تبلیغات
korean-love - magic love 12
تاریخ : سه شنبه 28 شهریور 1391 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : Elh@M


اینم از قسمت دوازده.
تو این قسمت تاریخچه ی آران و آنجلا و بقیه رو به طور كامل تعریف كردم امیدوارم خوب شده باشه

خب دیگه برو ادامه

- حاضری باهاش آشتی كنی و دوباره باهاش باشی؟

.................................................................................

- من...امممممممم .خب  سوالت خیلی یه دفعه ای بود و شوكه شدم.ولی نه دیگه حاضر نیستم باهاش دوست بشم لیتوك برام  مثل یه غریبه شده...اون مسبب همه ی مشكلاتمه.

- نمیتونم دركت كنم چرا این حرف رو میزنی؟فقط چون مست بوده؟

-آران نگاهش رو كه سرد و خالی از هر احساسی بود به سرامیك های كف اتاق كه مجبور بودن در برابر سردیه نگاهش سر تعظیم فرود آورند  دوخت .انگار كه تو خاطراتش دنبال یه چیز گم شدس.

بالاخره بعد از چند لحظه سكوت كه برای سویا اندازه چند ساعت گذشت شروع  به تعریف كردن كرد. با صدایی خفه كه انگار  از ته چاه در میومد...تعریف خاطراتی كه برای فراموش كردنشون شیش سال زحمت كشیده بود سخت تر از اونی بود كه فكرشو میكرد.

- نمیدونم از كجا بگم. خب ...من , لئا و لیتوك  تقریبا از بچگی  با هم بزرگ شده بودیم چون كه مادرامون باهم دیگه دوستای خیلی صمیمی ای  بودن درست مثل دو تا  خواهر.

دوباره ساكت شد انگار احتیاج داشت افكارش رو جمع كنه... بعد از چند لحظه انگار كه  راضی شد  دست از سر سنگ های كف اتاق برداره سرشو بلند كرد و به سویا خیره شد تا اثر حرفاش رو بهتر ببینه.

- از همون بچگی عاشق خوندن و شعر و موسیقی بود منم موسیقی رو خیلی دوست داشتم و واسه همین میخواستم وقتی بزرگ شدم یه نوازنده ی بزرگ بشم ولی برخلاف ما لئا همیشه دوست داشت كه یه  وكیل بشه و شاید همین موضوع باعث شد كه لیتوك با من صمیمی تر از لئا باشه. هیچ وقت یادم نمیره اولین قطعه ی موسیقی ای رو كه ساخته بود ... فكر كنم سیزده چهارده سالش بود من اولین نفری بودم كه براش اون قطعه رو زد خیلی هیجان زده و خوش حال بود و انصافا با توجه به تجربه ی كمش قطعه ی خیلی خوبی بود.

واسه دبیرستان من و لیتوك رفتیم مدرسه ی هنر و لئا مدرسه ی حقوق.تو دبیرستان بود كه با هیونگ جون و البته یه سری اعضای دابل اس و سوپر جونیور آشنا شدیم ولی بین همه ی كسایی كه اونجا بودن ما فقط یه اكیپ دوستانه داشتیم كه من .لیتوك.هیونگ جون.جونگ مین .هیچول . كیوجونگ . آنجلا و كیمیا  عضوش بودیم كه بعدا لئا هم با هیچول دوست شد و به گروهمون اضافه شد. من و آنجلا دوستای خیلی صمیمی بودیم و البته یه چیز اون رو از بقیه ی ما متمایز میكرد و اون این بود كه آنجلا برخلاف ما آلمانی بود. دو سال اول دبیرستان خوب بود و ماها هر روز بهم صمیمی تر میشدیم و این وسط من و هیونگ جون بهم یه احساس خاص پیدا كردیم احساسی كه خیلی طول نكشید تا بقیه هم ازش با خبر بشن اما انگار این خبر دو نفر رو خیلی ناراحت كرد اول دوست و محرم رازم آنجلا كه اون موقع علت ناراحتیش رو نفهمیدم و دوم لیتوك كه خیلی ناراحت و عصبانی شد و وقتی ازش پرسیدم جوابی نداد و منم گذاشتم به حساب این كه چون اول به اون نگفتم ناراحت شده.

آران نفس عمیقی كشید و ساكت شد شاید هم میخواست با وقفه ای  كه بین صحبتش ایجاد كرده اثر كلامش رو بیشتر كنه.

- زودباش  بگو خیلی جالبه.

- هیچی دیگه من و هیونگ روزبه روز عاشق تر میشدیم و واسه همین هم  تصمیم گرفتیم ازدواج كنیم...هه... حتی كارتای عروسی رو هم پخش كرده بودیم...سه چهار روز مونده به عروسی رفتم واسه پرو آخریه ی لباس عروس كه از یه شماره ی ناشناس برام اس ام اس اومد اگه میخوای  وفاداریه عشقت رو ببینی كه در چه حده بیا به این هتل و بعد یه عكس از شماره ی یه اتاق به اضافه ی چندتا عكس از هیونگ تو لابیه هتل برام فرستادن.من كه حس كنجكاویم تحریك شده بود رفتم به آدرسی كه گفته بودن جلوی در اتاق كه رسیدم قلبم انگار میخواست از جاش كنده بشه بالاخره در رو باز كردم و رفتم تو...وااااااااای چی میدیدم؟هیونگ  تو بغل یه دختر دیگه بود و داشتن هم رو میبوسیدن حتی نمیتونی تصور كنی چه حسی داشتم و البته حسم وقتی كامل شد كه دختره سرشو بالا آورد و بهم نگاه كرد با اون چشماش بهم زل زده بود انگار كه هیچ خجالتی نمیكشید از این كه بهم خیانت كرده آخه دختره همون آنجلا دوستم بود.هیونگ چندبار سعی كرد برام توضیح بده ولی  من قبول نكردم و اونم برای همیشه رفت آمریكا منم حال و روز خوبی نداشتم ولی همیشه از اینكه لیتوك كنارمه خوش حال بودم و بالاخره به حالت عادی برگشتم و با لیتوك دوست شدم تا همین چند وقت پیش كه هیونگ برگشت و بهم گفت كه اون روز تو نقشه ی آنجلا افتاده و هیچ احساسی بهش نداشته و در آخر هم كه لیتوك صحنه ی آخر این نمایش رو كامل كرد و مست اومد پیشم والبته اعتراف كرد كه اونم هم دست آنجلا بوده و كلا شیش سال از زندگیه من تو دروغ  گذشته.

- نمیدونم چی بگم خیلی گیج شدم.

- هه هه ...حالا براچی گیج شدی؟هرچند حق داری من خودمم باورم نمیشه این اتفاقا افتاده باشه.

- حتما برات خیلی سخت بوده.

- خب یه جورایی آره چون من به هیونگ جون خیلی وابسته بودم ولی بیشتر به خاطر خیانتی كه فكر میكردم بهم كرده ضربه خوردم تا جداییش.تو چی هان؟

-هوم؟من چی؟

- میگم تعریف كن چرا تنهایی زندگی میكنی و این چیزا دیگه.

- آها.خب مال من طولانی نیست.ما یه خانواده ی خیلی خوب و شاد بودیم.من و مین هو با مامان و بابا. شب تولد هیجده سالگیه مین هو بود كه همه رفته بودیم به یه رستوران خارج از شهر و جشن گرفته بودیم ولی تو راه برگشت لاستیك جلوی ماشین میتركه و ماشین چپ میكنه.من و مین هو سالم موندیم ولی مامان و بابام......

بعد از این اتفاق مین هو همیشه خودش رو سرزنش میكنه ولی من سعی كردم كه متوجه بشه اون اتفاق تقصیر اون نبوده هر چند خودمم شرایط درستی نداشتم.تا اینكه با ایون هیوك تو دانشگاه آشنا شدم هم رشته ای نبودیم ولی خب بالاخره تو یه دانشگاه بودیم.اوایل هیچ توجهی بهش نداشتم ولی كم كم متوجه نگاهاش شدم و كم كم هم دوست شدیم دیگه.

- امممممم بابت تصادف خیلی متاسفم. و این كه ایون هیوك پسر خیلی خوبیه.

- مرسی.آره میدونم ولی لازمه كه یكم ادب بشه.

- هه هه موافقم.خب دیگه من برم بخوابم از بس حرف زدیم متوجه نشدیم كه شب شده.

- شام نمیخوری؟

- نه مرسی اشتها ندارم.شب خوش.

- باشه.شب بخیر.

از سویا خدافظی كرد و به سمت اتاقش رفت.بلافاصله روی تخت خوابش دراز كشید و چشماشو بست.سوال سویا دوباره تو گوشش طنین انداخت. حاضری ببخشیش؟ دوباره خاطرات بچگیش جلوی چشم هاش اومد. با خودش گفت:

- چطور تونست همه چیز رو تو یه لحظه خراب كنه؟ نمیتونم ببخشمش.




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس