تبلیغات
korean-love - CRYING(قسمت چهاردهم....دو)
تاریخ : پنجشنبه 30 شهریور 1391 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : tina

میهن ازت متنفرممممممممممممممممممممممم

مادربزرگ:خبردادن دیروز صبح یکی از دوستایه پدرت تویه تصادف مرده ...مادر و پدرتم رفتن تا بتونن تویه مراسمش شرک کنن!!مادرت قبل از اینکه بره خیلی سفارش کرد که باهات تماس بگیریم و جریانو بهت بگیم و از طرف مادر و پدرت ازت عذرخواهی کنیم...اما وقتی که رفتن صبحه خیلی زود بود و من هم خواب بودم که اومدن بیدارم کردن و ازم خواستن بهت زنگ بزنم..وقتی که از خواب بیدار شدم یادم رفت دوباره بهت زنگ بزنم...تا الآن که خودت زنگ زدی..ببخشید دخترم بی حواسیه من باعث شد نگران بشی...!!

یونهی:مادربزرگ خودتونو سرزنش نکنین مهم اینه که الآن فهمیدم جریان چیه...!!

مادربزرگ:هنوز برادرات نیومدن؟؟

یونهی:نه هنوز اما نمیدونم کی میان...!!

مادربزرگ:الآنا دیگه پیداشون میشه...تنهایی چیکار میکنی؟؟

یونهی:هیچی..صبح که از خواب بیدار شدم یکم تویه خونه چرخیدم و بعد هم یکم تلویزیون دیدم..بعدش تصمیم گرفتم واسشون شام درست کنم چون واسم یه یادداشت گذاشته بودن و گفتن که واسه شام میان و ناهار منتظرشون نباشم...!!!

مادربزرگ:واقعا؟حتما خیلی خوشحال میشن..حالا چی درست کردی؟؟

یونهی:غذاهایه کره ای بلد نیستم،گفتم شاید غذاهایه ایرانی هم دوست نداشته باشن به همین خاطر ماکارونی درست کردم...!!

مادربزرگ:آفرین..جفتشون عاشقه غذاهایه خونگین بخصوص ماکارونی...!!یادمه وقتی بچه بودن هر روز ماکارونی میخوردن حتی به جایه عصرونه!!!

یونهی:آخیییییییش خیالم راحت شد..می ترسیدم که دوست نداشته باشن...!!!

مادربزرگ:نگران نباش..دوست دارن...خیلی هم دوست دارن...!!!البته اگه با سس گوجه فرنگیه فراوون بخورنش...!!!

یونهی:مرسی که گفتین!!!

مادربزرگ:خواهش میکنم دخترم...برو آماده کن غذاتو که الآن برادرایه گرسنه ات میرسن!!در ضمن یادت باشه اگه هیونگ جون حالش گرفته بود...

یونهی:به خاطر هیون جونگه...نه؟؟

مادربزرگ:از کجا فهمیدی که من چی میخوام بگم؟؟

یونهی:آخه میدونم هیون جونگ موقعه تمرین عینه هیتلر میشه و حاله کسایی که بر خلاف میلش عمل کنن رو میگیره..!!!

مادربزرگ:آفرین...فکر نمیکردم بدونی...خب دیگه برو به غذات برس و سس گوجه فرنگی هم یادت نره!!

یونهی:چشم مادربزرگ...مرسی...خداحافظ..راستی به پدربزرگ هم سلام برسونین...!!

مادربزرگ:باشه دخترم...خداحافظ عزیزم...مواظب خودتم باش!!

از سر جام بلند شدم و رفتم و در یخچال رو باز کردم...اما خبری از سس گوجه فرنگی نبود..ای وای...حالا چیکار کنم؟؟می

 خواستم همه چیز بی نقص باشه....دوباره به مادربزرگ زنگ زدم...ایندفعه خوده مادربزرگ برداشت...جریان رو واسش تعریف کدم!!!

مادربزرگ:فروشگاه؟؟؟آهان...یه فروشگاه هست که فقط سس گوجه فرنگی می فروشه...اتفاقا خیلی هم بهتون نزدیکه!!

یونهی:واقعاااااااا؟؟؟کجاست؟؟؟

مادربزرگ:راستش دوتا هست...اسمه یکیش یخچاله اتاقه کی بومه و یکی دیگه هم یخچاله اتاقه هیونگ جون...!!تازه سس هاشم مجانیه!!!

یونهی:مادربزرگ؟؟مثله اینکه شیطونی هایه پدربزرگ به شما هم سرایت کرده ها!!!

مادربزرگ:هه هه هه...برو..برو به غذات برس آتیش پاره!!!خداحافظ!!

یونهی:خداحافظ!!

به سمته اتاقه هیونگ جون رفتم و دره یخچال کوچولویی که کنار تختش بود رو باز کردم...چشمام چهارتا شد..اینهمه سس؟؟مادربزگ حق داشت که میگفت فروشگاه!!!سریع یکیشونو برداشتم و روی میز گذاشتم حالا دیگه کاملا همه چیز آماده بود...تا اینکه زنگ در رو زدن!!!سریع رفتم و در رو باز کردم اما با دیدنه کسی که پشت در بود احساس کردم قلبم داره از سینم بیرون میزنه..همونطور عینه مجسمه جلوی در وایساده بودم...

"نه...این غیر ممکنه!!"

بچه ها ادامه شاید بره تا تابستونه ساله دیگه...

 

 




طبقه بندی: CRYING،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس