تبلیغات
korean-love - magic love 13
تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391 | 02:02 ق.ظ | نویسنده : Elh@M

خب خب اگه گفتین به داستانی كه این وقت شب بزارن چی میگن؟میگن داستان دقیقه ی نود.
گفتم تا مهر نشده یه قسمت دیگه هم بزارم.
آها دیگه این كه سعی میكنم قاچاقی هم شده بیام و داستان رو بزارم و البته اگرم داستان نزارم داستانایی كه میزارین رو حتما میخونم و نظرم میدم.
خب یه چیز دیگه هم بگم اونم اینه كه از این قسمت به بعد داستانم از جاده خاكی در میاد.
راستی اول مهرو تبریك میگم همگی فایتینگ

آروم و بی صدا وایساده بود با تكیه دادن به میله ها وزنش رو روی اونا انداخته بود  شایدم میخواست افكارشو متمركز  كنه.خیلی نگران بود یاد دوران بچگیشون افتاد با این كه دوقولو بودن اما هیچ شباهتی بهم  نداشتن و همیشه دعوا میكردن ولی از ته دل هم دیگه رو دوست داشتن.چطور شد كه این اتفاق افتاد؟مگه به هم قول نداده بودن همیشه پیش هم باشن؟پس چرا انقدر بی خبر رفته بود؟یاد نامه ای كه براش فرستاده بود افتاد فقط یه جمله توش بود.متاسفم كه قولم رو شكستم باید واسه یه مدت برم.با كلافگی سرشو تكون داد و زیر لب گفت:
- آخ آران هیچ معلوم هست كجایی؟
تو همین افكار بود كه یه جفت دست مردونه دور كمرش حلقه شد اولش ترسید ولی بعد لبخندی زد و دستشو روی دستای اون گذاشت و سرشو عقب برد.
- هی ترسوندیم.
- چرا؟نمیتونم دوست دخترمو بغل كنم؟
- چرا میتونی ولی نه انقدر بی خبر كه بترسم.
- خب ببخشید.لئا؟؟؟؟؟
- هوم؟
- به چی فكر میكردی؟قیافت خیلی گرفته بود؟نگران آرانی؟
- اوهوم داشتم به اون فكر میكردم.خیلی نگرانشم به هر جا كه فكر میكردم سر زدم ولی هیچ اثری ازش نبود.
- نمیدونم.ولی باید زود برگرده .اون بهش نیاز داره.
- میدونم.ولی مطمئن نیستم حتی اگه برگرده حاضر باشه همچین كاری رو قبول كنه.آران خیلی ازش نا امید شده.
- میدونم فقط بهتره امیدوار باشیم.
......................................................................................
- آران؟آران كجاااااااااااااایی؟
- چیه چته؟اینجام.
- وااااااااااااااای آران مین هو و دوست دخترش اومدن توام بیا پایین پیش ما.
- آها.باشه تو برو منم میام.
- باشه پس زود بیا.
با چشم رفتن سویا رو تعقیب كرد.یاد روز اول كه درست همونجا وایساده بود و به صحبتای سویا و برادرش گوش میداد افتاد تقریبا یك هفته از اون روز گذشته بود و با شرایط جدیدش خو گرفته بود.به سمت اتاق پذیرایی كه مین هو و دوست دختر جدیدش بودن رفت یه لحظه یاد حرفای سویا درباره ی دوست دخترای عجیب غریب داداشش افتاد و بی اختیار خندش گرفت اما بلافاصله خنده روی صورتش ماسید خواست برگرده ولی خیلی دیر شده بود و مین هو دیدش و سلام كرد به ناچار جواب سلامشو داد دوست دختر مین هو كه تا حالا سرش پایین بود به آران نگاهی انداخت با داد گفت:
- تو....تو....یاااااا آران....تو اینجا چیكار میكنی؟
مین هو و سویا با قیافه هایی متعجب به اون دوتا زل زده بودن كه بالاخره مین هو طاقت نیاورد و پرسید:
- شماها همو میشناسین؟
- اوهوم.ایشون همون دوستمه كه گفتم ناپدید شده.
-  بوگی من كه ناپدید نشده بودم فقط ...فقط واسه چند وقت خواستم تنها باشم.
- من این حرفا حالیم نیست همین الانم زنگ میزنم به لئا.
- نه زنگ نزن خواهش میكنم...بوگی.
- حتی فكرشم نكن همین الان زنگ میزنم و میگم.هیچ میدونی تو این یه هفته چی كشیدیم؟جایی نبود كه نگشته باشیم.لئا به پلیسم خبر داده بود.
- به پلیس دیگه چرا؟من كه براش یه نامه فرستادم.
- منظورت همون یه خط نوشته هه كه نیس هان؟آران اوضاع ناجوره یكی هست كه به كمكت نیاز داره.
- كی؟
- میفهمی بعد.حالا زنگ بزنم؟
- مثلا بگم نه قبول میكنی؟
- معلومه كه نه.
بوگی این رو گفت و بیرون رفت تا به لئا زنگ بزنه و بگه كه آران رو پیدا كرده.
به  قیافه های متعجب سویا و مین هو كه درست شكل علامت سوال بودن نگاهی كرد كه خندش گرفت و گفت:
- چیه؟
- آران؟الان چی شد؟
- میخواستی چی بشه؟دوست دختر جدید برادرت دوست چندین ساله ی من از آب در اومده حالام رفته تا راپرت منو به خواهرم بده تا بیاد ببرتم.
- آها.
- خب زنگ زدم بعد این كه كلی بهت فحش داد و گفت كه وقتی ببینتت حسابتو میرسه گفت همین الان راه میوفته و میاد و با توجه به سرعت رانندگیش تا دو ساعت دیگه اینجاس.
- مرسی خسته نباشی.
- قربانت درمونده نباشی.
- سویا میدونم دفعه اوله بوگی رو دیدی ولی...ولی میشه من باهاش خصوصی صحبت كنم؟
- آره حتما اشكالی نداره.
آران دست بوگی رو كشید و با خودش به اتاقش برد.
- آآآآآآآآآای وحشی دستم چته؟
- اوووووی من وحشیم؟خیلی دهن لقی واسه چی به لئا زنگ زدی؟
- وا خب خودت گفتی اشكال نداره.
- من چون جلو دوست پسرت بودیم نخواستم خیلی....... یه لحظه وایسا
- هان چیه چرا قفل كردی؟
- بوگی؟تو كی با لی مین هو آشنا شدی كه باهاش دوستم شدی؟
- هان؟خب چیزه...هه هه یه یك ماهی میشه.
وااااااای رفته بودم خرید دستم پر بود كه تو ویترین یه لباس جدید دیدم خیلی قشنگ بود همینجور كه داشتم نگاش میكردم عقبكی رفتم كه یهو خوردم به یكی و خریدای جفتمون پخش زمین شد اول نشناختمش آخه عینك و كلاه داشت ولی بعد یهو شناختمش بیچاره كلی عذر خواهی كرد و خریدامو داد دستم ولی یه سری از خریدامون قاطی شده بود كه بعد از فروشگاه شمارمو گرفت و  قرار گذاشتیم تا بهم پس بده كه بعدشم كم كم كم دوست شدیم.درست مثل فیلما.
- واااااااااااااای بوگی بنفش شدی یه نفس بگیر چرا انقدر حرف میزنی؟یه لحظه ببند فكو.
- ایشششششششش خودت توضیح خواستی.
- آره ولی نگفتم قصه ی حسین كرد شبستری بگو كه.راستی پس جرج چی؟؟؟؟؟
- حالت خوبه؟با جرج كه سه ماه پیش بهم زدم.
- آها یادم نبودم.
آران و بوگی حسابی مشغول حرف زدن بودن و متوجه گذر زمان نشدن فقط وقتی به خودشون اومدن كه صدای لاستیك چندتا ماشین رو تو حیاط شنیدن آران با تعجب از پنجره سرك كشید كه دید ماشین لئا به اضافه ی چندتا ماشین دیگه اومدن تو حیاط و تعجبش وقتی بیشتر شد كه دید علاوه بر لئا اعضای سوجو هم اومدن.به سمت حیاط رفت و خیلی آروم بهشون نزدیك شد و سلام كرد.
- خیلی احمقی هیچ معلوم هست كدوم گوری هستی؟؟؟؟
- ببخشید.
- همین؟
- آره.
- خیلی احمقی لئا این رو گفت و آران رو بغل كرد درست همون موقع سویا و مین هو هم اومدن تو حیاط كه ایون هیوك با دیدن سویا چشاش چهارتا شد.
- س...س...سویا..سویا تو اینجا چیكار میكنی؟
- تعجبی داره؟اینجا خونمه ها.
- مین هو تو میدونستی سویا كجاست و بهم نگفتی؟
- آره.
- اونوقت چرااااااااا؟
- چون خواهرم خواست بهت چیزی نگم.
- بسه دیگه لئا بهتره به آران بگی.
- حق با شیوونه لئا باید بگیم بهش.
آران كه تعجب كرده بود به صورت هیچول و بعد لئا نگاه كرد و گفت:
- چیزی شده؟
-نه...یعنی هم چیزی شده هم نشده...
- وای لئا خب بگو دیگه.واسه هیونگ جون اتفاقی افتاده؟؟؟؟
- چچچچچ نگفتم فایده ای نداره؟بهتره همه چیز رو به هیونگ(داداش) بگیم این جوری  راحتتره.آران دوباره برگشته به عشق قبلیش.
هیچول نگاهی عصبی به كانگین كه این حرفو زده بود انداخت و بعد به آران كه با دهن باز داشت نگاهشون میكرد انداخت و گفت:
- حرف كانگین رو جدی نگیر.لئا بگو دیگه اونا منتظرن.
- باشه الان میگم.ببین آران به خاطر ضربه ای كه به سر لیتوك خورده یه اتفاقی افتاده.
- چی...چی شده؟خب شماها كه جون به لبم كردین.
- چیزی نشده فقط لیتوك فراموشی گرفته یعنی اتفاقای اونشب رو یادش نیست و فكر میكنه تو هنوزم دوست دخترشی و دوسش داری حتی یادش نیست هیونگ جون برگرشته.
آران نگاه گنگی به آدمایی كه جلوش وایساده بودن انداخت.
- خب؟
- هیچی دیگه دكتر گفته ضربه ی سرش شدید بوده و واسه همین نباید بهش فشاری وارد بشه.
- لئا نگو منظورت اینه كه من وانمود كنم چیزی نشده.
- آره.خواهش میكنم چند روز دیگه آلبوم جدیدمون میاد بیرون ما به اون نیاز داریم  باید در شرایط عادی باشه وگرنه موقعیت هممون متزلزل میشه.
- هیچول منظورت اینه كه من به خاطر شماها باید وانمود به كاری كنم كه نمیخوام؟حتی فكرشم نكن.
- خواهش میكنم آران این شرایط موقتیه دكتر گفته اگه بهش فشار وارد نشه حافظش برمیگرده.
- لئا تو دیگه چرا؟اگه برنگرده من باید تا كی به این كار ادامه بدم؟
- من كه گفتم بی فایدس آران هیچ ارزش و احترامی برای هیونگ(داداش) قائل نیست حتی درك نمیكنه كارای اون موقع هم به خاطر دوست داشتنش بوده.اون لیاقت هیونگ(داداش) رو نداره.
آران نگاهی عصبی به كانگین انداخت.هر حرف و كلمه ای كه از دهنش بیرون میومد براش مثل یه خنجر بود كه قلبشو زخمی میكنه دستاشو مشت كرد و با صدای خفه ای گفت:
- بسیار خب...قبول میكنم...فقط ازم انتظار آدمای عاشق پیشه رو نداشته باشید




طبقه بندی: Magic Love،

نمایش نظرات 1 تا 30

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت

mouse code

كد ماوس