تبلیغات
korean-love - CRYING(قسمت چهاردهم)
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : tina

سلاااااااااااااام...اینم از این قسمت...

بچه ها دلم واسه همتون خیلی تنگ میشه چون با شروع شدنه مدرسه ها فکر نکنم دیگه بتونم بیام...اما میام و داستاناتونو میخونم و اگه بتونم نظر میزارم واستون...این چند وقت هم داستانایه همتونو میخوندم اما نمیتونستم نظر بذارم واستون!!

امیدوارم خوشتون بیاد...

اون روز رو تا شب گفتیم و خندیدیم و همه تقریبا قضیه فلش ها رو فراموش کرده بودن...اون روز مادر و پدر و پسرا همه جای خونه رو نشونم دادن و با هم کلی عکس دیدیم و تقریبا با همه ی فامیلای جدیدم آشنا شدم...!!بعد از اینکه شام خوردیم مادر و پدر رفتن و با اصرار های مامانم قرار شد فردا با هم بریم خرید...خسته بودم ساعت 10 شب بود..با هیونگ جون و کی بوم داشتم تلویزیون میدیدم که یاده ویدا افتادم...واقعا که من دیگه چه دوستی بودم...الآن توی ایران ساعت حدودای دو نیمه بعد از نیمه شب بود اما میدونستم که ویدا هنوز نخوابیده و مثل همیشه داره تو اینترنت چرخ میزنه...لبخندی زدم و به سمت تلفن رفتم تا بهش زنگ بزنم...

هیونگ جون:میخوای به کسی زنگ بزنی؟؟

یونهی:اوهوم...به دوستم...توی ایران..!!

هیونگ جون:اسمش چیه؟؟

یونهی:ویدا...!!

کی بوم:همون ویدایی که ازش حرف میزدی؟؟

یونهی:آره...همونه...!!

هیونگ جون:الآن ایران ساعت چنده؟؟(شستم رو بنده عقربشم کنده...سوختی؟؟)

یونهی:دو و چهل دیقه!!

هیونگ جون:یاااااا..یونهیااا..چرا این موقع شب؟؟بذار فردا صبح که بیدار شدی بهش زنگ بزن ممکنه اونم الآن خواب باشه...!!

کی بوم:هه هه هه هه...هیونگ(برادر)هه هه هه هه...نگرانه همسر مهربانتی؟؟هه هه هه...

از این حرف کی بوم خندم گرفت و منم زدم زیر خنده...هیونگ جون نگاهی بهمون انداخت و بعد صورتشو سمته کی بوم برگردوند

هیونگ جون:کیییییییم کیییییییییی بوووووووووووووم...تو مردیییییییییی فهمیدییییییییییییی؟؟؟

کی بوم:یاااااا یونهیاااا...!!

یونهی:هوم؟؟من؟؟هیونگ جون داد زد من که حرفی نزدم..

کی بوم:حرفی نزدی اما در عرض دو روز هیونگ(برادر)رو مثه خودت جیغ جیغو کردی...!!

هیونگ جون:جیغ جیغو؟؟هان؟؟؟جیغ جیغو؟؟احمقققققققققق به این میگن داد نه جیغ...فهمیدییییییییییییییی؟؟؟

کی بوم:بله بله فهمیدم...فقط شما داد نزن خب؟؟

هیونگ جون:مگه تو میزاری من داد نزنم؟؟ها؟؟

کی بوم:من اصلا دیگه حرف نمیزنم...خوبه؟؟

هیونگ جون:لطف بزرگی میکنی در حقمون...با اون قیافت...

کی بوم:باشه بابا...شما خوشگلی...خوبه؟؟همینو میخواستی بشنوی دیگه نه؟؟؟

هیونگ جون:دقیقا میخواستم خودت اعتراف کنی...خوشبختانه قبل از اینکه به خشونت متوسل بشم خودت معترف شدی...!!!

کی بوم:میشه معنی دقیقه کلمه معترف رو بدونم؟؟

هیونگ جون:نچ..نمیشه..بشین سرجات دیگه...!!

کی بوم:من که نشستم که...

هیونگ جون:الآن میزنم تو دهنت ها...!!

کی بوم:خفه شدم...خوبه؟؟

هیونگ جون:قبلا گفتم که لطف میکنی اگه خفی شی...!!

کی بوم:یاااا..هیو...

یونهی: بسه دیگههههههه...چقدر دعوا میکنین..ساکت باشین میخوام به دوستم زنگ بزنم...البته لطفا..!!

وقتی که پسرا ساکت شدن و بینشون صلح برقرار شد من هم گوشی تلفن رو برداشتم و شماره موبایله ویدا رو گرفتم...فکر کردم مثل همیشه اینبارم کلی طول میکشه تا گوشی رو برداره اما با دومین زنگی که خورد جواب داد

ویدا:تینا...خودتی؟؟

یونهی:سلام عزیزم..آخییییییی..قربونت برم..آره عزیزمممممم منم دلم تنگ شده بود واست...نه اینجا هم خبری نیست..ایران چه خبر؟؟آب و هوا که اینجا عالیه...اونجا چطوره؟؟نه بابا..گرمه؟؟اما اینجا هوا خوبه..البته شبا خیلی سرد میشه اما کلا هوا خوبه در کل هوا بهاریه بهاریه...!!

ویدا:آهااااااااااای ور ور جادووووو...!!بازم شروع کردی؟؟خب حالا....!سلام...!!

یونهی:آآآآآآآآآخ ویدا چقدر دلم واست تنگ شده بود...نمیدونی تو این چند روزی که اومدم اینجا چه بلاهایی که سرم نیومده..اگه واست بگم سکته میکنی..!!

ویدا:خب حالا انگار چی شد!!!ببینم مامان و بابات خوشگلن؟؟داداشات چی؟؟اسمشون چیه؟؟چند سالشونه؟؟بینم خانوادت پولدارن؟؟

یونهی:نمیری یه وقتی...یکم نفس بکش دختر جان!!اکسیژن به مغزت نمیرسه میمیر ها!!آره..مامان و بابام خوشگلن..اما اینو بیخیال..میخوام یه چیزی بهت بگم که مطمئنا از تعجب شاخ درمیاری...!!

ویدا:چی؟؟بگو دیگه جون به لبم کردی...!!!

یونهی:امممم....خب چطوری بگم؟؟؟آها یادته تو دابل اس شوهرت کی بود؟؟

ویدا:مگه میشه یادم بره؟؟دختر خوب چند روز بیستر نیس که رفتی هاااا!!!

یونهی:خب بذار یه طور دیگه بگم...میدونی داداشایه من کیان؟؟

ویدا:هیونگ جون وکی بوم....اصول دین میپرسی؟؟چه میدونم کین آخه؟؟

یونهی:آفرین...درست گفتی...!!

ویدا:چی؟؟اینکه اصول دین میپرسی؟؟

یونهی:واااای دختر تو چقدر باهوشی...نه اسم داداشامو درست گفتی...!!!

ویدا:بروووووو...برو سره ما رو شیره نمال دیگه...!!

یونهی:ئه ببخشید ویدا جان چند لحظه گوشی...!!

ویدا:برو زود بیا...!!

قیافه مظلومی به خودم گرفتم و به هیونگ جون نگاه کردم

هیونگ جون:ها؟چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟؟چی میخوای؟؟

یونهی:میشه یکم با دوستم حرف بزنی؟؟

هیونگ جون:نه...اصلا...حتی حرفشم نزن...!!

یونهی:خواهش میکنم...فقط همین یه بار...به خاطر من!!

هیونگ جون:به خاطر تو؟؟من بخاطر تو تا در خونه رو باز نمیکنم حالا به خاطر تو با دوستت حرف بزنم؟؟عمرا!!!

یونهی:باش..فهمیدم..!!

کی بوم که دید خیلی از حرف هیونگ جون ناراحت شدم سریع گفت

کی بوم:آآآآآ...یونهیا...میخوای من باهاش حرف بزنم؟؟

یونهی:واقعا؟؟راس میگی؟؟حرف میزنی باهاش؟؟

کی بوم:اوهوم...بده گوشیو...!!

یونهی:یوهوووو...کمائو اوپاااااااااااااااااا...!!!

هیونگ جون و کی بوم با هم:اوپاااااااا؟؟

یونهی:اوهوم...اوپا...از این به بعد بهتون میگم اوپا...

و بعد گوشی تلفن رو رویه گوشم گذاشتم

ویدا:تینا...مردی؟؟

یونهی:نه هنوز...زنده ام جونه تو...!!

ویدا:خب داشتی چیکار میکردی؟؟با کی حرف میزدی؟؟

یونهی:تا چند لحظه دیگه میفهمی...!!

ویدا:هان؟؟تینا؟؟تینا؟؟کجا رفتی؟؟؟

قبل از اینکه ویدا حرفشو تموم کنه گوشی رو به کی بوم دادم ...

بعد از نیم ساعت تلفن رو قطع کردم...ویدا هنوزم باورش نمیشد با کیم کی بوم حرف زده و از اون بدتر باور نمیکرد که من واقعا خواهرشونم...!!هیونگ جون در حالی که خمیازه میکشید و به سمت اتاقش میرفت گفت

هیونگ جون:یونهی و کی بوم...فردا اولین کاری که میکنین میرین فکهاتونو به یه دکتر درست و حسابی نشون میدین ببینم دچار ساییدگی نشده باشین یه وقت...!!

بعد به داخل اتاقش رفت و در رو بست...!!من و کی بوم هم به هم نگاه کردیم و بلند زدیم زیر خنده...!!!

صبح روز بعد::::

از خواب که بیدار شدم..موهامو شونه کردم و بعد از اینکه دوش گرفتم و موهامو خشک کردم از اتاقم بیرون اومدم....

همه جای خونه رو نگاه کردم اما انگار کسی خونه نبود...به اتاق پسرا هم سر زدم..اما اونجا هم نبودن...!!وارد اتاقه هیونگ جون که شدم خنده ام گرفت...راست میگفتن..انگار از وقتی که با داداش یونگی تو دانشگاه هم اتاقی شده بود باعث شده بود که پسر تمیزی بشه...!!!حتی یه تیکه کاغذ هم رو زمینه اتاقش نبود...اتاقه کی بوم هم همینطور بود و همه چیز سر جای خودش مرتب چیده شده بود...انگار جفتشون پسرای تمیزی بودن...!!!در اتاقه کی بوم رو بستم و به آشپزخونه رفتم...تصمیم گرفتم امروز رو من واسشون غذا درست کنم...نمیدونستم غذاهای ایرانی دوست دارن یا نه..به همین خاطر تصمیم گرفتم واسشون ماکارونی درست کنم  چون غذاهای کره ای بلد نبودم...

میز شام رو چیده بودم...وقتی که داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم یهو یاده دیشب افتادم که مامان ازم قول گرفته بود که امروز با هم بریم خرید اما الآن دیگه شب شده بود و وقته خرید نبود...مامان گفته بود قبل از اینکه راه بیفته بهم زنگ میزنه...اما دیشب مامان شماره تلفنه خودش و بابا و خونه مادربزرگ اینا رو بهم داده بود که اگه کاری داشتم باهاشون تماس بگیرم... تلفن رو برداشتم و شماره خونه مادربزرگ رو گرفتم...بعد از چند ثانیه صدای پیرمرد مهربونی توی تلفن پیچید...

پدربزرگ:بفرمایید؟؟

یونهی:سلام پدربزرگ..منو شناختین؟؟

پدربزرگ:نه...شما؟؟

تعجب کردم آخه مگه غیر از من کی اون رو به انگلیسی پدربزرگ صدا میزد؟؟

یونهی:پدربزرگ؟من یونهیم...نوه تون!!

پدربزرگ:تا جایی که یادمه پسر من هنوز ازدواج نکرده...!!

یونهی:آه...پس معذرت میخوام فکر کنم اشتباه گرفتم...!!
پدربزرگ:خواهش میکنم دخترم اما از ین به بعد تویه گرفتنه شماره بیشتر دقت کن!!!

یونهی:بله...چشم...بازم ببخشید...!!خداحافظ

پدربزرگ:خداحافظ...!!

گوشی رو قطع کردم و به شماره ای که مادر برام نوشته بود نگاه کردم...من که شماره رو درست گرفته بودم...حتما مادر حواسش نبوده شماره رو اشتباه نوشته...خواستم تلفن رو بردارم و به موبایله مادر زنگ بزنم که تلفن زنگ خورد..گوشی رو برداشتم...

یونهی:بله؟؟

مادربزرگ:سلام دخترم،خوبی؟؟

یونهی:آخ..خدا رو شکر مادربزرگ شمایید؟؟قبل از اینکه زنگ بزنید به شماره ای که دیشب مامان واسم نوشته بود زنگ زدم..یه پیرمردی برداشت البته به صداش میومد که پیر و مسن باشه...صداش هم خیلی شبیه پدربزرگ بود اما وقتی خودمو معرفی کردم گفت که پسر اون هنوز ازدواج نکرده و نوه هم نداره...وای مادربزرگ انقده خجالت کشیدم...

مادربزرگ:واقعا که تو و برادرات خیلی شبیه همدیگه اید...آخه دختر امون بده منم حرف بزنم...توئم مثه برادرات بدونه مکث حرف میزنی...!!

یونهی:معذرت...بفرمایید...من در خدمت شمام...!!
مادربزرگ:دختر گلم شماره رو درست گرفته بودی...پدربزرگت از این شوخیا زیاد میکنه...!!علاوه بر شوخی هایه هیونگ جون و کی بوم باید به شوخی هایه پدربزرگت هم عادت کنی...!!!

یونهی:آآآآه...پدربزرگ باید بازیگر میشد...خیلی خوب نقش بازی کرد...من که اصلا فکرشم نمیکردم که دارم با پدربزرگ حرف میزنم..

مادربزرگ:عادتشه..خب دخترم...زنگ زده بودی که بدونی مادرت چرا برایه خرید نیومده...نه؟؟

یونهی:بله...شما از کجا فهمیدین؟؟؟

 

 




طبقه بندی: CRYING،

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس