یه توسری بخوری؟؟هومم؟تو سری آدمای باحالی خیلی مزه میده هااا!!!(ا حتما از من خوردی که مزه اشو میدونی!!)
جیون شین:اهمممم نه مرسی ..نیازی نیست چون دیگه رسیدیم
بعله بالاخره رسوندم...خدائیش خیلی اذیتش کردم و خودم اینو میدونم...دلم میخواست تعارفش کنم داخل ولی مامانم وجی یون رو چیکار میکردم(ای بی حیا نوچ نو چ نوچ)
-ازت ممنونم و ببخشید بابت اتفاقات...دوست خوبممم(اوققق آخه دوست خوبم چیه؟؟بگو اوپا حداقل!!!)
جیون شین:دوست خوبم یه خورده چیزه...(اآره والا)نمیشه یه اسم مشترک برای خودمون  بزاریم(اسم مشترک دیگه چه صیغه ایه؟)
-اسم مشترک؟مثلا چی؟
جیون شین:امروز چند شنبه اس؟
-امروز؟پنج شنبه اس
جیون شین:میزاریم ترزدی کوپل(جفتهای پنج شنبه مسخرس ولی دیگه ببخشید!!!)
-ههه کوپل؟ما کوپلیم؟
جیون شین:خوب مگه قرار نیست بشیم؟
-هان؟آره خوب ممکنه(ممکنه؟؟؟تو که از خداته هم یه مدت اسمت با سوک شینه بعد هم با جیون شین ...هم خدا هم خرما!!)
جیون شین دستمو گرفتو باهم قول دوستی دادیم و بعد هم ازش خداحافظی کردمو سریع به داخل خونه رفتم دلم میخواست برگردم و براش دست تکون بدم ولی برای امروز یکمی زیادی میشد!!!(چچچچچچچ)
کلید رو چرخوندم و در داخلی خونه رو باز کردم باز مامان عود روشن کرده بود ...بوی خوبش همه جارو گرفته بود(ههههه آخه من عاشق عودم)با چشام همه جارو نیگا کردم(پ ن پ با گوشات نیگا کن)و مامانمو توی کتابخونه دیدم که داشت از یه چیزی نت برداری میکرد(مامان من که از هیچ کتابی جز رژیم غذایی نت برداری نمیکنه ههههه)از پشت بغلش کردمو و ترسید و خودکار از دستش افتاد به سمتم برگشت و از نگاهش دلخوری موج میزد (پ ن پ دوس داری واست بشکن بزنه؟یا کردی برقصه؟؟)با لحنی فوق جدی گفت:باز که سرویسو پیچوندی؟به نظرت کار جالبیه که هر دفعه اون پسر مدیرتون برسونتت؟
-مامممماننننن...داستان داره ...میزاری برات تعریف کنم.؟؟.
مامان دوباره به کاری که داشت میکرد مشغول شد وگفت:بگو میشنوم فقط داستان واقعی باشه نه از روی تخیلات خلاقت!!!!
-مامان جون ..من چند دفعه براتون داستان الکی تعریف کردم؟
مامان:هزار بار(حال کن صداقتو...)
-چچچچ یعنی الان به من اعتماد نداری؟
مامان:بعد هزار بار داستان الکی شنیدن میخوای داشته باشم؟؟
-خیلی بدییییی...اصلا نمیگم
مامان:بی خود!! زود بگو میخوام بدونم
-اومم باشه خوب از کجا بگم؟؟
مامان:از اون پسر جنتلمنه...اسمش چی بود؟؟؟آهان لی سوک شین
-از دست تو مامان...خیلی ازش خوشت اومده نه؟اصلا کی دیدیش؟
مامان:امروز قبل از اومدنت
-چچچچی؟اومده بود اینجا ؟
مامان:آره کارت داشت ...میگفت مربوط به درسه.....چه پسر مودبی بود واووووو حیف که سنش خیلی کمه وگرنه....
-اوا مامانننن بسه دیگه خیلی واقعا..
مامان خنده ای کرد و گفت:بابا واسه خودم نگفتم که واسه یکی از دوستام گفتم...اون تازه طلاق گرفته دلش دوس پسر میخواد
-هههه احساس نمیکنی این دوستتون یه ذره اندازه ی نوک سوزن با سوک شین اختلاف سنی داره؟
مامان لپمو کشید و گفت:تو هم که برای هر چیزی یه جواب تپل داری..خوب بگو ببینم کجا بودی؟؟؟
-من.....
براش گفتم همه چی رو البته بعضی جاهارو هم سانسور کردم مثلا نگفتم که کوپل شدیم و از این حرفها...(میخوای اینارو هم بگو مامان از خودمونه...)
مامان چهره ی متفکرانه گرفت و به چشام زل زد و گفت:راستشو بگو تو از پسرهای خیلی مودب و با اخلاق مثل سوک شین خوشت نمیاد نه؟
-اره دقیقا..من دلم میخواد مثل خودم شلو غ پلوغ باشه باهاش راحت باشم..از اینکه هولش بدم یا هر شوخی دیگه(شهرستانی نباشه هاا اینها عادت ندارن!!!)ترسی نداشته باشم که وای الان عین سگ پاچمو میگیره یا هر چی مثل این...دلم میخواد وقتی باهاش شوخی میکنم اونم هم با شوخی و خنده باهام همراهی کنه
مامان:مثل این پسره جیون شین هومم؟
نمیگم جیون شین باشه ولی خوب آره اخلاق جیون شین بیشتر به اون چیزی که من از یه دوست پسر توقع دارم  شبیهه!!
مامان:پس چرا از اول گذاشتی این جوری شه؟چرا از همون اول به حرفاش خوب فکر نکردی؟تو که میگی خیلی وقته دنبالته پس مدت زیادی فرصت برای فکر بهش داشتی..(همینو بگو مادر..).
-آره مامان ولی سوک شین اینطوری گفته و من هم نمیخوام بیشتر از این توی مدرسه انگشت نما باشم !!(چه سوک شین ذلیلی هستی تو...)
مامان:باید یه مدت وانمود کنید بعد هم یه دعوایی جلوی همه راه بندازین و بهم بزنین اونوقت دیگه جدایی تون به طور واضح به همه نشون داده میشه!
-اره بهترین راه همینه ....بعدش هم ما مثل هر زوج شکست خورده ای از هم جدا میشیم..
مامان:ولی ..اگه سوک شین هم از تو خوشش اومده باشه چی؟؟؟اون هم خوب ی مرده مثل جیون شین که عاشق تو شده....اون هم شاید به تو علاقه ای پیدا کرده که دنبالته و بهت گفته این وانمودو کنی!شاید میخواد باهم به اسم اون وانموده قرار بزارین وخودشو بهت نشون بده...
-آره ولی اگه اینطور که شماهم میگین باشه ولی من علاقه ای بهش ندارم جزاینکه همکار توی نمایش منه!!!
مامان:آخ آره پس این همون پسره اس که باهم نمایش اجرا میکنین؟
-آره دیگههه نمیدونستی؟
مامان:نه میدونستم...میخواستم مطمئن شم(آفرین تو زورو.!!!)
-آهان از اون لحاظ بعله ما که فضول نیستیم!!
مامان:انقدر این صفتی که نداری رو نگو...برای مردم سوء تفاهم میشه ههههه(مامان من که کلا توی ضایع کردن من مدرک کارشناسی ارشد داره ..حالا این مامانه در حد مامان من سیکله هههه!!)
-باشه مامان تو خوبییییی...من دیگه برم یه سری به جی یون بزنم
مامان:جی یون نیست!رفته سر خاک مامانی اش
-آخخخ کاش من هم میرفتم...نگفته بود بهم!!!(آخه نه که تو هم خونه بودی!!)
مامان:یهو دلش خواست بره!میخوای تو هم برو پیشش تنها نباشه...
-اوممم الان رفت؟
مامان:آره خیلی نیست
-باشه پس بهش میرسم فعلا انیوووو
مامان:انیوووو سونگ جین ....
فوری دوباره کفشامو پوشیدم و از جاده ی اصلی به سمت ایستگاهی که مستقیم به قبرستون میره رفتم....تا چند دقیقه ی دیگه اتوبوس بعدی میومد ...اتوبوسه سر 20 دقیقه و 50 دقیقه ی هر ساعت میومد والان ساعت 4وربع بود 5دقیقه باید منتظر میشدم ..تا اون موقع به تابلوی تبلیغاتی که به کنار ایستگاه نصب بود چشم دوختم...عکس یه فیلم بود....دلم میخواست ببینم چون به نظر قشنگ میومد یه دختر بود که یه پسری داشت گردنبند صدف مانندی رو گردنش می انداخت و دهانشو باز کرده بود که مثلا چیزی در گوشه دختر زمزمه کنه...نهایت عشق بود چیزی که من به خوبی باهاش آشنا نبودم ولی جی یون و ایون می و یومی پایه ی این جور فیلمان ...ولی من بیشتر ترسناکو دوس دارم ولی خوب امتحان کردن هر چیزی رو دوس دارم پس یادم باشه بهشون راجب این فیلم بگم اگرچه...فکر کنم خودشون زودتر از من از این فیلم شنیده باشن و حتی نزدیک ترین سینمارو هم سراغ دارن!!دوستای منن دیگههه
اتوبوس هم اومد زیاد کسی توش نبود ...تا قبرستان حدودا 40 دقیقه راه بود توی این مدت یکمی چشامو رو ی هم گذاشتمو چرتکی زدم تا برسیم...





طبقه بندی: Milkshake،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس